یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دیروز با همسر رفتیم بعد از مدت هااا یه دوری تو شهر بزنیم و از همه مهم تر اینکه واسه من سررسید بخریم، یعنی در این حد جوگیر شدم!!

ما هم که اصولا اهل تک خوری نیستیم، همین که دیدیم بیرونیم، زنگ زدیم به دوستامون گفتیم شما نمیاین بیرون یه دوری بزنین، یه چند دقیقه ای دور هم باشیم؟ گفتن الان داریم بازی می کنیم، وسط بازی ایم، به جای حساسش رسیده، بهتون خبر میدیم.

اصولا وقتی این دوستامون میگن بهتون خبر میدیم، چند دقیقه بعدش پیامک میدن که ما نمیایم! ما هم رفتیم بقیه ی گشت و گذارمونو بکنیم. فروشگاه اولی که رفتیم برای خرید سررسید، تالیا بود. تالیا یه کتاب فروشیه که تو همه ی شهرا هست و معمولا این جور چیزا رو میاره. اما همسر می گفت پارسال هم همین موقع ها رفتیم سررسیدا رو نگاه کنیم (چه جالب، یعنی من پارسال این موقع داشتم راجع به همین چیزا فکر می کردم؟متفکر)، نداشته، گفته تموم کردیم.

امسالم که رفتیم، گفت تموم کردیم. پرسیدم کجا می تونه داشته باشه؟ گفت کاف هوف. حالا ما یه عالمه از اون فروشگاه کاف هوف رد شده بودیم. گفتیم اشکالی نداره برمی گردیم. این وسط مسطا گفتم حالا بذار گوشیمو چک کنم. دیدم بچه ها گفتن ما راه می افتیم ده دقیقه دیگه. بیاین دم فلان فروشگاه، ما ماشینو اونجا پارک می کنیم.

این جایی که گفته بودن درست در جهت مخالف اون جهتی بود که ما داشتیم می رفتیم. ولی گفتیم اشکالی نداره، بهشون می گیم ما یه کمی دیرتر می رسیم. پیامک زدم بهشون که ما دیرتر میایم و بقیه ی راهمونو رفتیم. رسیدیم کاف هوف، سررسیدا رو نگاه کردیم. اکثرشون خیلی گرون بود. فقط چند تا بنجل زشت بود که قیمتاش دو یورو بود نیشخند. چیزی که من بپسندم و اندازه اش دلخواهم باشه (البته نه به اون دلخواهی که دلم می خواست!!) پنج یورو بود که همونم تخفیف خورده بود. ولی گفتیم عجله نکنیم، بهتره بریم جاهای دیگه رو هم نگاه کنیم، بعد خرید کنیم. ضمن اینکه می خواستیم هرچه سریع تر بریم که به قرارمون با دوستامون برسیم.

رفتیم، رسیدیم به سر قرار. بعد تازه پیامکو دوباره نگاه کردم، فهمیدم من اشتباه فهمیدم پیامو! من فک کرده بودم اونا ده دقیقه دیگه می رسن. نگو اونا گفتن تازه ده دقیقه دیگه راه می افتن!

تقریبا یه ده دقیقه ای رفتیم تو فروشگاه همون بغل گشتیم تا بچه ها اومدن. ولی جای پارک پیدا نمیشد. گفتن بیاین سوار شین، بریم یه جا پیدا کنیم پارک کنیم. رفتیم یه یه ربعی هم دور زدیم تا بالاخره یه جایی که تقریبا یه ربع پیاده فاصله داشت تا مرکز شهر پارک کردیم!!

بعدش دیگه اومدیم رفتیم تو خیابون و یه دوری با هم زدیم و رفتیم به سمت سلف دانشگاه. برای اولین بار یه صندلی که همیشه تو حسرتش بودیم نصیبمون شد لبخند. این جایی که میگم یه جای خاصی از سلفه که مبل های قرمز رنگ راحتی داره و برای حدود پنج شیش نفر مناسبه. کنار یه پنجره ی خیلی بزرگه که تقریبا تا زمین می رسه و نمای قشنگی رو به رود داره لبخند. ما هم که تا رفته بودیم هوا تازه تاریک شده بود، آب های رود که برق می زد تو نور چراغا خیلی قشنگ شده بود. موج های ملایم و همیشگی رود هم زیر نور خیلی قشنگ بود. کلا تازه توجیه شدم چرا اون مبل ها همیشه پرن چشمک.

یکی از خوبی های قرار گذاشتن تو سلف اینه که هر کس بخواد می تونه غذا بخوره، هر کس بخواد میتونه نوشیدنی بخوره. اگه قرارو تو کافی شاپ یا تو رستوران بذاریم، گزینه های یکی از طرفین محدود میشه.

ما قهوه و هات چاکلت سفارش دادیم، دوستامون رفتن شام گرفتن. در حین خوردن هم کلی با هم صحبت کردیم. بخشی از صحبتمون راجع به جلسه ی قرآن بعدی بود و اینکه کلا بالاخره این جلسه رو چیکار کنیم. آخه در حال حاضر بچه ها از سه تا شهر مختلف دارن شرکت می کنن و این یه کمی کارو سخت می کنه. داشتیم می گفتیم که اگه طبق روال پیش بره، الان نوبت فلانیه که دعوتمون کنه (خونه ی طرف یه شهر دیگه است). ولی دوستامون گفتن ما بریم خونه می خوایم تو گروه وایبر بزنیم که هفته ی بعد بچه ها بیان خونه ی ما.

خلاصه، تا صحبت های ما تموم شد، ساعت شد 9.5 اینا. دیگه راه افتادیم و هر کس رفت خونه ی خودش. هنوز تو قطار بودیم که دیدیم اون دوستمون که خونه اش یه شهر دیگه است تو گروه وایبر زده هفته ی بعد بیاین خونه ی ما! انگاری حرفامونو شنیده بود نیشخند.

حالا یکشنبه ی هفته ی بعد باید بیاد ببینیم چیکار می کنیم لبخند. یه کمی رفتنش برای من سخته. آخه جلسه یکشنبه ساعت سه ه. تا ما بریم و جلسه تموم بشه و برگردیم شب شده. باز فردا صبحش من باید پیتیکوپ پیتیکوپ برم شهر دومم! اینه که خیلی برام آسون نیست. البته فعلا اعلام آمادگی کردیم و گفتیم میایم، تا ببینیم چی میشه دیگه.

--

امروز هم مجددا با همسر رفتیم تو شهر که واسه من سررسید بخریم! آخه دیشب که نتونستیم بقیه ی فروشگاها رو بریم. همسر با دوچرخه رفت، من با قطار. اول از همه رفتیم یه فروشگاه دیگه که حدس می زدیم سررسید داشته باشه، اما گرون تر از اون چیزایی بود که دیروز پیدا کرده بودیم. دوباره رفتیم یه شعبه ی دیگه از همون فروشگاه دیروزی و خلاصه یه سررسید 5 یورویی خریدیم لبخند.

اولین چیزی که راجع به این سررسید اذیتم کرد این بود که از چپ باز می شد! اصلا نمی دونم چرا ذهنم از همون اول انتظار داشت سررسیدو از راست باز کنه. از راست باز می کنیم، می بینی آخر سال شده، استرس می گیری نیشخند.

خلاصه، اینم از قصه ی سررسیدمون لبخند.

--

امروز که صبح رفتیم بیرون، یه جا یه سایبون زده بودن و چند تا خانوم به مردم گل می دادن، گلی که لای یه کارت گذاشته بودن، یه کارت تبلیغاتی. خانومه اومد به منم تعارف کرد، منم گرفتم و شدم دخترمعمولی گلدار چشمک. نگاه کردم دیدم تبلیغات مربوط به روز زنه که 8 مارسه (یعنی فردا).

--

قرار بود خریدامونو عصری انجام بدیم. ظهر که اومدیم سریع یه غذایی درست کردم که اصلا نپخته بود. لپه هاش با هم گرگم به هوا بازی می کردن! ولی خب خوردیم دیگه. مهم این بود که سیر بشیم چشمک. بعد از ناهار، همسر پیشنهاد داد بچه ها رو برای فردا ناهار یا ترجیحا امشب دعوت کنیم. منم زنگ زدم به دوستامون گفتم امشب میاین؟ گفتن نه، نمی تونیم. هر دوشون امروز سر کار بودن طفلکی ها!

گفتم فردا ناهار چی؟ گفتن می تونیم. ما هم به یکی دیگه از بچه ها هم گفتیم که اونم بیاد.

حالا دیگه باید می رفتیم خرید. مخصوصا که بچه ها رو ناهار دعوت کرده بودیم. اگه شام بود، می شد یه چیز ساده ای بذاریم جلوشون، اما برای ناهار دیگه نمیشه.

بعد از کلی بحث و بررسی غذاهای مختلف، باز ما فقط تونستیم رو فسنجون توافق کنیم خنثی. نمی دونم چرا ما یه بار یاد نمی گیریم یه غذای درست و حسابی درست کنیم. همیشه تو لیست غذاها می گیم مرغ که سرخ کردنش خیلی وقت میبره و ما تعداد گازامون کافی نیست، قرمه سبزی که سبزی تازه می خواد که نداریم، قیمه هامون که خوب نمیشه، پس فسنجون درست کنیم. حالا جالبه که تا وقتی مهمون نداشته باشیم فسنجون درست نمی کنیما!!

خلاصه، حالا قرار شده فردا بچه ها بیان خونه مون به صرف فسنجون (البته به اونا نگفتیم ناهار چی داریم چشمک).

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱٦ ] [ ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب