دیشب در یک عملیات انتحاری تصمیم گرفتیم حداقل برای یک روز برنامه ی بیدار شدنمونو تو زندگی تغییر بدیم. قرار شد شب ساعت ده بخوابیم، به جاش صبح از ساعت شیش بیدار بشیم. من که خیلی دوست داشتم این روشو لبخند. هم یه سری خوابیدیم و نماز نیفتاد وسط خوابمون، هم روزمونو زودتر شروع کردیم. علاوه بر این من دیشب فهمیدم که عملا من بعد از ساعت ده شب، هیچ کار مفیدی انجام نمیدم. آخه دیشب که می خواستم بخوام اصلا مشکلی نداشتم، اصلا این طوری نبود که فک کنم یه سری کارامو دارم نصفه ول می کنم!

صبح هم همه ی کارای همیشه رو کردیم، با این تفاوت که تقریبا یه ساعت از برنامه مون جلو بودیم. ظرفا رو شستم، چایی دم کردم، سفره رو پهن کردم، ساعت تازه شده بود هشت!

از اونا مهم تر اینکه مامانم هم بی نصیب نموند از چت کردن! آخه همیشه صبح به وقت خودشون میاد مسنجر که صحبت کنیم. هرچی هم بهش میگم ساعت 11 اینا به بعد بیا، باز زود میاد، یه جوری میاد که ما خوابیم!! ولی خب امروز زودتر بیدار شده بودیم دیگه لبخند.

--

امروز خیلی کارا هست که باید انجام بدیم. دیشب یه سری خریدا رو انجام دادیم، ولی دیروز رفته بودیم فروشگاه ALDI. هرچی گشتیم شکلات تخته ای قهوه ای و سفید برای آب کردن روی کیک پیدا نکردیم. حالا امروز باید بریم یه فروشگاه دیگه (Kaufland) که میدنم شکلات قهوه ای داره. ولی بازم در مورد سفیدش مطمئن نیستم.

امیدوارم پیدا کنیم شکلات سفید. آخه اون دفعه کیک کاکائویی رو با خرده شکلات تزئین کردم، اون طوری که دوست داشتم نشد.

--

چند روز پیش اومدن درخت پشت پنجره مونو که خیلی بلند بود و باعث میشد ما تو خونه مون نور درختی داشته باشیم (منظورم نوریه که از لا به لای شاخه های درخت می افته تو خونه و به نظر من حس خوبی به خونه میده) رو هرس کردن.

ما هم یه بسته سیب داشتیم که گذاشته بودیم روی لبه ی بیرونی پنجره که یکی از یخچال های طبیعیمون بود! شاخه ها به سیبای ما گیر کرده بودن و با هم افتاده بودن پایین!

همسر اومده به من میگه تو سیبا رو ورداشتی؟ گفتم نه! گفت پس افتاده پایین.  مسئولای هرس کاری که رفتن همسر رفت سیبا رو آورد تو خونه. دیگه به درد خوردن نمی خوردن. بعضی هاشون له شده بودن، اکثرشون هم شکسته بودن از وسط. کلا چند تیکه شده بودن خیلی هاشون.

همسر پیشنهاد داد مربا درست کنیم باهاشون. ما هم با استفاده ی بهینه از سیب های له شده باهاشون مربا درست کردیم و امروز مربامونو افتتاح کردیم. خیلی هم خوب شده بود لبخند.

البته هنوز جا داره واسه بهینه سازی! آخه اون روز همسر انقد آب ریخته بود تو مربا که سیبا پخته بودن، ولی هنوز دو سه لیوان آب اضافه بود! ما هم یه کمی از آبا رو ورداشتیم. چون واقعا نمیشد صبر کنیم آبا تبخیر بشه. انرژی اسراف میشد.

یه کمی از آبا رو ورداشتیم، گفتیم شربت سیبه دیگه؛ می خوریمشون. به جاش برای اینکه مزه اش کم نشه، همسر یه کمی شکر ریخت توش. البته در کل ما نصف اون چیزی که تو دستورا نوشته بودن شکر ریختیم تو مربامون! آخه مرباهای مردم همیشه از نظر من خیلی خیلی شیرینه.

خلاصه، حالا که مربامون به مرحله ی مصرف رسیده، همسر میگه شیرینیش کمه، منم میگم کم پخته نیشخند. فک کنم هم نباید زود از رو گاز ورش می داشتیم، هم نباید از آباش کم می کردیم! ولی خب تجربه شد برای دفعه ی بعد.

--

امروز کار زیاد داریم، باید خونه رو جارو کنیم و دستمال بکشیم و همه جا رو مرتب کنیم. خیلی خوشحالم که بیشتر از این حد مجبور نیستیم انجام بدیم و خونه تکونی عید برامون معنی نداره چشمک.