یه روز بعد از اینکه مقاله رو سابمیت کردیم، استاد ایمیل زده خب حالا می خوای چیکار کنی؟خنثی. یعنی کلا مهمونی کوفتم شد!!

ولی در کل مهمونی خوبی بود. کلی گفتیم و خندیدیم (البته با همون پس زمینه ی استرس حرف استاد دیگه، فقط خدا رو شکر وسطای مهمونی بود که ایمیلشو دیدم، زودتر ندیدم!).

دوستامون تا ساعتای پنج خونه مون بودن. برخلاف همیشه، مهمونیمون خیلی ساده تر شد. همیشه شام دعوت می کردیم، بعد یه عالمه چیزمیز درست می کردیم. این دفعه ناهار دعوت کرده بودیم، اصلا فرصت خیلی کارا رو نداشتیم. نه کیک درست کردیم، نه دسر، نه هیچ چیز دیگه. فقط یه ناهار ساده بود و چایی/قهوه/نسکافه و میوه (از وقتی اومدیم آلمان گزینه های نوشیدنیمون زیاد شده انگاری چشمک).

به یکی از بچه ها گفته بودیم ساعت 12. به اون یکی خانواده کلا نگفته بودیم ساعت چند. ساعت 12:15 شد، این بنده خدا دیگه پشت در بود، من زنگ زدم به اون یکی ها، گفتم کجایین؟ گفت خونه دیگه! گفتم پاشین بدو بدو بیاین، من یادم رفت به شما بگم 12 بیاین.

آخه می خواستیم 12 بیان که مثلا 1 اینا دیگه ناهار بخوریم. چون یکشنبه بود، می خواستیم هر کس عصرش زود بره خونه شون که برای فردا که روز کاری بود، خسته نباشن.

خلاصه، اون بیچاره ها هم گفتن باشه، الان میایم. ولی یه جوری رسیدن که دیگه گفتیم مستقیم بیان سر سفره ی ناهار. ناهارمون هم خیلی خوب شده بود. دیگه مطمئن شدم که تو درست کردن فسنجون جا افتاده تخصص داریم چشمک.

سالاد هم یه کمی درست کردیم، ولی حدس می زدم که با فسنجون کسی زیاد سالاد نمی خوره. خوب شد زیاد درست نکردیم. ماست هم گذاشتیم سر سفره، ولی بازم همون طور که حدس می زدیم، ماستا هم خورده نشد. فقط آب میوه و خود غذا بود که خورده شد.

این اسم آب میوه رو که آوردم یادم افتاد اینم بگم که چند وقت پیش با همسر حساب کردیم، دیدیم ما خیلی خیلی کمتر از سرانه ی ایرانی ها نوشابه می خوریم. مطمئنا از سرانه ی معمول تو دنیا هم کمتر می خوریم! آخه فکر نمی کنم سالی نهایتا پنج شیش بار (اون تو رستورانا یا بعضی وقتا که مهمون داریم، اونم نه همیشه) بیشتر نمی خوریم. به شما هم توصیه می کنم از این به بعد تو مهمونی هاتون به جای نوشابه از آب میوه استفاده کنین. هم سالم تره، هم خوشمزه تره لبخند. البته طبق تجربه ی ما فقط آب پرتقال به درد غذا می خوره، بقیه ی آب میوه ها زیادی شیرین اند واسه خوردن با غذا.

خب افاضات نصیحتیم تموم شد! مهمونا ساعت 5 رفتن و ما هم یه کمی جمع و جور کردیم، نماز خوندیم و بقیه ی ظرفا رو جا به جا کردیم. خیلی خوب بود مهمونی ظهر. کلی وقت داشتیم واسه تمیز و مرتب کردن خونه. مهمونی وقتی شامه، مهمونا مثلا 11 میرن. آدم خسته و کوفته، دلش می خواد بخوابه، ولی باید یه عالمه کار انجام بده. اگر هم کارا رو انجام نده، صبح روز بعد بلند میشه یه کوهی از ظرف دور و برش می بینه که کلا اعصاب آدمو می ریزه به هم.

--

استاد تو ایمیلش نوشته بود دوشنبه نمیاد، منم متقابلا به دانشجوهام زدم من این هفته نمیام چشمک.

--

استاد گفته بود خب حالا می خوای چیکار کنی؟ من یه سری نکته دارم که راجع به تزت باید بهت بگم نگران. حداکثر تا فردا برات می نویسم.

واسه همین نیومده بودم بنویسم که ببینم اوستا چی میگه بالاخره. نامرد، لااقل یهویی ایمیل نمی زنه آدمو راحت کنه. میگه تا فردا می زنم! الانم که فردا شب شده، همچنان من هنوز ایمیلی نگرفتم. ولی از اونجایی که آلمانیه، بعید نیست کارو دقیقه 90 انجام بده، ولی انجام بده. یعنی یه وقت دیدی ساعت 12 شب دیدم ایمیل زده!

--

پیرو همین ایمیل استاد، منم دیشب قبل از خواب به این فکر کردم که خب الان چیکار کنم؟سوال آخه یه کاری رو قرار بود بعد از این کار انجام بدیم. اما نتیجه ی مقاله ثابت کرد که اون کار انجام شدنی نیست! حالا باید دنبال ایده ی جدید بگردم. دیشب طی تلاش های قبل از خوابم، یه ایده ی نصفه و نیمه به ذهنم رسید که نمی دونم اصلا عملیه یا نه.

امروز صبح همونو به استاد ایمیل کردم، گفتم فعلا من این به نظرم می رسه. اگه به نظرت منطقی می رسه، راجع بهش بیشتر صحبت کنیم. حالا نمی دونم چی میگه؟ اصلا نمی دونم اون چیزایی که می خواسته بهم بگه چیان؟!! به هر حال، دعا کنین هرچی که هست خیر باشه (لطفا این جمله ای که گفتمو جدی بگیرین و واقعا دعا کنین لبخند، ما رو شما حساب کردیم!). البته یکیش به احتمال زیاد اینه که تا الان هیچی از تزتو ننوشتی. وردار بنویس یه کمیشو!!