دیگه اگه همه چی رو تو پست قبل می نوشتم باز دعوا می کردین! خیلی طولانی میشد.

دیروز که ما تااا خود ساعت چهار که بچه ها قرار بود بیان کار داشتیم. کارامون که همه اش تموم شده، نشستیم رو مبل منتظریم بچه ها بیان. اونجا همسر گوشیشو چک کرده می بینیم چهار نفر گفتن ما نمی تونیم بیایم! یعنی کلا چهار نفر مونده بودن که بیان.

حالا خدا رو شکر بلدمون قرار بود بیاد، وگرنه که بقیه مون حرفی برای گفتن نداشتیم!

خلاصه، بچه ها اومدن و جلسه به خوبی و خوشی برگزار شد و ما هم کلی فیض بردیم از چیزایی که همون بلدمون می گفت! فک کنم اگه اسم کلاسو عوض کنیم به تفسیر قرآن توسط آقای فلانی بهتر باشه! آخه فقط اونه که واقعا از قبل مطالعه داشته و خیلی چیزا بلده. البته ای از قبل هم که می گم، نه اینکه برای کلاس باشه، نه، کلا قبل تر ها خودش خیلی مطالعه کرده و کلا دانشش زیاده.

--

در مورد کیک خامه ای هم جزئیاتشو دیشب نگفتم. بهتون که گفتم کیک اسفنجی خیلی خشکه. من دیدم اگه دو طبقه کیک بذارم فقط به هوای خامه ی روش، احتمالا هنوزم خشک باشه. واسه همین بین دو طبقه ی کیکو یه لایه خامه زدیم و روش میوه گذاشتیم. من گفتم موز بذاریم، همسر گفت کیوی هم می تونیم بذاریم. این شد که نصفشو موز گذاشتیم، نصفشو کیوی! بعد اون یکی طبقه ی کیکو گذاشتیم روی میوه ها و رو و دور کیکو دوباره خامه زدیم لبخند.

--

چیزایی که یاد گرفتیم دیشبو تو یه پست جدا میذارم. البته امیدوارم چیزی یادم مونده باشه!