چند وقتیه خیلی به این فکر می کنم که واقعا تو عمرم چه دستاوردی داشتم؟ دیگه سنم داره به سی نزدیک میشه. هرچند هنوز حدود سه سالی مونده، ولی خب چشم به هم بزنی تموم میشه.

جالبه که همین چند وقت پیش تو یه وبلاگی دیدم چیزی وجود داره به اسم بحران سی سالگی. آدما به سی سال که می رسن، برمی گردن به پشت سرشون نگاه می کنن، ببینن تا الان چی به دست آوردن؟

سوره ی مومنونم دیگه کامل حفظ شدم. همین طوری که راه می برم با خودم می خونمش. وقتی به آخراش می رسه خیلی می ترسم. بحران سی سالگیمو تشدید می کنه اون جایی که می گه ازشون می پرسن چه مدت رو زمین بودین؟ میگن یه روز یا نصف یه روز. می ترسم خیلی زود این نصف روز ما هم تموم بشه و کاری نکرده باشیم.

الان یه نگاهی به همین سالی که گذشت تو وبلاگم کردم. می خواستم به صورت گلچین و خلاصه بنویسم که سال گذشته تو هر ماه چی کار کردم، اما هرچی پست ها رو نگاه کردم، همش یه مشت چیزای روزمره بود که ارزش نوشتاری نداشت (فقط ارزش خوانداری داشت چشمک)!!

فقط فهمیدم که تو کل سال گذشته یه سری اتفاقات خیلی ساده و معمولی به من گذشته. نه آپولو هوا کردم، نه هیچ کار قابل به عرضی!

فهمیدم که دوستای خوبی داشتیم. دوستایی که شاید هر هفته یا شاید حتی بعضی هفته ها چند بار همو دیدیم، اما هیچ وقت نشده از دست هم دلگیر یا ناراحت بشیم.

در کل برآیندم سال گذشته برام کاملا معمولی بوده، نه خوب، نه بد. امیدوارم سال جدید برام سال خوبی باشه و بهتر از سال قبل لبخند. امیدوارم برای شما هم همین طور باشه لبخند.