این عکسو چند جلسه پیش، وقتی دانشگاه دومم بودم گرفتم. پنجره ی اتاق ما (که البته از من دوره، من میزم بغل پنجره نیست) رو به محوطه ی بازی مهدکودک بچه ها باز میشه.

البته از وقتی من رفتم هیچ وقت بچه ای اونجا ندیدم و صدای بچه ها رو هم نشنیدم! چون همه اش زمستون بوده. الانم که عکسا نشون میدن، همه جا رو برف پوشونده. این برف وقتی صبح من می رفتم نمی اومد. تو مدتی که من تو دفترم بودم، این قدر برف اومد!

 

--

این عکسم از قوطی های خالی ای که همسر جمع کرده!! همیشه وقتی هات چاکلت/قهوه می خوایم، همسر درست می کنه. من مسئول چایی ام نیشخند. دیشب من رفتم درست کنم. من کلا قهوه نمی خورم، فقط هات چاکلت می خورم (البته بازم برام چایی اولویت داره ها چشمک)، بسته ی خودمو ورداشتم که چند قاشق بریزم، خب داشت. قوطی قهوه ی همسرو برداشتم، اولی رو برداشتم، خالی بود. دومی رو برداشتم خالی بود، سومی رو برداشتم خالی بود!! بالاخره چهارمی و پنجمی داشت. که همون طور که از قوطی شیشه ای پیداست، همونم آخراشه!

من نمی دونم همسر چه علاقه ای به جمع کردن این قوطی های خالی داره سوال!

اون قوطی هات چاکلت مال منه ها لبخند.