یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

به دوستم که تو پست قبل راجع بهش صحبت کرده بودم زنگ زدم. بر خلاف انتظارم زیاد صحبت نکردیم. کلا فکر می کنم شیش دقیقه اینا بیشتر نشد! فکر می کردم خیلی بیشتر بتونم حرف بزنم، ولی خب نشد دیگه. اینم مثل تز نوشتنمه که استاد میگه چند صفحه راجع بهش بنویس، من دو تا پاراگراف براش می نویسم، می برم نیشخند.

البته علت اصلی کم حرف زدنمون این بود که الان مشهد بود، رفته بود زیارت. ضمن اینکه فهمیدم دو تا بچه داره الان! یکیش شیش ساله بود، یکیش چهار ساله. داشتن سر و صدا می کردن و می اومدن ازش چیزی می پرسیدن. منم دیدم دیگه اذیت میشه بخوام خیلی صحبت کنم.

ولی چیزی که خیلی متعجبم کرد صداش بود. صدای منو نشناخت، اما من به شک افتادم، فکر کردم مامانشه. اصلا باورم نمی شد صداش این قدر تغییر کرده باشه. یعنی صدای آدم با بالا رفتن سنش این قدر تغییر می کنه؟ یعنی صدای منم همین قدر تغییر کرده و خودم خبر ندارم؟سوال

کلا زنگ زدم به دوستم که خوشحال بشم، ناراحت شدم! اصلا باورم نمی شد ما که این همه با هم دوست بودیم الان این قدر دیر به دیر از هم خبردار می شیم. طرف بچه اش به دنیا اومده، چهار ساله شده، تازه من خبردار شدم!!

فکر می کنم علت اینکه همه ی آدما فکر می کنن قدیما بهتر بوده همینه. همه ی آدما بچگی خودشونو با بزرگی خودشون مقایسه می کنن. اون همه مرام و معرفت و نزدیکی به دوستاشونو با دوران بزرگیشون که همه همدیگه رو فراموش کردن و هر کس درگیر زندگی خودشه مقایسه می کنن، بعد نتیجه می گیرن قبلا بهتر بوده!

--

از عصری که زنگ زدم به دوستم دارم فکر می کنم واقعا ما داریم زندگی می کنیم یا اونا؟ نه وایبر داره، نه لپ تاپ داره، نه تو فضای مجازی هیچ گونه زندگی ای داره. کلا هرچی زندگی داره تو فضای حقیقیه!

از طرفی خودش یه شهره، همسرش یه شهر دیگه که بیشتر از 1000 کیلومتر راهه تا شهر خودش. البته مدت های مدیدی هم اونجا زندگی کرده بودها. اما دیگه خسته شده بود از دوری (به قول خودش البته، فکر می کنم دوری از پدر و مادرش منظورش بود)، اومده شهر پدریش، همسرش رفت و آمد می کنه!

--

بیشتر از یه هفته است با همسر تو ترکیم! چایی سیاهو ترک کردیم. البته قضیه از اونجا شروع شد که برای اومدن بچه ها می خواستیم شویدپلو درست کنیم (آخرش شوید نزدیک به غذا!)، کمدا رو گشتم که ببینم چقدر شوید داریم. تو این کمد تکونی یه عالمه چای به لیمو و یه عالمه تر گل گاو زبون کشف شد!

ما هم دیدیم چایی سیاهمون داره تموم میشه، گفتیم فعلا این چای به لیموها رو بخوریم، حیف نشه. اون یه ذره چای سیاهی که مونده بذاریم واسه مهمونا فقط.

یکی دو بار درست کردیم، به نظرمون هیچ فرقی نداشت با چای سیاه. فقط رنگش کمرنگ تر بود. یه کمی بو داشت، ولی خیلی زود برامون عادی شد. الان دیگه کلا همین چایی ها رو می خوریم.

یه بار هم فقط گل گاو زبون درست کردیم، خیلی تیره بود. تصمیم گرفتیم از این به بعد قاطیشون کنیم که رنگش معتدل تر بشه. الان خیلی خوب شده، اندازه ی ترکیبش هم تقریبا دستمون اومده چشمک.

این قدی که ما از این چای ها داریم، فک کنم تا وقتی آلمان باشیم بسمون باشه نیشخند.


[ ۱۳٩٤/۱/۸ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب