یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

خب، به سلامتی امروز موفق شدم اجراهای برنامه مو تموم کنم و حالا فردا باید بشینم دو بخش آخر مقاله مو بنویسم لبخند. فقط من نمی دونم این چه استرسیه که هر از گاهی حتما باید به من وارد بشه!

دیروز صبح که می خواستم برم سر کار، متوجه شدم که من یه سری داده ها رو اشتباهی وارد کردم و باید دوباره یکی از اجراهامو از اول انجام بدم. قبل از اینکه برم دانشگاه عجله ای عجله ای همه چی رو راست و ریس کردم و روی لپ تاپ همسر گذاشتم اجرا بشه. اصرار داشتم نتیجه رو قبل از اینکه برم پیش استاد بگیرم که البته اون نتیجه ها هرگز به قرار من نرسیدن. ولی وقتی از پیش استاد اومدم دیدم مثل اینکه برنامه ام تموم شده و همسر برام نتیجه ها رو نوشته. ولی خب نوشداروی بعد از مرگ سهراب بود دیگه!

نکته ی جالبش این بود که نتیجه ها با نتیجه های قبلی دقیقا یکی بود! از اونجایی که چهار هزار خط داده تفاوت دو تا داده بود، نمی تونستم باور کنم که این جوابا با داده های متفاوتی باشه و نتیجه اش این شد که حدس زدم من از داده ی درستی استفاده کردم موقع اجرای اولیه ام، ولی بعد یه داده ی اشتباهی رو به صورت اشتباهی توی این پوشه کپی کردم و باعث شده الان فک کنم که من اون موقع اشتباه کرده بودم!! که البته اشتباه می کردم فکر می کردم اشتباه کردم نیشخند. الان فهمیدین چی شد دیگه؟ آخ

امروز صبح باز دوباره به این نتیجه رسیدم که یه داده ی دیگه رو هم اشتباهی استفاده کردم. بعد که دوباره با کلی بسم الله بسم الله اجرا کردم (این دفعه کارم زیاد طول نمی کشید خوشبختانه)، معلوم شد که دوباره همون اتفاق بالا افتاده. درسته خیالم راحت شد، ولی حسابی استرس گرفتماوه.

حالا الان به لطف خدا دیگه فکر می کنم همه ی اجراهام، اگه درست باشن، نتیجه هاشون دستمه و مونده فقط دو بخش آخر مقاله. فقط می ترسم این همه مقاله مقاله می کنم پیش شما، فرداش رد بشه مقاله ام نیشخند. البته ان شاءالله که نمی شه لبخند.

--

حالا که دختر خوبی بودم امروز و کارامو تموم کردم و الان کنار لیست کارام همه اش یه تیک خوشگل داره، به خودم زنگ تفریح دادم و می خوام برم کتاب اخلاق ناصری رو بخونم. خیلی دلم براش تنگ شده. تازه احساس می کنم اخلاقم هم داره رو به افول می ره!

مثلا احساس می کنم دیگه به خوش خواهی قبل نیستم! بله خوش خواه، خودم الان کلمه شو اختراع کردم لبخند. دیگه مثل قبل قلبا همه اش برای بقیه خوبی نمی خوام، یعنی اصلا وقت نمی کنم به دیگران فک کنم، همه اش تو لاک خودمم و دارم برای آینده ی بهتر خودمون تلاش می کنم! بهتره برم یه کمی کتاب بخونم ببینم به چه مرض های روحی ای دچارم و خودم خبر ندارم.

[ ۱۳٩۳/۱۱/٢۸ ] [ ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب