یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

قرار گذاشته بودیم با بچه ها که روز اول سال برای ناهار بریم یه شهر نزدیکمون که یه رستوران ترک خیلی خوب داره، هم غذاش با کیفیته، هم رستورانش محیطش خوبه.

تنها مشکل این رستوران اینه که همیشه انقد شلوغه که اولا باید سرپا وایستی منتظر تا میز خالی بشه و بری بشینی، دوما وقتی نشستی انقد مشتری سرپا هست که به محض اینکه غذات تموم میشه، کارمنداش میان ظرفا رو جمع می کنن و با زبون بی زبونی می گن لطفا تشریف ببرین!!

خلاصه، شب قبلش، موقع شام بچه ها گفتن که اونا برای خودشون بلیت دارن. منم بلیت داشتم. می موندن همسر و اون یکی دوستمون. ما به هوای این بودیم که یه بلیت گروهی پنج نفره بخریم و هزینه شو تقسیم کنیم ولی خب اونا به هوای این بودن که از بلیت خودشون استفاده کنن، و خب مسلما ارزون تر میشد براشون. ما هم گفتیم خب اشکالی نداره، یه کاریش می کنیم دیگه.

همسر و این دوستمون گفتن با دوچرخه میان. مسیر شهر ما تا این شهره خیلی قشنگه، ما چندین بار قصد کردیم یه بار با دوچرخه بریم، ولی هیچ وقت قسمت نشده! منم به همسر گفتم منم با دوچرخه میام. قرار شد صبح ما سه تایی با دوچرخه بریم، دون دو نفر دیگه هم با قطار بیان.

من دو سه روزی بود گلوم یه کمی درد می کرد ولی تحویلش نمی گرفتم. صبح که بلند شدیم قرار شد اول با همسر بریم یه جایی دوچرخه ی منو باد کنیم بعد بریم دنبال اون دوستمون و سه تایی بریم. اما هنوز ده دقیقه رکاب نزده بودیم که من دیدم اصلا حالم خوب نیست. باد خیلی در جهت مخالف بود، منم همه اش آبریزش بینی داشتم، اشکم هم کم کم اضافه شده بود، معلوم شد حسابی سرما خورده بودم. گفتم نه من نمیام این طوری. آخه مسیر هم یه طوری بود که اگه از مسیر دوچرخه می رفتیم، دیگه راهی نداشت که من بگم وسطش با قطار میام. باید تا آخر رکاب می زدم.

اولش هی سعی کردم چیزی نگم، ولی دیدم نمیشه، واقعا اگه این طوری بریم، من حتما فرداش می افتم. به همسر گفتم میام تا دوچرخه مو باد کنم، بعد از اونجا میرم ایستگاه قطار، با قطار میام. گفت باشه.

دوچرخه رو که باد کردیم، من با دوچرخه رفتم تو ایستگاه اتوبوس که تا همون ایستگاه قطارو هم با اتوبوس برم.

از طرفی همسر صبح می خواست بره یه دارویی که سفارش داده بود به داروخونه (بعضی داروها درست کردنی ان، وقتی دکتر نسخه می نویسه، میری داروخونه، میگه آماده می کنم، مثلا فردا بیا بگیر) رو بگیره، ولی من زنگ زدم به مامانم و احوال پرسی و این حرفا، دیگه دیر راه افتادیم و گفتیم ولش کن، برگشتنی می گیریم دارو رو.

موقعی که می خواستیم از همسر جدا شیم و من برم سمت ایستگاه اتوبوس، گفتم پس رسیدتو بده، من برم بگیرم از داروخونه. آخه اگه من اون موقع با قطار راه می افتادم، مسلما خیلی خیلی زودتر از همسر اینا می رسیدم.

دیگه یه هفت هشت دقیقه ای وایستادم تا اتوبوس اومد. دو ایستگاه بعدش پیاده شدم که برم داروخونه. از اون ایستگاه تا داروخونه رو رکاب زدم. کاملا در جهت موافق باد بود مسیرم و خیلی خوب بود. خیابون هم هر دو طرفش ساختمون بود، اصلا باد نمی خورد بهم. یه خوبی بزرگ ترش هم این بود که خودم خوش خوشان رکاب می زدم، یه ذره می دیدم باد میاد، سرعتمو کم می کردم که اذیت نشم. ولی اون اولش که با همسر بودم، خب اون تندتر رکاب می زد، دوچرخه اش هم بزرگ تر بود (تایراش بزرگ تر بود و با یه بار رکاب زدن بیشتر از من راه می رفت)، من با سرماخوردگیم اذیت میشدم بخوام پا به پاش برم.

خلاصه که تا داروخونه رو که چند دقیقه ای بیشتر نبودو با دوچرخه رفتم. داشتم جلوی داروخونه قفل می کردم دوچرخه رو که احساس کردم یکی یه چیزی رود داد زد، گفت. سرمو آوردم بالا، دیدم یه آقای راننده، توی یه ماشین، تو لاین اون وری خیابون ازم می پرسه فلان فروشگاه کجاست؟!!! اصلا سابقه نداره همچین چیزی تو آلمان!! نمی تونستم مسیر دقیقو بهش بدم. می دونستم باید مستقیم بره، بعد بپیچه سمت چپ، ولی نمی دونستم تقاطع چندم بپیچه. دیدم اگه بهش بگم مستقیم، چپ، این یه وقت تو تقاطع اول می پیچه که مطمئنم غلطه. واسه همین دم نقدی بهش گفتم همینو مستقیم برو. آخه اون فروشگاهی که می خواست، سمت چپش پیدا بود، یعنی خیلی دور نبود از پیچ، می تونست هر وقت دید بپیچه. البته امیدوارم خودش با دقت نگاه کرده باشه همه جا رو نیشخند.

رفتم داروی همسرو گرفتم و برگشتم که برم ایستگاه قطار و راه بیفتم. تو راه یکی از بچه های ایرانی رو دیدم. گفت اولین نفری ام تو سال جدید که می بینه لبخند. سال نوو به هم تبریک گفتیم و من راه افتادم به سمت ایستگاه قطار.

وقتی رفتم ایستگاه قطار، دیدم یه قطاری هست که سه دقیقه دیگه راه می افته. سریع رفتم سکوی مورد نظر. از مسئول قطار که اونجا بود پرسدیم فلان جا میره؟ گفت نه. نگاه کردم به تابلو دیدم این از ایستگاه مرکزی قطار اونجا رد نمیشه، از ایستگاهای دور و برش رد میشه. خدا رو شکر کردم که پرسیدم.

دوباره برگشتم بالا، با دستگاها چک کردم، دیدم یه قطار دیگه هست که ده دقیقه دیگه میره. یه کمی همون بالا که گرم تر بود ایستادم و سر وقت راه افتادن قطار که شد رفتم تو ایستگاه.

خدا رو شکر قطار خلوت بود، همون اول جا پیدا کردم و نشستم. وقتی من رسیدم به شهر مذکور، اولین نفر از گروهمون بودم. نه همسر اینا رسیده بودن، نه اون یکی بچه ها. همون جوری تو ایستگاه موندم تا بقیه اومدن.

برای رفتن به رستوران قرار شد من و بچه ها با ترام بریم، همسر اینا با دوچرخه شون بیان. دوستامون گفتن ما بلیت داخل شهر نداریم، رفتن دوتایی بلیت خریدن. بلیت من واسه داخل شهر هم کار می کرد. خلاصه، با ترام راه افتادیم.

وقتی رسیدیم همون طوری که گفتم آدم از سر و کول رستوران بالا می رفت! تا وقتی همسر اینا اومدن، ما تو صف جا وایستادیم و جا برامون خالی شد. رفتیم نشستیم غذامونو سفارش دادیم. Adana Kebap ترک ها یه چیزیه شبیه همون کباب کوبیده ی خودمون (ولی به خوبی کباب خودمون نیست به نظر من). من همونو سفارش دادم و همسر یه چیز دیگه (که اسمش سخت بود، بلد نیستم نیشخند).

یه خوبی که تمام منوهای اینا داره اینه که زیر هر اسمی، محتویاتشو نوشتن. یعنی حتی اگه ندونین آدانا کباب چیه، می تونین زیرشو بخونین، بفهمین بالاخره چی قراره بخورین.

خلاصه هنوز لقمه ی آخر از گلومون تازه پایین رفته بود که مسئولش اومد بشقابا رو جمع کرد. ما هم یه چند دقیقه بعدش مجبور شدیم بلند شیم دیگه.

برگشتنی هم رفتیم مک دونالد. بچه ها بستنی خوردن، ولی من چیزی نخوردم چون سرما خورده بودم. بعد از مک دونالد هم باز همسر و دوستمون با دوچرخه برگشتن، من و اون یکی بچه ها هم با قطار.

من تو ایستگاه مرکزی قطار باید پیاده میشدم، اونا یه ایستگاه دیگه که نزدیک خونه شون بود. یعنی من باید زودتر پیاده می شدم. خلاصه، من پیاده شدم راه افتادم به سمت ایستگاه ترام که برم خونه.

بین ایستگاه مرکزی قطار و ایستگاه ترامی که باید می رفتم، باید از یه محوطه مانندی عبور می کردم. یه جاییه که خیابون نیست، اما خب ماشین هم می تونه ازش عبور کنه.

تقریبا چهار پنج متر مونده به اینکه برسم به اون ورش و وارد خیابون بشم یه آقای آلمانی از رو به رو اومد و به طرز عجیبی به سمت من اومد. طوری که من یه کم ترسیدم. محوطه به اون بازی، می تونست از سه چهار متری من رد بشه، ولی صاف داشت می اومد به سمت من!

از کنار من که رد شد، گفت ISLAM و رفت! نمی دونم به نظر خودش فحش داد بهم؟سوال یه آقای آلمانی دیگه هم اونجا بود که دو تا بچه داشت، دور و بر کالسکه ی بچه اش بود و سرگرم اونا. برگشت یه نگاهی کرد، ولی هیچی نگفت. به نظرم اومد نگاهش خیلی متعجبانه بود. فکر می کنم اونم جا خورد از این حرکت طرف! که خب برا چی اینو گفت؟ اصلا هدفش چی بود؟

راهمو ادامه دادم و تو ایستگاه ترام وایستادم. خدا رو شکر قطار مسیری که می خواستم زود اومد و زود رسیدم خونه.

همسر تقریبا 50 دقیقه بعد از من رسید خونه. وقتی رسیدیم هر دو تامون خسته بودیم. من تب داشتم. همسر هم خسته بود از اون همه رکاب زدن. حساب کرده بود، دیده بود کلا 50 کیلومتر رکاب زده!

از بس خسته بودیم، ساعت هشت و نیم رفتیم خوابیدیم و به این ترتیب اولین روز سالمونم تموم شد لبخند.


[ ۱۳٩٤/۱/٢ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب