یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دیروز که دوشنبه بود باید می رفتم دانشگاه دومم. باز قطار نیم ساعت تاخیر داشت! وقتی رسیدم دم در اتاقم، دیدم یه دختره داره در اتاقو قفل می کنه. بهش گفتم قفل نکن، اینجا اتاق منه، می خوام برم تو. گفت ولی گفتن اینجا اتاق منه. گفتم آها شما اون دانشجوی جدیدین؟ باشه، پس من میرم از منشی می پرسم، اتاق جدیدمو پیدا می کنم. گفت اگه می خوای من می تونم وسایلمو جا به جا کنم، تو فعلا استفاده کنی از اتاق. گفتم نه، مشکلی نیست. استادم قبلا گفته بود یه دانشجوی جدید قراره بیاد و منم گفته بودم که مشکلی ندارم اتاقمو عوض کنم.

رفتم پیش منشی، گفت من مسئول کلیدا و این چیزا نیستم. نمی دونم اصلا اتاقت چنده. فقط به من گفتن یه دانشجوی جدید قراره بیاد، ولی من راجع به اتاقش نمی دونم. بهم گفت یه اتاق خالی فعلا هست، ببین اگه استادت نیست (که ازش بپرسی راجع به شماره اتاقت)، من کلید اینجا رو بهت میدم موقتی.

رفتم پیش استاد، داشت با یکی از دانشجوهاش حرف می زد، ولی من نمی تونستم منتظر بمونم. قضیه رو بهش گفتم. گفت به من گفتن این دانشجوئه آخر ماه میاد. ولی من الان نگاه می کنم. نگاه کرد، بهم گفت باید بری طبقه همکف، اتاق فلان. منم رفتم به منشی گفتم کلید این اتاقه رو بهم بدین. گفت من مسئول کلیدا نیستم. یکی از بچه های پست داک کلیددار بود!!

رفتم کلیدو گرفتم و رفتم پایین. یه دختر آلمانی اونجا بود. باهاش سلام و علیک کردم و گفتم که من قراره از این به بعد اینجا باشم.

یه کمی با هم صحبت کردیم و بعدش مشغول کار خودمون شدیم. ساعت یک هم مثل همیشه رفتم استادمو دیدم. راجع به ایده هایی که داده بود و ایده ی من صحبت کردیم. طبق معمول، نتیجه این شد که چیزی که استاد میگه رو اول باید امتحان کنیم!!

عصری یه کمی زودتر راه افتادم، با یه قطار زودتر اومدم که باز اگه نیم ساعت تاخیر داشت، خیلی دیر نشه. خدا رو شکر تاخیر نداشت و زودتر از همیشه رسیدم خونه.

--

امروز از صبح حال ندارم. آخه با ماکارونی ای که دیروز ساعت هفت هشت اینا خوردیم روزه گرفتم. الانم کم کم شروع کردم به انجام دادن کارایی که استاد گفته.

--

امروز تولد همسره لبخند. قراره کیک فنجونی درست کنم تو قابلمه. شاید یه کیک دیگه هم تو قابلمه امتحان کنم.

--

فردا سالگرد عروسیمونه. زندگی مشترکمون الان پنج سالو رد کرده لبخند.

--

نمی دونم چرا امسال آمادگی هیچی رو نداشتم، نه تولد همسرو، نه سالگرد ازدواجمونو، نه عیدو!!

--

در عرض یکی دو ماه گذشته یه کمی چاق شدم. البته چاق که نه، از اون حالتی که لپام گود افتاده بود در اومدم. حالا همسر می خواد رژیمم بده نگران (البته نگران نباشین، فعلا که موفق نشده از خود راضی).

--

هیجده روز دیگه از روزه هام مونده.

 

[ ۱۳٩۳/۱٢/٢٦ ] [ ٤:۱٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب