یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

یکی از معلمام بود که چند وقت پیش تو لیست چیزایی که باید بنویسم اینجا، به عنوان عنوان نوشمتمش!! ولی بعدا هیچ وقت فرصت نشد راجع بهش بنویسم.

گفتم الان یه کمی ذکر خیرشو بکنم!

کلا من همیشه تو مدرسه اخلاقم با بچه ها فرق داشت، از معلمایی خوشم می اومد که بچه ها سایه شونو با تیر می زدن نیشخند. معلمای جدی، مقرراتی، سخت گیر و باسواد. ولی اکثر بچه ها از معلمای ولو و شل و ولی که بی حساب نمره می دادن و اصلا عدم تبعیض براشون مهم نبود خوششون می اومد! نمی دونم چرا واقعا!! برای من خیلی مهم بود.

مثلا یادمه یه بار یه معلم آمار برامون اومد. یادمه یکی از جلسه های اول بود، شاید جلسه ی دوم یا سوم. جلسه ی قبلش بهمون تمرین داده بود که حل کنیم. جلسه ی بعدش که اومد فقط دو نفر بودیم که حل کرده بودیم! معلم به یکی از همونایی که تمریناشو حل نکرده بود گفت از این به بعد تمرینای بچه ها رو چک کن که حل کرده باشن!! اون شخصیو که مسئول کرده بود، می شناخت. معلممون دوست خواهر اون دانش آموز بود (اگه درست یادم باشه).

من هنوزم که هنوزه نسبت به اون معلم اصلا حس خوبی ندارم. از این جور معلما اصلا خوشم نمی اومد. و البته کم هم نبودن تو مدرسه مون. معلمایی که صرفا بر حسب روابط آشنایی رفتاراشونو تنظیم می کردن!!

یا مثلا یادمه یه بار رفته بودیم اردوی مشهد. برگشتنی نزدیک شهرمون بودیم که یه ماشین اومد از سمت راست اتوبوس سبقت بگیره. نزدیک بود تصادف کنیم، ولی خدا رو شکر نکردیم. آقای حسابدارمون که همراهمون بود به راننده گفت نگه داره که بره به اون ماشین تذکر بده. اون ماشین هم نگه داشته بود.

حسابدارمون بعد از این که راننده ی ماشینو دید (و قبل از اینکه پیاده بشه)، گفت خب چی بهش بگم؟ آقای فلانیه.

حالا طرف کی بود؟ بابای یکی از بچه ها (از قضا همون بچه ای که مسئول چک کردن تمرینای کلاس آمارمون شد). چون از خیّرهایی بود که به مدرسه کمک مالی می کرد، حسابدارمون به نظرش نباید به طرف تذکر میداد که اومده از راست سبقت گرفته و جون چهل نفرو (که از قضا شامل دختر خودش هم می شد) به خطر انداخته!!

دیگه خودتون بهتر از من می دونین تو کشورمون چقدر روابط بر ضوابط مقدمن! لازم نیست من دونه دونه مثال بگم. ولی خب خلاصه از این روابط تو مدرسه ی ما هم کم نبود.

حالا این معلمی که من دوسش داشتم، خیلی معلم سخت گیر و مقرراتی ای بود. اصلا هم به نظرش بچه ها فرقی با هم نداشتن، جز از نظر علمی.

تقریبا می تونم بگم هیچ کس این معلمو دوست نداشت، همه ازش می ترسیدن از بس سخت گیر بود. خیلی هم پر کار بود و از بچه ها هم انتظار داشت پرکار باشن.

یادمه یه بار ساعت 8:25 صبح بود. زنگمون 8:30 می خورد. گفت خب پنج دقیقه وقت دارین یه تست ازتون می گیرم. همه شروع کردن به ناله که خانوم همش پنج دقیقه مونده. گفت 5 دقیقه 5 تا تسته. برگه ها رو سریع داد بچه ها پخش کنن. گفت فقط یه طرف برگه رو جواب بدین. جواب دادیم، گفت برگه هاتونو با جلوی هاتون عوض کنین. تصحیح کنین مال همدیگه رو. تو پنج دقیقه تستو دادیم، برگه هامونم تصحیح شد.

این آدم یکی از آدمایی بود که مسیر زندگی منو تغییر داد. نمی دونم بهتون گفتم یا نه (هرچی گشتم پیداش نکردم که گفته باشم، اگه تکراریه ببخشید!). اولین امتحان زبانمو 5 گرفتم تو اول راهنمایی (5 از 20!)، بله، درست خوندین، پنج گرفتم!

همون روز رفتم به برادر بزرگتر گفتم برام سوال طرح کنه تا من یاد بگیرم جواب بدم. دلیل اینکه 5 گرفته بودم این نبود که بلد نباشم، این بود که بلد نبودم چطوری امتحان زبان میدن و سوالای امتحان زبان چطوری پرسیده میشه (ضمنا تو اون امتحان کلا دو یا سه نفر بالای ده گرفتن خنثی).

آخر ترم، نمره ی زبانم شد 17. تا سال سوم راهنمایی نمره ام بین 19 تا 19.5 بود. از اول دبیرستان این خانوم معلممون شد. جلسه ی اول یا دوم (دقیق یادم نیست) یه چند تا جمله رو تخته نوشت (مدل درس دادنش این بود). گفت شما بگین گرامر این جمله ها چیه؟ نکته ی این جمله ها چیه؟ یا مثلا می پرسید معنی این جمله ها چیه؟ خلاصه این طوری ها درس می داد.

من یکی دو تا از سوالاشو جواب دادم. اسممو پرسید. دیگه چیزی نگفت. یکی دو جلسه گذشت و باز من هر از گاهی سوالاشو جواب میدادم. یه بارش برگشت گفت "دختر معمولی درک مطلبش خوبه". بقیه حفظ می کنن، این درک می کنه! این جمله از صد تا آفرین و بارک الله برا من انگیزه ایجاد کننده تر (!!) بود. انقد که لحظه شماری می کردم واسه کلاسش. هر بار هم که جواب میدادم سوالاشو با همون جمله ی بالا تشویقم می کرد. شاید گاهی یه آفرین هم اولش یا آخرش می ذاشت، اما جمله ی ثابت تمام تشویقاش همون جمله ی بالا بود.

تا آخر سال من شده بودم یکه تاز کلاس! به جز من، دو نفر دیگه هم بودن که با هم رقابت شدیدا سالمی داشتیم. هر سه مون به شدت با هم دوست بودیم، به شدت با هم مشورت می کردیم و از همدیگه سوال می پرسیدیم و به شدت هم با هم رقابت تنگاتنگ داشتیم. انقد که برامون مهم نبود کس دیگه ای از خارج از این گروه نمره اش از ما بیشتر بشه، چون می دونستیم تصادفی چنین اتفاقی می افته! برامون مهم بود که توی اون گروه سه نفره برنده باشیم.

یکی دو نفر دیگه هم بودن که زبانشون خوب بود، اما خیلی زود اوت شدن. چون رقابت ما از نوع دیگه ای بود. از نوع بلد بودن نبود، از نوع درک مطلب بود. آخه خیلی ها بودن که کلاس زبان می رفتن و معلم خصوصی داشتن و زبانشون خوب بود. ولی وقتی معلم یه reading میداد که تو هر خطش پنج شیش تا کلمه رو بلد نبودی، اون وقت معلوم می شد چقدر سوادی که داری مال خودته، چقدرش مال کلاسایی که رفتی!

معلم ما هم کلا کلیک بود رو همین درک مطلب. همیشه سوالای نکته دار میداد. سوالی که اگه مفهمون درسو درک نکرده بودی، نمی تونستی درست جواب بدی.

سال دوم سال افولم بود. یه دختره پیدا شده بود که تمام سوالای معلمو جواب میداد، از دم! من کلا یه جورایی نسبت به کلاس افسردگی گرفته بودم. احساس خنگی می کردم! منی که تا سال قبلش هیش کی جلودارم نبود، شده بودم جواب بده ی دو سه تا در میون معلم. اون وقت اون کسی که درساش در حد 16 17 بود، تمام سوالای معلمو جواب میداد.

آخرای سال بود که فهمیدم اون طرف معلم خصوصی داره و درسش یه درس جلوتر از ماست همیشه خنثی.

سال سوم دوباره جایگاهمو پس گرفتم چشمک. سال پیش دانشگاهی فک کنم معلم فک می کرد من دیکشنری ام!! گفتم که خیلی معلم سخت گیر و در عین حال دلسوزی بود. می خواست ما رو برای کنکور آماده کنه. مثلا می گفت جلسه ی بعد کل کلمه های کتاب اول و دوم دبیرستانو ازتون می پرسم. بعد می اومد تو کلاس قشنگگگگ از ده بیست نفر می پرسید. هرچی کلمه رو نفر اول بلد نبود، معنیشو نمی گفت، بلکه از نفر بعدی می پرسید. وقتی قشنگ ده بیست نفرو می پرسید و یه سری کلمه می موند که هیچ کس معنیشو بلد نبوده، دوستمو (یکی از همون گروه سه نفری) بلند می کرد. بعد برای کلمه هایی که اونم بلد نبود، منو به عنوان آخرین تیر ترکش بلند می کرد و هرچی کلمه مونده بود از من می پرسید!!

حالا این وسط یه سری کلمه ها بود که من و دوستم اصلا نمی دونستیم کجای کتاب بوده. این دوستم همیشه با خودش آکسفورد جیبی داشت. سریع در می آورد معنیشو چک می کردیم. بعضی وقتا معلم از من می پرسید معنی کلمه رو به انگلیسی جواب میدادم!! چون معنیشو همون دو دقیقه قبلش از رو آکسفورد چک کرده بودیم، فارسیشم کلا نمی دونستیم چی میشه نیشخند.

بعد از اینکه از پیش دانشگاهی فارغ التحصیل شدیم، یه بار همون گروه سه تایی کذایی رفتیم خونه ی معلممون و براش یه گلدون گل مصنوعی هم بردیم به عنوان تشکر. به این ترتیب من پام به خونه ی معلممون باز شد و از اون به بعد هر سال فک کنم رفتم خونه اش نیشخند.

البته خداییش هر سال نرفتم. هر سال بهش زنگ می زدم. مخصوصا روز معلم. ولی ماشاءالله تا 11 شب کلاس خصوصی داشت! نصف کلاساشم فک کنم به التماس بچه ها بود، وگرنه خودش اصراری نداشت. ولی دلش هم نمی اومد روی بچه ها رو زمین بندازه، وقتی می دید انقد علاقه مندن.

واسه همین کلاس خصوصی هاش، اصولا من نمی تونستم 12 اردیبهشت بهش تبریک بگم روزشو. همیشه با دو سه روز تاخیر موفق می شدم باهاش حرف بزنم!

از وقتی اومدم آلمان، هر وقت می رم ایران حتما میرم می بینمش. یکی از تاثیرگذارترین و محبوب ترین شخصیت های زندگیم بوده و هست چشمکلبخند.

--

جدیدا آدمایی که وقتی برم ایران باید ببینمشون خیلی زیاد شده!! نمی دونم وقتی این دفعه برم ایران چطوری باید مدیریت کنم این دیدارا رو!!

--

خدا رو شکر بالاخره راجع به این معلمم نوشتم. فک کنم یکی دو سالی بود می خواستم راجع بهش بنویسم لبخند!


[ ۱۳٩٤/۱/٩ ] [ ٢:۱٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب