بسم الله الرحمن الرحیم

خب دیگه اولین پست سالمونم با نام خدا شروع کردیم که تا آخر سال هوامونو داشته باشه، فکر هم نکنه عید دیدنیش نرفتیم چشمک.

جمعه که همه اش از صبح کار داشتیم. برای شام سه نفر مهمون داشتیم و مسلما قصدمون این بود که ماهی درست کنیم براشون. همسر روز قبلش رفت شوید آورد از انباری که شویدپلو درست کنیم. بعدش طی یک سری اکتشافاتی که به عمل اومد مشخص شد ما بیشتر از ده برابر اون چیزی که همسر رفته با زحمت از انباری آورده رو تو کشوی آشپزخونه مون داشتیم!!

حالا جالبش این بود که آخرش هم پلوی ساده درست کردیم! کلا یادم رفت موقع درست کردن شوید بریزم تو غذا!

یه مدل شیرینی بدون فر هم اومدم درست کنم. از رو یه سایتی (یا شایدم وبلاگی) که نمی شناختم شروع کردم به درست کردن. وقتی تموم شد دیدم بامیه تولید شده خنثی. بعد از درست کردن یه هفت هشت تاییش، دیدم خب این که بامیه شد، من که نمی تونم الان بامیه جلو بچه ها بذارم، بقیه شو همین طوری که تو قابلمه بود (تو قابلمه موادو هم زده بودم) گذاشتم رو گاز که به صورت کیک بپزه، بعدا خودمون بخوریمشون.

به این ترتیب هیچ شیرینی ای نداشتیم وقتی بچه ها اومدن! فقط یه کم شکلات رو میز بود و یه کمی هم مغز پسته و بادوم و از این چیزا. حتی تخمه هم نداشتیم نیشخند. البته خب اشکالی هم نداره. نه اینجا ایرانه، نه ما اون قدری مهمون داریم که بخوایم نگران باشیم!

به بچه ها گفته بودیم ساعت 8 بیان. ولی تا اومدن فک کنم بیست دقیقه به نه اینا بود. ما هم طبق معمول ته دیگمون دیگه خراب شد تا اون موقع. البته خب تقصیر خودشون بود دیگه!

یه کمی بچه ها نشستن و چایی و تنقلات خوردن و بعدش رفتیم شام بخوریم. برای شام به جز ماهی، یه کمی هم سالاد ماکارونی درست کرده بودیم که البته در کنار هم خیلی زیاد شد! یعنی یه جوری که فکر می کنم اندازه ی یه وعده سالاد ماکارونی برای هر دومون مونده و اندازه ی یه وعده هم برنج!

بعد از ناهارم حرف زدیم تاااا لحظات ملکوتی تحویل سال! توپ در کردن تحویل سالو هم با ویژه برنامه ی بی بی سی دیدیم. شبکه های ایرانی که نمی دونم چرا چندین ساله دیگه توپ ندارن موقع تحویل سال! یه جوریه که هی باید به همدیگه نگاه کنیم بپرسیم تحویل شده سال یا نه؟!!

بعداز تحویل سالم به هم تبریک گفتیم و یه کمی وایبر بازی به بقیه تبریک گفتیم! منم زنگ زدم به خانوم برادر کوچکتر و بعد هم با برادر کوچیکتر صحبت کردم. آخه بقیه ی خانواده که ایران بودن و نصف شب مطمئنا بیدار نمی موندن.

بقیه ی دوستامونم (اونایی که می دونستن خانواده شون بیدارن) زنگ زدن به مامان و باباشون و بعدش دوباره نشستیم کمی صحبت کردیم. دم رفتن هم دیدیم بچه ها برای تولد همسر کادو خریده بودن. کادوهاشونو دادن و ما کلی خوشحال شدیم لبخند. اصلا انتظارشو نداشتیم، سوپرایز خوبی بود لبخند.

دیگه یک و نیم اینا بود که بچه ها رفتن تاااااا فردا ظهرش که قرار بود دوباره همون ببینیم!