یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

مهمونی دیروز خیلی خوب بود. گفتم بهتون که به جز ما، یه دوست آلمانی هم قرار بود باشه. دوستمون گفت اون آلمانیه گفته من 12:30 میام تا 2! شمام یه جوری بیاین که همزمان باشه و ساعت یک بتونیم غذا بخوریم. ما هم گفتیم باشه.

خلاصه، ما یه جوری رسیدیم که ساعت 12:25 اینا خونه ی دوستامون بودیم. دوست آلمانی یه خورده دیرتر اومد، آخه از یه شهر دیگه می اومد. ولی دوستای ایرانی بودن و با هم آشنا شدیم و یه کمی صحبت کردیم تا خانوم آلمانی هم اومد.

اول که همین طوری با کفش اومد و سلام و علیک کرد. بعد بهش تذکر دادن بی زحمت کفشاتو در آر! رفت درآورد، دوباره اومد سلام علیک کرد و نشست.

قبل از اینکه بیاد، صاحبخونه داشت می گفت الان بیاد ببینه همه نشستن تعجب می کنه. راست میگه، آلمانی ها عادت ندارن تو مهمونی بشینن. تو فیلما دیدین همیشه سر پائن و آبجو دستشونه کنار یه میزای بلند وایستادن؟ دقیقا مهمونی هاشون همون شکلیه. در حدی که تو آشپزخونه های خوابگاها هم از اون میز بلندا هست. آخه kitchen party می گیرن خیلی وقتا. کلا ملتو دعوت می کنن بیان دور همون میز بلندا وایستن با هم صحبت کنن و نوشیدنی بخورن. نه چیزی غیر از نوشیدنی می خورن، نه می شینن (البته کمی کیک و کلوچه می خورن، ولی مثل ما بساط آجیل و میوه و گز و این چیزا ندارن دیگه!)!

تو خونه هاشونم که مهمونی می گیرن، یا رقصه، یا مثل همون baking party استاد من. کلا عادت به نشستن و لمبوندن به شیوه ی ایرانی ندارن چشمک.

حتی دوستامون می گفتن این دوستمون وقتی میاد خونه مون جای ثابت نداره تو خونه! هی از این ور پا میشه، میره اون ور می شینه. یه جا نمی مونه.

خلاصه که اومد و با هم آشنا شدیم. البته اخلاقش اصلا شبیه آلمانی ها نبود! بسیااااار گرم و مهربون. حتی می تونم بگم بیش از حد اجتماعی. از همون در که اومد، شروع کرد به حرف زدن. از تک تکمون هم پرسید چی می خونین؟ حتی پروژه ی منو دقیق پرسید که روی چی کار می کنی؟ تزت چیه؟ فایده اش چیه؟ چقد تا الان موفقیت آمیز بوده و خلاصه از این حرفا.

خانوم صاحبخونه تو آشپزخونه بود، این دوست آلمانی مون داد می زنه: فلانی! من سِفِنجون می خوام با گوشت گوسفند! طفلکی کلی زحمت کشیده بود حفظ کرده بود کلمه رو. بهش گفتیم اونی که تو میگی یعنی three cups! بعدش دیگه سعی می کرد درستشو بگه.

ولی متاسفانه صاحبخونه فسنجون درست نکرده بود. قورمه سبزی درست کرده بود و مرغ شیرین که البته -همون طور که انتظار می رفت- خورش مرغ شیرینو خیلی دوست داشت.

ماست و خیار هم درست کرده بودن که بهش می گفت ماست و کیار! بهش می گیم آلمانی ها این همه خ دارن، اون وقت به خیار میگی کیار؟!! گفتیم خ مثل ماخن (machen) میگه نه اون فرق داره با این. اون ماخنه! خلاصه با تلاش و چند بار تکرار گفت خیار ولی آخرشم انگاری براش سخت بود بگه خ ی اولشو!

غذا رو دور سفره خوردیم. آخه میز ناهارخوری چهار نفره بود، تعداد ما بیشتر بود. سفره هم یه بار مصرف بود. آورده بودیم پهن کنیم، می گفت این چیه؟! چرا دفعه ی پیش نداشتین از اینا. خلاصه، توجیه شد که تعداد که زیاده، نمیشه دور میز نشست (تا جایی که می دونم تو مهمونی آلمانی اگه تعداد زیاد باشه، سلف سرویس میشه. هر کس غذا رو می کشه، سر جاش می شینه می خوره).

ما هممون چهارزانو زدیم، اون گفت اشکالی نداره من هر جور راحتم بشینم؟ دامن کوتاه پوشیده بود با ساپورت، گف من دو زانو می شینم. البته از اون دو زانوها که پاهاشونو از کنارشون می دن بیرون نشست!

حالا جالب این بود که بچه ها می گفتن این کلا تو همه ی عمرش همیشه شلوار می پوشه، همین یه روز دامن پوشیده بود!

برنجم که (مثل همه ی آلمانی ها) بلد نبود با قاشق بخوره. چنگالو دست راستش گرفته بود. بهش آموزش دادیم چطوری بخوره. حالا همین ما ایرانی ها وقتی تو یه جمع آلمانی قرار می گیریم، مثل اونا برنجو با چنگال می خوریم. ولی الان ما تو اکثریت بودیم، آلمانی ها تو اقلیت چشمک.

موقع غذا کشیدن، هیچ کس نمی دونست کفگیرو چی می گین به آلمانی (حتی انگلیسیشم من الان سرچ کردم، فهمیدم نیشخند). بچه ها به شوخی می گفتن Rice strecher (برنج کش چشمک، به هر حال کلمه ها همین طوری اختراع می شن اولش دیگه نیشخند). اونم که آلمانی بود نمی دونست چی میگن!! نه انگلیسی، نه آلمانی! فقط فهمیدیم که به ملاقه میگن kochloeffel (قاشقِ آشپز، کلمه ی قشنگی بود، دوسش داشتم لبخند).

قرار شد قبل از رفتن اسم غذاها رو پشت دستش بنویسن که با خودش تکرار کنه و یاد بگیره، ولی آخرش یادمون رفت. دفعه ی پیش براش فسنجون و میزاقاسمی رو نوشته بودن، تا سه روز تکرار کرده بود تا یاد بگیره لبخند.

آشنایی این دوست آلمانی با دوست ما از اینجا بود که یه مدت این خانوم آلمانی - که دانشجوی ارشد بوده- تو آزمایشگاه پیش دوست ما کار می کرده.ولی الان دکترا می خوند تو لندن. موقع حرف زدن یه کمی بحث شد سر اینکه اون سال اولیه و دوست ما سال چهارمی. بعد که رفته از دوستمون می پرسیم کدوم دانشگاه می خونه؟ میگه آکسفورد خنثی. یکی از بچه ها می گفت خب لااقل زودتر می گفتی آکسفورد می خونه، حداقل بهش نمی گفتیم سال اولی چشمک!!

یه ربع به دو این دوستمون رفت. آخه می خواست بره یه نمایشگاه. اسم یه نقاش اسپانیایی رو آورد که تو کل جمع فقط یه نفر می دونست کیه نیشخند. از بس ما ایرانی ها به هنر علاقه مندیم و اطلاعات عمومیمون بالاست! بیچاره از تعجب داشت شاخ در می آورد که ما حتی اسم طرفو هم نشنیدیم!!

بعد از اینکه اون رفت مهمونی دیگه کاملا ایرانی شد. یه کمی منچ بازی کردیم (که من آخر شدم لبخند) و یه کمی حرف زدیم. یه کمی هم رفتیم گشتیم. نزدیک خونه ی دوستامون یه جنگله، گفتن بریم یه دور بزنیم. رفتیم اونجا هم یه کمی گشتیم و برگشتیم. کلا گشتنش نیم ساعت اینا بیشتر طول نکشید. دوباره تو خونه یه کمی نشستیم، بعد گفتیم بریم دوباره کنار رود قدم بزنیم.

با دوستامون رفتیم بیرون، کنار رود یه کمی از منظره ها لذت بردیم و صحبت کردیم. یکی از بچه ها رشته اش فیزیک بود. من کلی باهاش صحبت کردم. آخه رشته اش کیهان شناسی بود، از اون رشته قشنگا چشمک. از قضا رو ماده تاریک هم کار می کرد که من خیلی موضوعشو دوست داشتم. اولین بار راهنمایی بودم با این مقوله ی ماده تاریک آشنا شدم. یه تحقیق هم همون زمان با دوستم نوشتیم که تو مسابقه مطالعه و تحقیق شهر اول شد، رو همین موضوع ماده تاریک بود. اون موقع اوج داغ بودن بحثش بود فکر می کنم. ولی من همیشه موضوعشو دوست داشتم، حتی الانم سعی می کنم بی خبر از بحثاش و خبراش نباشم.

این دوستمون کلی برا من راجع به تشکیل سیاره ها و عاقبت ستاره ها و این چیزا توضیح داد. خیلی هاشو قبلا می دونستم، ولی یادم رفته بود. خیلی خوب بود که برام یادآوری شد لبخند. جالب بود که اونم کلی راجع به رشته ی من سوال کرد و براش جالب بود.

تمام طول راهو ما دو تا با هم بودیم، داشتیم صحبت می کردیم. بعد که گشت و گذار تموم شده بود، رسیده بودیم به ایستگاه (که ما باید سوار می شدیم، برگردیم خونه)، ما هنوز داشتیم حرف می زدیم!! بچه ها می گفتن بین رشته های شما هیچ وجه تشابهی نیست، شما چه جوری نیم ساعته دارین یه بند حرف می زنین با هم؟سوال ولی خب ما حرف داشتیم واسه گفتن دیگه نیشخند.

دیگه ساعت هشت و نیم اینا بود که افتخار دادیم صاحبخونه و مهمونا رو ول کنیم و برگردیم خونه مون لبخند!

--

تازه رسیده بودیم خونه که دیدم استاد ایمیل زده. نوشته من امروز یه جا خوندم که برای ویزای آمریکا کسایی که رشته شون کامپیوتره کلیرنس دارن، سعی کن روی قسمت غیرکامپیوتری اسم رشته ات تاکید کنی چشمک. منم گفتم پس فک کردی چطوری ویزای آلمانو چند روزه گرفتم؟چشمک ولی نمی دونم این حقه واسه آمریکا هم کار می کنه یا نه. ان شاءالله که کار کنه لبخند.

--

 بعدا اضافه شد: لینک آهنگی که تو پست قبلی گفتم اینه. ببخشید، می خواستم اول خودم آپلود کنم، دیدم اون جوری یه وقت دیدی چند روز دیگه پاک کردن فایلمو سرورا، گفتم آپارات مطمئن تره.

بعدا اضافه شد: لیلی جان، فکر می کنم زبونش چچنیه این طوری که سرچ کردم. نمی دونم چقدر با روسی فرق داره. ولی اگه احیانا به دوستت برخوردی و روت می شد، دقیقه ی 3:15 به بعد، یه تیکه ی کوتاه به این زبون داره. مچکرم ماچ. اگر هم نتونستی بپرسی، هیچ ایرادی نداره لبخند.

[ ۱۳٩٤/۱/۱٧ ] [ ٩:٤٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب