یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

این دفعه این پست خیییییییلی پراکنده است دیگه! کلا می خوام هرچی تو امسال مونده و باید می گفتمو بگم نیشخند.

اول تا یادم نرفته بگم، پیرو این کامنت پاییز خانوم "می شه لطفا یه پستى هم بذارى و واقعا بگى بنظر شما چه کارهایى بزرگند واقعنىىا...چکارا کنى راضى هستى از عمرى که کردى. البته مى تونى ماروهم به چالش بکشى"، من میگم، شما هم بگین. چه اینجا، چه تو وبلاگ خودتون لبخند. فقط اگه تو وبلاگ خودتون نوشتین، لینک بدین.

کلا به نظر من هیچ کاری بزرگ نیست! یعنی اگه آدم کاری رو خودش بزرگ بدونه، به نظرم اون کار بی ارزش ترین کارهاست. به نظر من مهم نیست که آدم کار بزرگی انجام بده، مهمه که کار خوبی انجام بده، اونم به صورت مداوم، نه یه بار. و اتفاقا مداوم بودنش از چقدر بزرگ بودنش به نظرم مهم تره. این بود انشای من نیشخند.

--

خب، شما فکر می کنین من آدم خوبی ام، چون من از خرابکاری هام اینجا نمی گم. حالا می خوام یکیشو بگم چشمک. اون روز به همسر گفتم من یه عالمه روسری دارم که با سلیقه ی من جور نیستن (هیچ کدومشونو من نخریدم، همشون هدیه بودن). گفتم حیفن اینا یه گوشه دارن خاک می خورن. بیا اینا رو تبدیل به یه چیز دیگه کنیم! تو اینترنت گشتم، یکیشو تبدیل به یه جلیقه مانند کردم که بد هم نشد (البته لازم هم نیست ببریش واسه این مدل جلیقه، فقط کافیه دو طرفشو گره بزنی. تو اینترنت سرچ کنین خیلی زود پیداش می کنین).

یکی دیگه رو گفتم تبدیل به یه مدل روسری دیگه کنم. اومدیم به همون شکلی که تو الگوی اینترنتی نوشته بود برش زدیم، بعد معلوم شد که این مدل فقط به درد پارچه ای می خوره که پشت و رو نداشته باشه خنثی. به این ترتیب یه روسری رو به فنا دادیم رفت.

الان یه عالمه روسری دیگه مونده که دیگه می ترسم برم برششون بزنم نیشخند. هر دفعه که می خوایم بریم ایران یه عالمه از همین لباسای کاملا نو هست که میگم ببریم اونجا بدیم به موسسه ی خیریه ای جایی (اینجا که جایی رو نمی شناسم)، ولی دم رفتن انقد سرمون شلوغه که هیچ کدوم این لباسا رو نمی بریم.

--

اون روز که رفتم دانشگاه، اتاق جدیدم، هم اتاقیم دو تا مونیتور داشت. ازم پرسید گفت با لپ تاپ خودت کار می کنی یا از کامپیوتر اینجا استفاده می کنی؟ گفتم با لپ تاپ خودم کار می کنم. آخه هیچی رو رو سرور اونا ندارم، سخته برام داده ها رو جا به جا کردن. بهش گفتم تو چرا دو تا مونیتور داری. گفت این جوری کارام راحت تره. تو هم اگه دوست داری می تونی یه مونیتور دیگه درخواست بدی.

مثل اینکه این دانشگاه خیلی پولداره. اون روزم اتاق یکی از بچه ها رفته بودم، سه تا مونیتور داشت. خداییش خیلی کار آدم راحت تره. ولی خب برام جالب بود که انقد مونیتور زیاده اینجا!!

تازه هم اتاقیم گفت ما یه عالمه HiWi داریم (یعنی بچه هایی که کار دانشجویی می کنن). گفت هر وقت کاری داشتی، کافیه بگی.  سریع کارت راه می افته.

دیگه واقعا باورم شد این دانشکده خیلی پولداره!!

--

ناخونای شست دستام هم دارن در میان!! این یعنی استرس زندگیم به کمترین حد ممکنش رسیده لبخند. خدا رو شکر بغل.

--

تو ایستگاهای ترام داخل شهر، این طوریه که دو تا خط قطار خیلی به هم نزدیکن. وقتی شما می خواین از ایستگاه این وری، برین ایستگاه رو به رو (که قطارش در جهت مخالف میره)، اگه یه اتوبوس یا قطار تو ایستگاه ایستاده باشه، شما نمی بینین قطاری داره از اون ور میاد یا نه و خیلی باید با احتیاط برین.

برا همین، همیشه همه با احتیاط میرن و اگه ببینن قطار داره میاد، وای می ایستن، چون قطار اصولا واسه کسی ترمز نمی زنه، فقط بوق می زنه قبل از اینکه برسه تا اگه کسی هست بره کنار.

اون روز تو ایستگاه ایستاده بودم که دیدم یه دختری با عصا (پاش نشکسته بود، فکر می کنم یه پاش کوتاه تر بود یا یه همچین مشکلی داشت) می خواست از اون ور خیابون بیاد این ور (که تو ایستگاه مقابل وایسته). حدود یه سوم مسیرو اومد و وایستاد (بر اساس همون احتیاطی که همه می کن) تا ببین قطار داره میاد یا نه. دید قطار داره میاد، همونجا وایستاد، دیگه جلوتر نیومد.

قطار یه کمی اومد جلوتر، بعد کاملا وایستاد. راننده با دست به دختره اشاره کرد رد بشه از خیابون. بعد از اینکه دختره رد شد، قطارو دوباره راه انداخت و حدود پنج متر جلوتر که ایستگاهش بود دوباره وایستاد. خیلی از این صحنه لذت بردم لبخند.

جدای از احترام به عابر پیاده که اینجا زیاد می بینیم، باید بگم احترامشون به معلولین هم انصافا مثال زدنیه.

--

کیک فنجونی ای که قرار بود دیروز درست کنمو امروز صبح درست کردم. دیروز بعد از خوردن افطاری دیگه تکون نمی تونستم بخورم، چه برسه به اینکه بخوام کیم درست کنم نیشخند (دستورشو تو کامنت اول میگم). بد نشد، ولی خب اون طوری هم که دوست داشتم نشد.

--

به مناسبت سالگرد ازدواجمون هم امروز یه زرشک پلو با مرغ خوشمزه درست کردم با ته دیگه زعفرونی لبخند. بعدش هم بر خلاف همیشه، به جای اینکه قابلمه رو بیارم سر سفره، تو دیس کشیدم و با زرشک و زعفرون روشو تزئین کردم.

فکر می کنم این دیگه تحویل گرفتنی ترین غذایی بود که تو طول زندگی دو نفره مون برای خودمون دو تا درست کردم چشمک. تا حالا هیچ وقت غذامونو با زرشک تزئین نکرده بودم!

--

صبح با مامانم اینا صحبت کردم با یاهو مسنجر. همیشه اول مامانم زنگ می زنه به صورت صوتی ( که سرعتش بهتره)، بعد اگه بابام هم باشه، ارتباطو تصویریش می کنه. بابا ارتباط صوتی رو دوست نداره.

امروز داشتم با مامانم حرف می زدم، گفت بابا هم اینجاست، بابا گفت چرا تصویر نداره، گفتم باشه پس من قطع می کنم تصویری می گیرم.

قطع کردم دوباره زنگ زدم، کسی ورنداشت!! بعد از چند دقیقه دیدم مامانم دوباره زنگ زد، میگه در زدن، من رفتم دم در، به بابا میگم با دختر معمولی حرف بزن، میگه تصویرش کو؟ من با جعبه حرف بزنم؟

--

سخت ترین لحظه ی حرف زدن با پدر و مادر آدم اون لحظه ای نیست که حس کنی دلت براشون تنگ شده و دوست داری اونجا باشی الان، اون لحظه ایه که حس کنی اونا دلشون برات تنگ شده و دلشون می خواد تو الان اونجا باشی.

سخت ترین لحظه ی حرف زدن با پدر و مادر آدم اون لحظه ایه که قطع نمی کنن تا قطعی کنی.

سخت ترین لحظه ی حرف زدن با پدر و مادر آدم، اون لحظه ی آخر خداحافظیه که تو باهاشون بای بای می کنی، بابا دستشو تا نزدیک پیشونیش می بره و همونجا نگه میداره، تا آخرین لحظه ای که می بینیش...

--

 بعدا اضافه شد:

ببخشید دیر جنبیدم، کامنت اولی نشدم! دستور کیکو نوشتم، ولی فک کنم کامنت نهم دهمه!

 

[ ۱۳٩۳/۱٢/٢٧ ] [ ۸:٤٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب