یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

این پست طولانی است، قبل از خواندن آماده شوید چشمک.

--

و اما وقایع اتفاقیه ی امروز.

هفته ی پیش (نمی دونم بهتون گفتم یا نه) استادم ایمیل زده بود که دوباره مرخصی داره (parental leave) و ساعت های کاریش به هم ریخته. بچه اش مهد کودکی شده، استاد باید باهاش تا یه مدت بره مهدکودک که بچه عادت کنه. واسه همین ساعتای کاریشو باید عوض کنه و بعد از ظهرها می تونه کار کنه.

تو ایمیل کلی ای که زده بود گفته بود قرارامو باهاتون باید بذارم پنج شنبه عصر یا روزای دیگه عصر.

هفته ی پیش که استادو حضوری دیدم، گفتم بالاخره ما کی ها قراره همو ببینیم؟ آخه ایمیلش خیلی طولانی بود و گفته بود حتی می تونین صبح ها بیاین تو شهر، جایی که هستم (نمی دونم منظورش مهد بچه اش بود؟ خونه اش بود؟!!).

خلاصه، رو یه سری چیزا توافق کردیم و در نهایت ایمیلی برای ساعتش با هم بحث کردیم. طبق ایمیل استاد قرار شد Tue afternoon ساعت 4 تا 5 همو ببینیم.

حالا من امروز به خاطر اوستا کوبیدم رفتم اونجا. ساعت 4 رفتم در اتاقش می بینم قفله! از هر کس هم پرسیدم گفت من کلا امروز استادتو ندیدم. تا 4:20 منتظرش شدم، نیومد. اومدم اتاقم بهش ایمیل زدم قرارمون چی شد؟ مگه قرارمون امروز ساعت 4 نبود؟ آیا اشتباه کردی و منظورت پنج شنبه عصر بوده (Thu)؟سوال هنوزم که هنوزه جوابی از استاد نگرفتم!! این که از استاد!

خبر دیگه اینکه امروز هم اتاقیم قبل از اینکه بره خونه شون بهم گفت مثل دفعه ی قبلت میری؟ گفتم نه، یه ذره دیرتر میرم. چطور؟ گفت قطارهای محلی تو شهری بعضی هاشون امروز کار نمی کنن. اون مسیری که میره به سمت مرکز شهر، یکی از تونلای بین راهش مشکل داره (که ظاهرا هفته ای یکی دو بار هم مشکل داره!!). اگه خواستی بره و تا اون موقع درست نشده بود، از این مسیر برو.

برام روی یه کاغذ نوشت که چطوری باید برم. باید دو ایستگاه در جهت خلاف ایستگاه مرکزی قطار می رفتم، بعد با یه خط دیگه (که اصلا از اون تونل نمی گذره) برم ایستگاه قطار.

منم سر ساعت همیشگیم خوش خوشان پا شدم راه افتادم بیام خونه مثل همیشه. وقتی رفتم سر سکوی همیشه ام دیدم نوشته قطار کار نمی کنه امروز. مجبور شدم مسیری که هم اتاقیم بهم نشون داده بودو برم.

در جهت مخالف دو تا ایستگاه رفتم و اونجا منتظر شدم که یه قطار دیگه بیاد منو تازه ببره ایستگاه مرکزی قطار*. اونجا هم قطارش تاخیر داشت. یکی دو تاش که کلا کنسل شده بودن. اونجا منتظر بودم که یه آقایی که به نظر من قیافه ی ترک داشت رو دیدم. یه لحظه چشم تو چشم شدیم و من خیلی عادی نگاش کردم. رومو برگردوندم که تابلوی برنامه ی قطارا رو ببینم که به آلمانی گفت ببخشید. جوابشو ندادم، چون اولا پشتم بهش بود و مطمئن نبودم با من باشه، دوما گفتم من که اینجا غریبه ام، این الان هرچی از من بپرسه من بلد نیستم. یا آدرس می خواد، یا راجع به برنامه ی قطارا می پرسه، منم که بلد نیستم. بذار از یکی دیگه بپرسه.

بعد به فارسی گفت ببخشید. برگشتم سلام کرد و احوال پرسی و از این چیزا. گفتم از روی ظاهرت فهمیدم ایرانی هستی و شروع کرد به صحبت کردن. از اون آدما بود که خیلی خیلی دلش می خواست حرف بزنه. خیلی زندگی بهش سخت می گذشت. یکی از اولین سوالایی که ازم پرسید این بود که چند وقته اینجایی؟ تازه اومدی؟ گفتم تقریبا چهار سالی میشه.

بعدش دیگه شروع کرد به اینکه از آلمان اصلا راضی نیست و این حرفا. البته حرفاش اصلا مدل نق زنی و غر زنی نبود. مدل حسرت به دلی بود. حسرت اینکه چرا اومده؟ حسرت اینکه چرا بهترین سالای عمرشو این طوری گذرونده.

تا وقتی قطار اومد با هم صحبت کردیم. حتی بعدش هم با هم سوار شدیم و صحبت کردیم. تازه بلیت درجه یک داشت، و بلیتش به جز خودش برای یه نفر دیگه هم معتبر بود، گفت با من بیا درجه یک بشین. منم رفتم باهاش درجه یک و گذاشتم بقیه ی حرفاش بزنه.

از دوازده سالگی اومده بود آلمان با خانواده اش. 17 سال پیش تصادف کرده. طرفی که بهش زده مقصر بوده، زده و فرار کرده. اینم داغون شده. البته هیچ جای بدنش به گفته ی خودش خش هم ورنداشته تو تصادف. هم کمربند داشته، هم ایربگ داشته. اما سرش داغون شده.

طوری که چندین عمل روی سرش انجام شده و پزشکا امیدی به زنده موندنش نداشتن، ولی زنده مونده. البته یه مدتی تو کما بوده اولش. بعد پزشکا امیدی نداشتن بتونه آلمانی حرف بزنه (زبون مادری و زبون دوم به شکل های متفاوتی تو مغز ذخیره میشن و این اتفاق محتمله که کسی تصادف کنه و زبون مادریش یادش بمونه، اما زبون دوم کلا یادش بره.) ولی حرف زده. پزشکا امیدی نداشتن که بتونه دوباره یه روز راه بره، ولی بعد از چهار سال روی ویلچر بودن، موفق شده دوباره راه بره.

خیلی به خدا اعتقاد داشت، خیلی زیاد. آدمی بود که خدا رو تو زندگیش حس کرده بود. اما به قول خودش می گفت من به عیسی و محمد و هیچ کس معتقد نیستم، اما قربون خدا برم که همیشه هست.

به گفته ی خودش با نوه ی خاله اش ازدواج می کنه، اما طرف دو هفته بعد از ازدواج میگه من آلمان نمیام! خودش می گفت خیلی مهریه اش کرده بودم، طرف با خودش فکر کرده که عقد می کنیم و من میگم نمیام و اونم مجبور میشه طلاق بده و منم یه عالمه مهریه می گیرم. دیگه نگفت کارشون نهایتا به کجا کشیده و مهریه رو داده یا نه.

بعد از اون قضیه تو آلمان با یه دختر ایرانی دوست میشه که سه ماه بعد از تصادفش ولش می کنه.

وقتی هم که تصادف کرده به مامانش نگفتن تا دو هفته. بعد که دیدن نمی تونن نگهداریش کنن، زنگ زدن به مامانش که بیا بچه ات داره می میره. چهار سال زندگیشو (اگه درست یادم باشه) اصلا زندگی نکرده بود. یعنی زنده مانی کرده بود. می گفت هیچ حافظه ای نداشتم تو اون مدت. هیچی یادم نمی اومده. چشام باز بوده و بهشو بودم، اما خاطره ای نداشتم از اینکه چه اتفاقایی تا الان افتاده برام.

فقط مامانم هر روز با چشم گریون منو تر و خشک می کرده تا وقتی که بهتر شدم. بعد از یه مدت که حافظه اش برگشته و حداقل مفهومی از زندگیو درک می کرده. هرچند که رو ویلچر بوده و از نظر جسمی خیلی داغون بوده.

می گفت یه چیزی که ازش خیلی بدم میاد اینه که آدما منو پست ببینن. مخصوصا پیرا رو بیشتر دیدم که این طوری ان. آدمو که می بینن میگن نگاش کن، الانه که بیفته، نمی تونه راه بره.

وسط راه برادرش زنگ زد، اسم تمام برادراشو تو حرفاش گفته بود! جالب بود که به برادرش هم گفت که یه خانومی رو دیدم که ایرانیه، دارم باهاش صحبت می کنم و از این حرفا. خیلی دلم براش سوخت. به وضوح می تونستم حس کنم چقدر دلش می خواد حرف بزنه. انگار هیچ کس تا حالا نخواسته به حرفاش گوش بده.

آخه خیلیه، یه آدمی که به قول خودش به هیچ پیامبری اعتقاد نداره، به صورت خودجوش بیاد به یه آدمی که روسری داره سلام کنه و شروع کنه به حرف زدن. اینجا ایرانی ها معمولا از هم فراری ان! ولی این بنده خدا انقد دل پری داشت که دلش می خواست فقط یکی بشنوه، براش مهم نبود طرف چه اعتقاداتی داره. همین که ایرانی بودی و می تونست به زبون مادریش صحبت کنه، براش کلی بود. مخصوصا که فکر نمی کنم یه سری از حرفا برای آلمانی ها خیلی گفتنش مفهومی داشته باشه (مثل همون مهریه و طلاق و این حرفا).

خلاصه، کلی از زندگیش گفت و اینکه خودش چیکاره بوده و برادراش چی کاره هستن و از این حرفا.

تا وقتی رسیدیم ایستگاه مرکزی قطار همین طوری صحبت کرد. بعدش دیگه من باید پیاده میشدم، اون هنوز تو قطار بود. خداحافظی کردم و اومدم بیرون.

از اونجایی که قطارها به هم ریخته بود، قطار خودمو از دست دادم. بدو بدو رفتم که به قطار بعدی حداقل برسم. بهش رسیدم، ولی قطار با ده دقیقه تاخیر راه افتاد.

رسیدم دهات خودمون، همسر تو راه که بودم بهم پیامک داد که یادم نره دوچرخه مو وردارم از جلوی ایستگاه (همون جایی که اون روز قفل کرده بودم). منم رفتم ورداشتم و تا ایستگاه قطاری که منو میاره خونه مون رکاب زدم. راهی نبود. اندازه ی دو سه دقیقه بود با دوچرخه. با ترام هم اگه می رفتم یه ایستگاه بیشتر نبود.

اونجا یه قطار وایستاده بود، یه قطار دیگه اومد پشتش نگه داشت. منم سریع رفتم سوار شدم، بعد یه ایستگاه که رفت، دیدم ایستگاه مرکزی قطاره خنثی. فهمیدم اشتباهی سوار شدم و دور خودم دور زدم. دوباره با دوچرخه رکاب زنان رفتم سر ایستگاه نیشخند. با قطار بعدی اومدم خونه.

--

یه ماهی هست فک کنم که یه سری همسایه ی جدید برامون اومده. دو تا پسر آلمانی ان. وقتی من اومدم، اونا بیرون خونه وایستاده بودن، داشتن سیگار می کشیدن. منم صاف رفتم کنارشون نگه داشتم! خب جلوی در خونه بودن دیگه. یه کم منو نگاه کردن، تعجب کردن انگاری. انتظار نداشتن من برم تو اون خونه! نمی دونم منو تا حالا ندیده بودن؟سوال لابد ندیده بودن دیگه. منم نه تنها رفتم تو خونه، بلکه دوچرخه مو هم بردم اتاق دوچرخه نیشخند. دیگه مطمئن شدن مال همین خونه ام!

به این ترتیب روز ما تموم شد لبخند.

--

* فکر می کنم تا الان تو نوشته هام متوجه شدین، ولی محض احتیاط یه بار برا همیشه توضیح میدم چشمک. ایستگاه مرکزی قطار به ایستگاه اصلی قطار یه شهر می گن که هم قطارهای محلی ازش می گذرن، هم قطارهای سریع السیر.

مثلا ما تو تهران یه ایستگاه مرکزی قطار داریم که همون راه آهن خودمونه. حالا اگه مثلا قطار تو پاکدشتم یه ایستگاه داشته باشه، ممکنه اونم یه ایستگاهی از تهران حساب بشه، ولی ایستگاه اصلی نیست.

[ ۱۳٩٤/۱/٤ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب