امروز یه روز خییییییییلی آروم و عادی بود که توش فقط اتفاقای همیشگی افتاد. صبح که کلا داشتم باز اشتباهای قبلیمو درست می کردم نیشخند. کلا مدلمه همیشه هی اشتباه اجرا کنم برنامه ها رو، بعد بگم ئهههه این که با داده ی اشتباهی اجرا شده، دوباره بذارم اجرا شه لبخند.

ولی خدا خیلی دوستم داره بغل. هر وقت دلم می خواد نتیجه ی واقعی از نتیجه ی قبلیم بدتر باشه، بدتر میشه، هر وقت دوست دارم بهتر باشه، بهتر میشه لبخند.

عصری اومدم مقاله رو بنویسم که چقدر هم نوشتم!! باز از اون پاراگرافاس که روش گیر کردم، یه پاراگرافش که تموم بشه، بقیه اش میره تا آخر چشمک.

--

دیروز می خواستم روزه بگیرم، ولی کلا یادم رفت و شام درست و حسابی نخورده بودم شب قبلش. واسه همین نگرفتم. قرار شد امروز بگیرم. شب شام درست و حسابی خوردم (نیمرو!) که روزه بگیرم. دیر هم شام خوردیم، تا خوابیدیم همون دوازده اینا شد.

از اون طرف، چند وقتیه طلوع آفتاب دیگه داره میاد جلوتر. دو سه روز پیش همسر پیشنهاد داد گوشیمونو واسه ساعت مثلا 5:45 کوک کنیم، بلند شیم نماز بخونیم، بعدش دوباره بگیریم بخوابیم. دیشب هم همین کارو کردیم. ولی صبح هردومون گوشیمونو خاموش کردیم! من که نفهمیدم اصلا کی گوشیم زنگ خورد. جالبه که صدای زنگو شنیدم، ولی نمی دونم چرا حس کردم فقط یه گوشی زنگ خورد، اونم مال همسر بود که خاموش کرد!

یه نیم ساعت بعدش همسر بیدار شده بود، دیده بود ما که با اون یکی زنگ بیدار نشدیم دوباره گوشیشو کوک کرده بود واسه ساعت 7:20 (آفتاب هفت و نیم اینا طلوع می کنه).

و به این ترتیب - خدا رو شکر- نمازمون از قضا شدن نجات پیدا کرد لبخند و من روزه ی بی نماز نگرفتم چشمک (یادم اومد بچه بودیم، مامانم تو ماه رمضون بیشتر تاکید داشت رو توجه کردن به نماز، می گفت روزه ی بی نماز/ عروس بی جهاز چشمک).

--

امروز هیجدهمین روزی بود که روزه داشتم.