یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

از روز شنبه به بعد فکر می کنم ننوشتم چیکار کردیم.

شنبه که رفتیم دو تا از دوستامونو دیدیم، البته بیشتر باهاشون کار داشتیم. بعد از اونجا هم رفتیم dm. dm یه فروشگاه ارزون و خوبه برای چیزای آرایشی و بهداشتی، مثل شامپو و مسواک و لوازم آرایش و خلاصه این چیزا. اما ما هیچ کدوم اینا رو نمی خواستیم نیشخند.

جلوی در فروشگاه، یه سری کاغذ کادو و روبان که رایگانه و می شه آدم خودش بره هر چقدر که می خواد بکنه. لازم هم نیست که حتما از فروشگاه خرید بکنی تا بتونی از اونا ورداری.

البته کاغذ کادوی فروشی هم دارن. اینایی که بیرون میذارن، فقط دو سه مدل هست که مورد پسند خیلی ها هم نیست. ما قبلا یه بار که خرید خودمونو از dm کردیم، یه کاغذ کادو هم کندیم واسه کادویی که برای خونه ی دوستامون خریده بودیم (همونایی که یکشنبه می خواستیم بریم خونه شون)، اما روبانشو یادمون رفته بود ورداریم. البته بعدا فهمیدیم که ما یه جعبه ی خوشگل برای کادومون خریدیم که اتفاقا روش هم به صورت تصادفی یه سری کلماتو نوشته، مثل تولدت مبارک و Home Sweet Home (هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه) و یه سری چیزای دیگه. از قضا درشت ترین کلمه ای که درست افتاده بود روی در جعبه و خیلی تو چشم بود، همین عبارت بالا بود (Home sweet home).

ما هم گفتیم حالا که جمله ی به این بامسمایی افتاده وسط جلد جعبه، دیگه چه کاریه کادو کنیم؟ فقط یه روبان دورش ببندیم، بسه. این شد که قرار شد شنبه دوباره بریم، فقط یه تیکه روبان بکنیم از dm و بریم خونه. موقع رفتن، همسر دوچرخه داشت، من قرار بود با ترم برم. وقتی رفتم دیدم همسر یه دونه چرخ دستی هم برداشته برای خرید از سوپرمارکت. گفتم اینو واسه چی ورداشتی؟ ما که چیزی نمی خوایم؟ فقط دو سه تا چیز کوچیک می خواستیم. گفت گفتم حالا همون دو سه تا چیز کوچیکو هم بذاریم تو همین.

آقا نشون به اون نشون که رفتیم 25 یورو خرید کردیم، دیگه من چرخ دستی رو هل دادم، به همسر گفتم من میرم، تو بیا خنثی.  آخه دیدم بیشتر از اون بمونیم، 25 یوروی دیگه هم خرید می کنیم!

تو قسمت میوه و سبزی ها بودیم، آخر وقت آخرین روز هفته بود، آقاهه هی می اومد تخفیف میزد، همسرم از اون ور جمع می کرد!

واسه اولین بار تو عمرم پیازچه خریدم، حالا نمی دونم باهاشون چیکار باید بکنم! فقط به نظرم رسید تو غذا خوشمزه میشن.

خلاصه، خرید اون روزو کردیم و راه افتادیم بیایم خونه. هنوز تو صف حساب کردن بودیم که به همسر گفتم کاش به بچه ها پیشنهاد نمی دادیم با هم بریم فردا (آخه با اون دوستامون که ماشین دارن قرار گذاشته بودیم که جلسه ی یکشنبه رو که یه شهر دیگه بود با هم بریم)، می تونستیم خودمون با قطار زودتر بریم و یه دوری هم تو شهر بزنیم، حالا درسته یکشنبه است، ولی خب بالاخره شهر که سر جاش هست که!

دیگه حساب کردیم و داشتیم می رفتیم خونه، همسر پیشنهاد دادم لااقل حالا که فردا قراره با هم بریم، زنگ بزنیم بچه ها بیان خونه ی ما ناهار، از اونجا با هم بریم. چون جلسه ساعت 3 بود. گفتم باشه بریم خونه، بعد زنگ بزنیم. الان با این خریدا و خرت و پرتا و تو خیابون راحت نیست.

هنوز بچه ها رو دعوت نکرده بودیم که دیدیم اونا زنگ زدن، گفتن میخواین فردا یه کمی زودتر بریم، سر راه یه نمایشگاه هم هست ببینیم؟ ما هم از خدا خواسته گفتیم بله لبخند. البته بهشون هم گفتیم که ما با خودمون این فکرا رو کردیم و این پیشنهادا رو داشتیم چشمک.

تا ما رسیدیم خونه، دوستامون زنگ زدن و گفتن که چک کردن و نمایشگاه یکشنبه بازه و ورودیش هم 8 یوروئه. ما هم گفتیم اشکالی نداره. مگه چند بار پیش میاد آدم بتونه یه نمایشگاه ماشین ببینه، اونم با ماشینای آلمانی چشمک.

خلاصه که قرار شد بریم. مرحله ی بعدی، مثل همیشه، مشکل غذا بود! بچه ها گفتن بریم همون جا یه چیزی پیدا کنیم، بخوریم. من گفتم معلوم نیست اونجا بتونیم دونری پیدا کنیم. بهتره خودمون یه چیزی بیاریم.

وقتی من این پیشنهادو دادم دیگه خیلی دیر بود. ساعت ده شب شنبه، دیگه هیچ جا باز نبود. بچه ها هم گفتن چیز خاصی تو خونه ندارن که بیارن. منم گفتم اشکالی نداره، ما واسه هممون سالاد اولویه درست می کنیم. اونا هم قبول کردن لبخند.

--

به این ترتیب ما یکشنبه صبح از کله ی سحر رفتیم تو کار پخت و پز و درست کردن اولویه. این وسط مسطا منم مدلای روبانو سرچ کردم و بالاخره یه چیزی درست کردم که یه ذره قیافه داشته باشه! روبانمون خیلی باریک بود، اصلا نمی شد باهاش شکل خاصی درست کرد. ولی خب دیگه، بالاخره یه چیزی درست کردم.

نمایشگاهم رفتیم، کلی گشتیم و خوب بود کلا لبخند. البته فک کنم به آقایون بیشتر خوش گذشت. من و دوستم که یه ساعتی رو صندلی ها نشسته بودیم تا آقایون وارسی کلیه ی موتور ماشین ها رو هم انجام بدن و بیان!!

بعد از نمایشگاه رفتیم تو ماشینمون غذامونو خوردیم و راه افتادیم. یه جوری رسیدیم دم در خونه شون که ساعت سه درست جلوی در خونه شون داشتیم پارک می کردیم. بله، همچین آدمای سر وقتی شدیم ما اینجا چشمک.

ما اولین گروهی بودیم که رسیدیم. خانوم دوستمون (همون عروس خانوم آلمانی) کلللی هی بهمون تعارف می کرد که نوشیدنی بخوریم. من واقعا فکر نمی کردم یه آدم نیمه ایرانی این هم تعارف کردن بلد باشه، ولی بلد بود. گاهی هم تیکه های فارسی خیلی قشنگی می اومد، با لهجه ی شدیدا ایرانی لبخند.

یه نیم ساعتی وایستادیم، دیدیم کسی نیومد. گفتیم تا موقع نمازمونو بخونیم. صاحب خونه اینا گفتن ما هم نماز نخوندیم، بیاین با هم بخونیم. تا همه وضو گرفتن و اومدن، بیست دقیقه به چهار وایستادیم که جماعت بخونیم. هنوز یه رکعت خونده بودیم که زنگ درو زدن! ولی خب ما داشتیم ادامه می دادیم. به ما چه که دیر اومدن؟ می خواست زود بیانمشغول تلفن.

من و همسر که نمازمون شکسته بود، بعد از رکعت دوم، سریع سلام دادیم و رفتیم درو باز کنیم. من دکمه ی آیفونو زدم، ولی کلا انگاری کسی اون پشت نبود!! همسر رفت بهشون با گوشی زنگ بزنه. منم دیدم دیگه همسر هست، پریدم نمازمو به رکعت آخرشون وصل کردم و خلاصه تو هر دو نمازم مستفیض شدم از جماعت چشمک.

اونایی هم که جدید اومدن بعضی هاشون می خواستن نماز بخونن. یه نماز بقیه هم که مونده بود. دوباره اونا شروع کردن به نماز خوندن و ما هم نشستیم سر خوردنی ها!

بعدش هم که دیگه جلسه بود که راستش چیز خاصی نداشت این دفعه که براتون بنویسم. فقط دو سه تا جمله ی کوتاه به نظمر جالب بود (که تازه اونم ربطی به خود آیه ها نداشت) که براتون تو یه پست جدا می نویسم.

--

قضایای امروزو تو یه پست جدا می گم که خسته نشین دیگه لبخند.


[ ۱۳٩۳/۱٢/٢٦ ] [ ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب