یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز صبح باز مثل قرارمون زود بیدار شدیم. ولی من دیشب خییییلی دیر خوابیدم و واقعا خوابم می اومد صبح. بعد از نماز گفتم یه کم دیگه دراز بکشم، با اینکه نمی خواستم بخوابم. یعنی می خواستم ولی می دونستم نمی تونم دیگه بخوابم.

می دونستم گوشیم یه آلارم دیگه برای ساعت 7:15 داره. برا خودم دراز بودم و سعی می کردم واقعا استراحت کنم (که چقدرم که فکر و خیالا می ذاشتن خنثی). دیگه خسته شدم، گفتم بذار ببینم چند دقیقه دیگه مونده گوشیم زنگ بزنه که فهمیدم ساعت 7:20 ه! نگاه کردم به آلارم گوشیم، دیدم آلارمو تنظیم کردم قبلا، اما فعال نکردم!

دیگه بلند شدم چایی و صبحونه رو آماده کردم. در کل زودتر از همیشه بیدار شده بودیم بازم. با فراغ بال صبحونه خوردم و آماده شدم که برم.

مثل همیشه وقتی رسیدم دانشگاه، هنوز هم اتاقیم نیومده بود. رفتم شروع کردم کارامو انجام دادن. ساعتای بیست دقیقه به یک بود که استادم اومد در زد، گفت من از الان بیکارم. می خوای یک بیای یا الان می تونی بیای؟ گفتم الان میام، برو اومدم نیشخند.

قرار بود استاد نصفه ی مقاله رو برام بفرسته که من روی قسمت اولش کار کنم تا وقتی اون رو قسمت دومش کار می کنه، ولی خب نفرستاده بود. منم با خودم فکر می کردم حتما یه عالمه کامنت داره روش که ننوشته برام و چیزی رو نفرستاده، وایستاده دوشنبه بشه کلا در موردش صحبت کنه، نمیشده همه چی رو بنویسم نیشخند.

ولی بعد دیدم، نه، اون طوری هم نبود. فقط بهم گفت این جاهاشو خیلی طولانی نوشتی، تقریبا یه صفحه و نصف یه ستون مقدمه بود که استاد دوست داشت کوتاه تر باشه. بعدش هم جای دو تا بخشو شک داشت که برعکس بشه یا نه!

البته گفت که من هنوز دقیق نخوندم که راجع به همه چیش نظر بدم، اما کلیاتی که می خوام حتما تغییر کنه رو بهت میگم. چیزایی که گفت بعضی هاش خیلی ساده بود و چیز خاصی نداشت. بعضی هاشم چیزایی بود که خودم انتظار داشتم بهم بگه. بعضی هاشم کلا جدید بود.

از نکات کلیدی ای که گفت دو تاشو از اتاقش که اومدم سریع انجام دادم و براش ایمیل کردم. یکیشو درست تا قبل از اومدنم داشتم درست می کردم، اما فرصت نشد تو یه فایل ورد بریزم و براش ایمیل کنم.

اما دو تا کارش مونده که یکیشون خیلی زمان بره و بهش گفتم قول نمی دم اینو بتونم به ددلاین برسونم. چون هر اجرای برنامه یه روز طول می کشه!! ولی خب حالا باید ببینم چی کار می تونم بکنم.

همین جا جا داره یکی دیگه از خوبی های استادمو بگم. یکی از خوبی هاش اینه که فقط نکات منفی رو نمی بینه، نکات مثبتو هم می بینه و خوبم می بینه. یعنی اگه از جمله ای خوشش بیاد، کنارش کامنت میذاره میگه خیلی جمله ی قشنگی بود، خیلی دوسش داشتم. یعنی برای حتی یه جمله ی عالی انقدر ارزش قائله که براش یه کامنت جدا میذاره و میگه که به نظرم این جمله خیلی عالی بود.

خلاصه، با خودم مسابقه گذاشته بودم تا قبل از رفتنم نتیجه های آخری رو براش ایمیل کنم. ساعت 5 و یک دقیقه بود، من هنوز نشسته بودم داشتم فایله رو درست می کردم! یهو با خودم گفتم خره! اگه بمونی به قطار نرسی ساعت 9 می رسی خونه ها! دیگه قانع شدم بلند شم بیام خونه نیشخند.

قبلش رفتم وضو بگیرم (اتاقم درست جلوی آشپزخونه است)، دیدم رو میز آشپزخونه یه سری کیک به ظاهر خوشمزه هست. رفتم وضو گرفتم برگشتم، دیدم هنوز هستن. منم رفتم دو تا ورداشتم. یکیشو که همونجا خوردم، یکیشو گذاشتم تو نایلون واسه همسر بیارم.

معمولا وقتی کسی دفاع می کنه یا مناسبت خاصی داره، کیک میاره میذاره تو آشپزخونه و ایمیل می زنه به همه میگه کیک تو آشپزخونه است. امروز کسی ایمیل نزد. امیدوارم کیک مردمو نخورده باشم چشمک.

موقع اومدنی گفتم اگه هنوز باشن، یه دونه دیگه هم واسه همسر وردارم، ولی خب دخلشون اومده بود قبلا نیشخند. منم دیگه مجبور شدم به همون یه دونه کیک برای همسر اکتفا کنم.

فک کنم کیک گردویی بود، خیلی خوشمزه بود؛ فقط باید سُمبه (احیانا اگه معنیشو نمی دونین: قطعه ٔ استوانه ای شکلی چوبی یا فلزی که در پر کردن تفنگ و توپ و جز آن بکار میبرند نیشخند) می زدی که از گلوت بره پایین!

وقتی رسیدم ایستگاه قطار ، یه قطارو از دست داده بودم (قطار شهری منظورمه، نه قطار بین شهری). همیشه وقتی این قطارو از دست میدم، بعدش باید خیلی بدوم که به قطار بین شهریم برسم. این دفعه هم مجبور شدم تندتند برم تا برسم.

من نمی دونم اینا سیستم قطاربرقی هاشونم سراسریه! صب که می رفتم پله برقی هر دو تا ایستگاه (هم شهر خودمون، هم شهر مقصد) کار می کرد، برگشتنی هیچ کدومشون کار نمی کرد! هن هن کنان، با اینکه دیرم شده بود، باید پله ها رو هم خودم می رفتم!

به هر حال به قطار رسیدم لبخند. تو راه هم کتاب سلوکو ادامه دادم. داره به جاهای قشنگی می رسه. ولی طوری نیست که بتونم بیام چیزی ازش براتون بنویسم. نهایتا بتونم فقط تو یه پست راجع به کلیت کتاب براتون بگم.


[ ۱۳٩۳/۱٢/٤ ] [ ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب