یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

بالاخره رفتیم عینکمو گرفتیم. رفتم قبضی که روش شماره سفارشمو نوشته میدم به آقاهه، می گه چیکار می تونم بکنم براتون؟خنثی. گفتم هیچی، عینک سفارش دادم، الان اومدم بگیرم! گفت می تونی چند دقیقه منتظر باشی؟ گفتم باشه.

رفتیم با همسر رو دو تا صندلی نشستیم. البته همسر رفت یه دور زد، بعد اومد نشست. همه ی میزاشون این طوریه که یه ورش یه صندلی داره (برای مسئول فروش) و یه ورش دو تا صندلی داره برای مشتری (و احتمالا همراهش). ما هم نشستیم تا یه خانومی بیاد سراغمون.

تا وقتی خانومه بیاد، آدمای دور و برو نگاه می کردیم که داشتن عینکاشونو امتحان می کردن. همه شون روی میزشون یه آینه ی گرد داشتن که می تونستن دستشون بگیرن و عینکشونو که امتحان می کنن توی آینه خودشونو نگاه کنن. نمی دونم چرا اون روز من اصلا ننشستم پشت اون میزا. یعنی خانومه منو اونجا ننشوند، همون جوری ایستاده، منم با خانومه باید دور می زدم و عینکا رو امتحان می کردم.

بعد از چند دقیقه، یه خانومه اومد گفت خب من چیکار می تونم بکنم براتون؟ گفتم عینکمو که سفارش دادم وردارین بیارین برام نیشخند. گفت اون قبض زرد رنگو داری؟ گفتم دادم به همکارتون. رفت از روی میز برداشت قبضو، بعدشم رفت عینکمو آورد.

عینکو زدم به چشمم. فقط ازم پرسید راحته؟ گوشاتو اذیت نمی کنه؟ گفتم نه. فعلا که اذیتم نمی کنه. گفتم اگه اذیتت کرد باید بیاری اینجا تا درستش کنیم.

بعدش دیگه رفتیم که رسید بگیریم و بریم دیگه. اونجا فهمیدیم که اون شماره کارت بانکو که گرفته برای بیمه گرفته. پول عینکو باید الان پرداخت کنیم. دوباره کارت کشیدیم و پولشو دادیم و اومدیم بیرون.

تو مدتی که اونجا نشسته بودیم، دیدیم بغل میز، جاعینکی گذاشتن. یکی دو تاشونو باز کردیم، قیمتاش 2 تا 5 یورو بود. همسر می گفت اگه این آلمانیان که فک کنم جاعینکی رو هم باید بخریم، یه وقت دیدی روی عینک نبود! اگه خواستی بخری از اینا نخری ها (یه مدلی رو بهم نشون داد)، گفتم خب راجع بهش باهات صحبت می کنم اگه بخوام بخرم دیگه، خودم که نمی خرم.

آخرش که خانومه عینکو می خواست بده، دو تا گزینه بهم نشون داد. گفت کدومو می خوای؟ یکیش قرمز بود، یکیش به قول خودش قهوه ای (ولی بنفش بود!). منم گفتم قهوه ای. اصلا هم از همسر نپرسیدم. خودم این شکلی شده بودم: خنثی! آخه درست پنج دقیقه قبلش به همسر گفته بودم باهات مشورت می کنم نیشخند.

همسر گفت چرا قرمزه رو نگرفتی؟ اون که بهتر بود. بعد بلافاصله خودش گفت نه همین بهتره، اون زود کثیف می شد. منم انصافا دقیقا به همین دلیل قرمزه رو نخواستم. نمی دونم چه جوریه به نظرم هر چیزی که قرمزه خیلی خیلی زود کثیف میشه!

 

خلاصه، عینکو گرفتیم و اومدیم بیرون. همسر اصرار داشت که از همون لحظه بزنم عینکو. اولش که اصلا روم نمی شد بزنم. فکر می کردم الان دوست و آشنا رو می بینیم، زشته. اصلا یه جوریم بود، خیلی برام سخت بود قبول کنم یه چیزی رو بذارم رو صورتم که تا حالا نبوده.

قیافه ام هم که عین این خانوم معلم سخت گیرا میشه با عینک! خلاصه، قبول کردم و زدم دیگه. دیدم بالاخره که باید بزنم. گناه دارن چشمام، نمی خوام اذیت بشن.

همین که از در اومدیم بیرون، عینکمو در آوردم زدم. خیلی سخت بود، اصلا انگاری درد داشت. درد روحی داشت برام. اینکه باور کنم از این به بعد باید همه چی رو از پشت شیشه ببینم، خیلی سخت بود. انگاری همیشه پشت پنجره ام!

ولی وقتی زدم یه چیزایی رو اون دور دورا شفاف و واضح دیدم که بدون عینک نمی دیدم. هنوزم نمی تونم باور کنم همسر اونا رو به اون شفافی می بینه بدون عینک!!

بقیه ی مسیرو دیگه با عینک برگشتم. وسطاش احساس می کردم دماغم اذیت میشه طفلکی. دلم براش سوخت ناراحت، نمی تونست بار سنگین عینکو تحمل کنه، درد گرفت، خیلی زود. خیلی زود اعلام کرد که ساخته نشده برای اینکه حتی چند گرم روش گذاشته بشه. تو قطار که نشسته بودیم، سعی می کردم با دستم عینکمو یه کمی بالا نگه دارم که دماغم اذیت نشه. هرچند که می دونم بدن آدم خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو بکنی عادت می کنه، اما این عادت کردنا همیشه خوب نیست.

سر راه برگشتن، رفتیم گوشت بخریم. البته می خواستیم خریدای دیگه هم بکنیم، ولی همسر کاری داشت که حتما باید امشب تموم می کرد و مجبور بودیم زودتر برگردیم خونه. واسه همین فقط از ترکا که سر راه بودن گوشت خریدیم. وقتی رفتیم تو مغازه، به همسر پیشنهاد دادم جیگر هم بخریم. جیگر هم خریدیم. قرار نبود شام جیگر بخوریم، ولی خب الان جیگر داریم لبخند.

بعد از خریدن گوشت، تو ایستگاه قطار، کاملا حس می کردم چشام عادت کردن به دوست جدیدشون. هرچند از نظر روحی هنوز برام قابل پذیرش نیست، ولی خب خدا رو شکر حداقل چشمام الان راحت ترن لبخند. خودمم کم کم باید عادت کنم دیگه.

--

بعدا اضافه شد: دیشب یه شعر هم یادم اومد اون موقع که داشتم راجع به طفلکی دماغم صحبت می کردم، نمی دونم چرا آخرش یادم رفت بنویسم. شعره این بود:

هم نشین مردم بدبخت هم در زحمت است

دیده نابیناست، بینی بار عینک می کشد

[ ۱۳٩۳/۱۱/٢٥ ] [ ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب