یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

باورتون میشه اگه بگم استاد ایمیل زده که من مریضم، فردا نمیام دانشگاه؟خنثی

خب زده دیگه، چیکار کنم. از طرفی دلم برا خودم می سوزه که با این همه استرس دارم ادامه میدم. از طرفی دلم برا استاد می سوزه که دم ددلاین مریض شده و با چه استرسی داره مقاله ی دانشجوشو تو رختخواب کامل می کنه.

--

خداییش خوشم میاد از این مسئولیت پذیری استادم. اینم از خوبیاشه انصافا. ندیدم جایی استادی مقاله رو بگیره دستش و کلا بنویسه یه قسمت هاییشو، تحلیل بهش اضافه کنه، جدول اضافه کنه (البته جدولا رو خودم درست می کنم و عدداشو میذارم، ولی خب به هر حال توضیحات و تحلیلاشو اون داره می نویسه دیگه)، شکل اضافه کنه.

ندیدم استادی بگه حالا که من فردا نمی تونم بیام، بیا تو سه روز باقی مونده چند تا قرار اسکایپی کوتاه بذاریم و در مورد مقاله صحبت کنیم.

--

حتی اگه مقاله به ددلاین نرسه (که البته خدا با ماست، ان شاءالله میرسه چشمک)، بازم خودمو طلبکار استادم نمی دونم. می دونم که اون برای نوشتن این مقاله به مراتب بیشتر از من زحمت کشیده.

--

دیروز بهتون گفتم دوستامون امروز به صرف ناهار + درست کردن شیرینی کشمشی دعوتمون کردن. ما هم گفتیم نمیایم، آخه من منتظر ایمیل استاد بودم و خیلی استرس داشتم. آخرش امروز صبح دیدم بابا استاد که ایمیل نزد، در نهایت پررویی به دوستمون تو وایبر پیام دادم بساط شیرینی کشمشی هنوز براهه؟چشمک

اونا هم گفتن بله، بفرمایید. اینو نمی گفتن چی می خواستن بگن طفلکی ها؟نیشخند البته ما می خواستیم فقط برای شیرینی پزون بریم، نه واسه ناهار. برنجمونو هم آب گذاشته بودیم! ولی خب گفتن دیگه کلا ناهار بیاین و بعدش هم شیرینی درست کنیم.

ما هم گفتیم چشم لبخند.

قرار بود با قطار ساعت 12:45 بریم. واسه همین باید 12:37 اینا از خونه می رفتیم بیرون. ساعت 12:20 استاد ایمیل زد خنثی. اما بر خلاف انتظارم اصلا گوله ی استرس نشدم! آخه یه سری داده ها بود که من نصفشو آماده کرده بود، نصف دیگه شو به استاد گفتم ببین اگه فرمت داده ها درسته و همونه که می خواستی برات بفرستم. داده ها رو دستی درست کردم. چون اتوماتیکش خیلی قابل اعتماد نبود و باز باید دستی تغییرش می دادم. منم دیدم اون وقتی که بخوام بذارم برنامه شو بنویسم، تا موقع خودم دستی درستش کردم. خلاصه، هنوز یه سری هاش مونده بود (البته من به استاد نگفتم که داده ها رو دستی درست کردم نیشخند). می دونستم که این روش جواب نمیده. ولی خب استاد شدیدا به این روش اصرار داشت!

نتیجه این شد که استاد ساعت 12:20 نوشته با این داده هایی که تو دادی که سیستم داره 91 درصد جواب میده (سیستم ما در حالت عملی داره 19 درصد جواب میده!)!! چرا این طوریه؟ منم بهش جواب داده و توضیح دادم که فرمت داده ای که خواسته مشکل داره و عجیب نیست که سیستمش غلط داره بهش جواب میده!

یه ایمیل دیگه هم زده بود و دو تا سوال پرسیده بود که نیاز به بررسی دوباره ی یه سری عدد داشت. چیز خاصی نبود، فقط مشخص بود یه جایی توی یه سری عدد اشتباه کرده بود. فک کن دو تا فایل داشته باشی هر کدوم 13 درصد جواب داده باشن. بعد تو جدول نهایی نوشته باشی 16 درصد جواب داده نیشخند.

ولی خدایی انقد جدول تو جدول شده که واقعا به خودم حق میدم اشتباه بکنم. به ازای هر داده ای حدود دو سه تا جدوله!! و حدود ده دوازده سری داده!!

خلاصه، خیلی شیک و مجلسی با همسر راه افتادیم مهمونیمونو بریم. اصلا به من چه که استاد نمی دونه چیکار کنه؟ چشمک

ناهار بسیااااار خوشمزه ای خوردیم و بعدش هم بساط شیرینی پزونو مهیا کردیم. این دوستامون یه فر دارن که خیلی قلق داره ظاهرا. دوستمون می گفت همیشه که کیک یا شیرینی درست می کنه خراب میشه. به من گفت تو که کیّاک (به معنی بسیار کیک پز، بر وزن فعال چشمک) خوبی هستی بیا ببین چطوریه سیستمش؟

سینیش خیلی کوچیک بود، هفت هشت تا شیرینی بیشتر جا نمی گرفت. بعدش هم که می ذاشتیم تو، همش یا می سوخت، یا سفید بود! چند سری خراب شد تا بالاخره دو سه سری خوب در اومد.

حالا نکته اش این بود که می گفت همیشه که درست می کنم بد میشه، انقد که دیگه شوهرم یه بار گفت دیگه نمی خواد درست کنی نیشخند. البته نه به معنی بدها. منظورش این بوده که نمی خواد هی تلاش کنی به خاطر من که یه بار خوب در بیاد. من قبول کردم تلاشتو دیگه چشمک. می گفت همیشه بهش یه سری چیزای خمیر مانند یا سوخته میدم.

خلاصه، این دفعه ما رفتیم که کمک کنیم و درست شیرینی درست کنه چشمک. می خواست برای یکی از همکاراشم ببره. شیرینی ها رو که درست کردیم، خب سوخته هاشو که آوردیم خوردیم. درستا رو هم که چیدن برای همکار. یه مقدار دیگه از سالما هنوز مونده بود که اونم دوستمون دم رفتن داد به ما! نتیجه این شد که دوباره فقط شیرینی های سوخته گیر شوهر بیچاره اش  اومد خنده.

--

خونه ی بچه ها که بودیم دیدم استاد ایمیل زده و گفته پس داده ها رو به این فرمت آماده کن. این فرمت به نظر آسون تر می رسه، ولی خب حالا باید ببینم چی میشه دیگه لبخند.

--

استاد تو ایمیلی که گفته بود نمیاد دانشگاه، طوری گفته بود که انگاری منم نمی رم دانشگاه (چون ترم تموم شده). منم گفتم من باید برم دانشگاه، چون قانونا باید تو ساعت مشاوره ام تو اتاقم باشم. حالا ایمیل زده حالا واقعا بچه ها میان هنوزم که ترم تموم شده؟ فقط برام سوال شده!

نمردیم و دیدم برا استادا هم سوال پیش میاد چشمک.

--

یه ایمیل دیگه هم زده که من امشب فصل دو رو تموم می کنم میدم بخونیش. دلم واقعا براش کباب شد نشسته با حالت مریضی، تا نصف شب، اونم تو روز یکشنبه داره واسه من مقاله می نویسه.

باشد که رستگار شود چشمک.

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱۱ ] [ ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب