یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز صبح کله ی سحر بیدار شدیم. من می خواستم صبح زود از خونه برم بیرون که به وقت سفارتم برسم. همسر دیشب کوله پشتیمو آماده کرده بود و مدارکمو برام گذاشته بود. صبح صبحانه خوردم و کوله مو ورداشتم و با توشه ای که همسر برام گذاشته بود (چشمک) راهی سفارت آمریکا شدم.

کلا سفارت آمریکا (ظاهرا تو خیلی از کشورها یا جاهایی که هست) نه وسایلتو قبول می کنه نگه داره، نه میذاره ببری تو. باید از اول با خودت هیچی نبری، حتی گوشی موبایل. منم که نمی تونستم گوشیمو نبرم. بالاخره برای چک کردن برنامه قطارا یا شاید زنگ زدن به همسر لازمم می شد.

از دوستم که قبلا رفته بود سفارت پرسیدم، گفت یه مغازه هست نزدیک سفارت، 2 یورو می گیره برات نگه میداره. خوش به حال مغازه هه شده ها! فک کن هیچی نه، روزی 50 تا رو فک کنم نگه داره!!

وقتی رسیدم به اون مغازه هه ساعت هنوز 8 اینا بود. تازه داشت مغازه شو باز می کرد. رفتم گفتم سفارت آمریکا کجاست؟ آدرسشو بهم گفت. گفتم خب به من گفتن یه مغازه هست که اینجا نگه میداره وسایلو. کجاست؟ گفت همین یه مغازه است، بده وسایلتو لبخند. منم پوشه مو در آوردم و بقیه رو بهش دادم. دو یورویی رو که دادم بقیه شو گذاشتم تو کیف پولم و اونم گذاشتم تو کوله ام. گفت پول نمی خوای برای توی سفارت؟ گفتم می خوام؟سوال گف نمی دونم، گفتم شاید بخوای. گفتم باشه پس برمی دارم. پولا رو گذاشتم تو جیبم. گوشیمم گذاشتم تو کیف و بهش دادم.

رفتم سفارت. ورودیش یه آقای خوش برخوردی بود، تا رفتم گفت سلام و از این حرفا. منم جواب دادم. گفت برای چه نوع ویزایی اقدام کردی؟ گفتم ب (ویزای کنفرانس). گفت قرارت امروزه؟ گفتم آره. گفت مطمئنی؟ با شک گفتم آره دیگه. گفت ایمیلشو گرفتی؟ گفتم آره. گفت کی گرفتی؟ گفتم چند روز پیش. دیگه اینا رو خیلی با شک می گفتم.

کلا من یه ویژگی ای که دارم اینه که بعضی وقتا که استرس می گیرم، یهویی قرمز میشم. امروز کشف کردم که کی این اتفاق می افته! بیشتر زمانی که یه آدم غریبه یهویی شروع می کنه باهام به حرف زدن، وقتی من بدون هیچ گونه پیش زمینه ای باید با یه نفری هم کلام بشم که اصلا نمی شناسمش و حتی نمی دونم موضوع حرف زدنش قراره چی باشه.

این بنده خدا هم که آمریکایی بود و خییییییلی خفن صحبت می کرد. در حدی که من سوالا رو حدس می زدم از بین حرفاش نیشخند و بر اون اساس جواب می دادم.

خلاصه، فک کنم متوجه رنگ عوض کردن من شد و سریع گفت نه نه طوری نیست، فقط می خواستم یه کمی حرف بزنیم. حله. بیا. بیا اینجا وایستا تو صف. فک کنم این مدل خوش آمد گویی آمریکایی بود. ولی هرچی بود بدجوری منو شوکه کرد! بعد از چهار سال زندگی تو آلمانی که آدماش حرف می زنی جوابتو با آره و نه جواب میدن، دیدن همچین آدمی تو همچین کشوری واقعا شوک برانگیز بود!

رفتم تو صف و مدارکم چک اولیه شد، برچسب زدن رو پاسپورتم و گفتن برو چک امنیتی (همون جا که پالتو و کمربند و اینا رو در میاریم، مثل فرودگاه). از اونجا هم رد شدم، تازه باید می رفتم قسمتی که مدارکمو باید می دادم.

قبلش تو صف امنیت که بودم، متوجه شدم دعوتنامه ام یادم رفته. یعنی یادم رفته بود پرینت بگیرم و بذارم تو مدارکم، بیارم. ولی گفتم هرچه باداباد دیگه.

رفتم تو، یه قسمت پذیرش داشت اولش. یعنی وارد یه جایی شده بودم که طرف چه آلمانی حرف می زد، چه انگلیسی من نمی فهمیدم نیشخند. طرف شروع کرد آلمانی حرف زدن. سوالشو فهمیدم، ولی به انگلیسی جواب دادم و اونم انگلیسی ادامه داد. گفتم دعوتنامه ام یادم رفته، گفت فک می کنم میشه ایمیلش کنی. برو تو این صف وایستا.

رفتم تو صفی که گفته بود وایستادم. صف چک مدارک بود. خانومه مدارکمو گرفت. بهش گفتم من یه پرینت هم از مقاله ام آوردم، ولی دعوتنامه مو نیاوردم. گفت اصلا مشکلی نیست، الان بهت یه ایمیل می دم که بهش ایمیل کنی دعوتنامه تو. مقاله تو هم بده من، خوبه که آوردیش.

بعد گفت بشین اینجا تا شماره تو صدا بزنن. نگاه کردم دیدم شماره ها اولش حرف های مختلفی داره، مثلا من U331 بودم. ولی رو تابلوها W...، S... و U... دیده می شد. یعنی سه چهار مدل شماره بود. حدود ده تا باجه بود، ولی فقط چهار تاشون کار می کردن و هر لحظه معمولا نهایتا یه دونه U توی یکی از باجه ها بود.

تازه یه عده هم بودن که نمی دونم کارشون چطوری بود، بدون شماره، تو یه صف می ایستادن و آقاهه یکی در میون، یه دونه شماره صدا می زد، یه دونه از اونا رو می گفت بیا.

یه ده نفری رو صدا زدن حدود 40 50 دقیقه شد. دیدم این طوری باشه حداقل یک و نیم ساعت دیگه باید منتظر بمونم. ولی یهویی دیدم یکی از باجه ها عددای بالاتر از چیزی که باید می زدو می زد. مثلا نوبت 317 بود، یهویی طرف می زد 320. بعد یه باجه ی دیگه می زد 317!

نوبت حدود 319 اینا بود که یهویی دیدم رو تابلو زد U331! بلند شدم بدو بدو رفتم که نوبتم نپره چشمک.

آقاهه یه سری سوالای ساده ازم پرسید. اولش که پرسید آلمانی یا انگلیسی؟ بعد بقیه شو انگلیسی پرسید. سوالاش در کل اینا بود:

چند ساله اینجا زندگی می کنی؟ چیکار می کنی اینجا؟ موضوع مقاله ات راجع به چیه؟ تو ایران چی کار می کردی؟ آیا تا به حال کار کردی تو ایران؟ آیا هیچ وقت برای دولت ایران کار کردی؟ پدر و مادرت تو ایران چیکار می کنن؟ متاهل هم هستی (طبق اطلاعات اینجا)؛ همسرت اینجاست؟ چیکار می کنه؟

این کل اطلاعاتی بود که از من پرسید. بعد از من پرسید کنفرانست کی ه؟ اول گفتم جولای، بعد گفتم نه نه، فک کنم جون بود!! یهویی استرسم شد، اصلا یادم نمی اومد واقعا کدوم بود؟!! گفت اشکالی نداره، دعوتنامه تو که برامون ایمیل کردی هم خودت می فهمی کیه کنفرانست، هم ما لبخند.

پاسپورتمو هم نگه داشت، گفت این اینجا می مونه، ما ویزا رو توش می زنیم تا یه هفته دیگه برات می فرستیم لبخند.

--

اگه رشته تون حساس باشه (کلا بیشتر از نصف رشته ها خاصن فک کنم نیشخند، رشته هایی مثل مهندسی برق، مکانیک، شیمی، کامپیوتر، فیزیک، GIS و خیلی رشته های دیگه رو که من می دونم حساس حساب میشن!)، باید کلیر بشین اول، بعد بهتون ویزا میدن. کلیرنس هم برای خودش پروسه ایه. گاهی جوابتونو یه ماهه میدن، گاهی شیش ماه یا حتی بیشتر طول می کشه.

وقتی هم که این طوری میشه. شما که می رین سفارت، مصاحبه که تموم میشه میگه برو خونه ات، ما بهت ایمیل می زنیم. بعد یه روز بهتون ایمیل می زنن می گن پاسپورتتونو برامون بفرستین. بعد پاسپورتو توش یه چیزی می چسبونن و پست می کنن.

حالا یا توی پاسپورتتون ویزا رو چسبوندن، یا برچسب ریجکتی ویزا رو توش می چسبونن. یعنی اینکه می گن پاسپورتتونو بفرستین لزوما به معنی قبول شدن ویزاتون نیست.

اما وقتی میگن پاسپورت پیش ما می مونه، معنیش اینه که نمی فرستیم کلیرنس و خودمون همین جا صادر می کنیم. تو این حالت اصولا معنیش اینه که ویزای شما مشکلی نداره و صادر میشه.

ولی با این وجود من بازم یه خورده می ترسم. امیدوارم ویزام اکی باشه و سریع صادر بشه لبخند.

--

حالا بذاریم یه هفته بگذره، ببینیم چی میشه.

--

بعد از سفارت آمریکا رفتم کنسولگری ایران! همسر یه کاری داشت که باید می رفتم می پرسیدم براش. رفتم یه ربع نشستم می بینم قسمت دانشجویی، شماره هاش اصلا رو تابلو تغییر نمی کنه. تو باجه اش هم کسی نیست!

بعد از ده دقیقه، یه ربع، یا شاید هم بیشتر، رفتم جلوی یکی دیگه از باجه ها که جلوش ولوله نبود و یه کمی خلوت تر بود، با اجازه گرفتن از خانومایی که نوبتشون بود و منتظر بودن که مسئولش به کاراشون رسیدگی کنه، از آقاهه پرسیدم امروز بخش دانشجویی کلا کار نمی کنه؟!! گفت مسئول باجه ی وکالت و دانشجویی الان یکیه!! گفتم خب من الان از باجه ی وکالت یعنی شماره بگیرم؟ از همون جا صدا زد آقاهه رو و سوال منو ازش پرسید. اونم گفت نه، صبر کنه، همون باجه رو شماره شو می زنم بره جلو.

دیگه یه پنج دقیقه ی دیگه تقریبا نوبتم شد. رفتم سوال همسرو پرسیدم و اومدم بیرون. متاسفانه کار همسر هم راه نیفتاد، ولی خب کاری نمی تونستم بکنم دیگه. اومدم بیرون که برم به سمت ایستگاه قطار.

--

من واقعا نمی فهمم چرا بین همه ی کشورا ما ایرانی ها این قدر همیشه عقبیم؟! آخه بعضی چیزا به پیشرفتگی کشور نیست به خدا! رفتم سفارت آمریکا صد تا صندلی بود، بیست نفر روشون نشستن. رفتم کنسولگری ایران، بیست تا صندلیه، صد نفر سر پان!!

رفتم سفارت آمریکا، طرف انقد خوش برخورده آدم دلش می خواد یه ربع وایسته باهاش حرف بزنه، آخرش هم میگه کارت حله، مشکلی نیست. رفتم کنسولگری ایران طرف انقد بداخلاقه که می خواستم از همون اول به همسر که زنگ زدم بگم فک نمی کنم کارت راه بیفته امروز!! جواب آقاهه هم این بود "به ما ربطی نداره"!!

من نمی گم حتما باید کار منو راه می انداخت، خودمم حدس می زدم اصلا نشه و بگه کار ما نیست. اما واقعا فکر نمی کردم با این لحن بگه!!

--

یه چیزی که من خیلی زیاد اینجا دیدم و دوست دارم، اینه که جایی که قراره ارباب رجوع داشته باشه، معمولا آدمای جوونی رو میذارن که حوصله داشته باشن.

و چیزی که بیشتر از اون دوست دارم اینه که این جوونا قبل از اینکه شروع به کار کنن یه دوره می گذرونن که چند سال طول می کشه و بهش می گن Ausbildung. تو این دوره ها طرف وردست یه آدم ماهر کار می کنه و یاد می گیره. اما واقعا کار می کنه، یعنی دقیقا با مردم سر و کار داره، کارها بهش سپرده میشه. اما خب در کنارش هی از این و اون هم سوال می پرسه. بعد هم که دوره اش تموم شد، هم مدرک دوره اش رو می گیره، هم استخدام همون جاهایی میشه که دوره شو گذرونده (مثلا متصدی بانک، پرستار یا هر شغل دیگه ای).

این باعث میشه یه سری آدم جوون با تجربه داشته باشن. چیزی که ما متاسفانه تو ایران نداریم اصلا. ما هیچ کارمند بانکی نداریم که روز اولی که میره سر کار، تجربه داشته باشه. اصلا به نظرمون جوون با تجربه تناقضه! فک می کنیم تجربه مال پیراس. ولی اینجا شما می تونین یه جوون باشین با مثلا سه سال سابقه و تازه به عنوان اولین روز کاری برین سر کار لبخند.

--

خلاصه که امروزمونم این جوریا بود دیگه لبخند.

--

البته اینم بگم این دفعه که دوستامون رفته بودن ایران می گفتن کارای اداری ایران الان خیلی بهتر شده. امیدوارم واقعا این طور باشه لبخند. البته امیدوارترم که وقتی میام ایران هیییییچ کار اداری ای نداشته باشم، چون حرف دوستامون به امتحان کردنش نمی ارزه، مترسم تو روال اداری ایران گیر بفتیم چشمک.


[ ۱۳٩٤/۱/۱٩ ] [ ٤:٤۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب