یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز اتفاقات خیلی معمولی ای افتاد. چیز خاصی نشد.

صبح باز مجبور بودم زود بیدار بشم -چون باید می رفتم دانشگاه دومم-، البته نه به اندازه ی دیروز. بلند شدم مثل همیشه صبحانه خوردیم و من راه افتادم برم.

تو ایستگاه اتوبوس دوست کلاس آلمانی-فارسیمو دیدم که داشت می رف دانشگاه. گفت یه vorkurs (پیش کلاس!) داره. همه ی اونایی که می خوان فلان درسو پاس کنن باید حتما این دوره ی پیش کلاسو برن. قبل از شروع ترم، به مدت یه هفته، از 9 تا 5 کلاس دارن.

گفت برای دوره های اراسموس درخواست داده (تو این دوره ها بچه ها میرن یکی دو ترمو تو یه دانشگاه دیگه تو یه کشور دیگه می گذرونن و درس پاس می کنن. هدف اینه که بچه ها با دانشگاهای دیگه آشنا بشن، سیلابس مختلفی پاس کنن، ببین دانشگاهای دیگه روی چی کار می کنن و خلاصه همه چی یکنواخت نباشه. بعد هم که میان هیچ مشکلی ندارن، یه چیزیه تو مایه های دانشجوی مهمان تو ایران، منتها اینجا دلیل خاصی نباید بیارین برای درخواست دادن برای اراسموس، تازه متقاضی هم زیاده، آخه دانشگاه پول هم میده). گفت اگه اکی بشه ده ماه میره دوبلین، یعنی دو ترم آلمانی. اما گف اونا دو ترم نیست، یه ترم طولانیه. حالا نمی دونم کل کلاسا این جوریه، یا دوره و درسی که این می خواد بره این مدلیه.

به هر حال، گف بعدش هم که بیاد فقط تزشو انجام میده و لیسانسش تموم میشه. آخه اینجا لیسانس سه ساله.

تا ایستگاه نزدیک ایستگاه مرکزی قطار با هم حرف زدیم. بعدش هم که پیاده شدیم من رفتم سمت ایستگاه قطار، اونم رفت که منتظر ترم بشه که بره دانشگاه.

وقتی رسیدم دانشگاه هم اتاقیم نیومده بود. از وجنات اتاق هم معلوم بود که کلا امروز نیومده. از اونجایی که خونه اش تو همون شهره، حدس زدم که کلا نمیاد امروزو.

ساعت 4 رفتم استادمو ببینم. کسی تو اتاقش بود. منم پشت در نشستم تا بالاخره 4:20 طرف جمع کرد رفت و استاد به من گف برم تو.

یه کمی صحبت های عادی کردم و بهش گفتم که امروز حرف زیادی واسه گفتن ندارم. فقط می خواستم بگم من دارم فلان کارا رو می کنم و از این حرفا. از هفته ی بعد هم که ترم شروع میشه، باید اسلایداشو آماده کنم و مقاله هایی که بچه ها باید ارائه بدنو باید مشخص کنم و از این حرفا دیگه.

بعدش که گفتم دیگه حرفی ندارم، گف راستی من یادم رفت بهت تبریک بگم بابت مقاله ات لبخند. گفتم خودت نوشتیش که. گف خب تو کاراشو انجام داده بودی. خلاصه هی اون واسه من نوشابه باز کرد، هی من واسه اون (نمی دونم چرا اخیرا این اصطلاحو انقد استفاده می کنم سوال، یعنی واقعا موقعیتش پیش میاد آخه، نمی دونم قبلا به این موقعیتا چی می گفتم!!).

یکی از چیزایی که باید ازش می پرسیدم زمان قرارامون تو ترم جدید بود. آخه ما باید یه ساعت مشاوره تعیین کنیم که تو اون ساعت باید تو اتاقمون باشیم. منم که کلا ساعت 10.5 می رسم، دو ساعت کلاس دارم، یه ساعت ناهاره، یه ساعت می خوام استادو ببینم، یه ساعت هم ساعت مشاوره داشته باشم! عملا برنامه ام خیلی فشرده میشه. مجبورم همه چیو هماهنگ کنم.

به استاد گفتم چه جوریاس وقتت؟ گفت من هنوز بچه ام عادت نکرده به کودکستانش. هنوز باید باهاش برم. تا هفته ی بعد بهت میگم. گفتم باشه، منم بعدش ایمیل زدم به اونی که ایمیل زده بود گفته بود ساعت های مشاوره تونو بگین، گفتم من تا یه هفته دیگه بهتون میگم، چون استادم این جوری گفته لبخند.

قبل از اینکه برم پیش استاد، دیدم استاد ایمیل زده که اسم فلانی (یکی از دانشجوهام که روس بود)، ظاهرا تو سیستم نیست. میشه ازش بپرسی چه جوریاس؟

اسمشو تو ایمیلم سرچ کردم دیدم طرف با دو تا ایمیل تا حالا به من ایمیل زده که توش اسمشو دو مدل اسپل کرده. تو یکیش yi داره، تو یکیش فقط i داره. به استاد ایمیل زدم گفتم احیانا اگه با اسم سرچ می کنین، ممکنه علتش این باشه.

رفتم وضوع بگیرم که سر راه یکی از بچه ها رو دیدم (که اونم روس بود)، گف من هنوز نمره مو تو سیستم نمی بینم. گفتم نمی دونم والا، من یه ماهی هست نمره ی شما رو دادم. اسمت چی بود؟ گفت نادیا. گفتم باشه به استادم می گم ببینم نمره ات چی شده، مشکلش چیه؟ بعد رفتم اسم اینم تو ایمیل سرچ کردم، دیدم اینم بعضی وقتا اسمشو نوشته Nadia، بعضی وقتا نوشته Nadya!! فک کنم این روسا هم یه کمی مشکل دارن تو اسپل کردن اسماشون به انگلیسی. احتمالا یه آوایی وجود داره که نمی دونن چطوری به انگلیسی بیانش کنن!

مثل ما فارسی زبونا. الان اسپل فامیلی من و برادر کوچیک تر با هم فرق داره توت پاسپورت خنثی. جالبش هم اینه که من اسپلی که نوشته بودم مثل برادر کوچیک تر بود، بعد که پاسپورتمو برام با پست فرستادن می بینم خودشون یه چیزی رو از طرف خودشون تغییر دادن!! بهشون زنگ زدم می گم من این طوری نوشتم، واسه چی شما تغییرش دادین؟ میگه دستوره همه ی y ها رو i کنیم خنثی.

به این ترتیب من کلی برام مشکل گیج کنندگی پیش اومد! قراردادای دانشگاهی که پذیرش گرفته بودم (همین جا که الان هستم) برام با اسپلی که توی عنوان ایمیلم بود (که خودم قبلا مشخص کرده بودم) نوشته شده بود، ولی پاسپورتم یه چیز دیگه بود.

مجبور شدم بگم بی زحمت اینا رو عوض کنین!! ایمیل دانشگاه ایرانم یه جور نوشته میشد، ولی من مجبور شدم به خاطر اسپل اسمم تو پاسپورت هم ایمیل یاهومو عوض کنم، هم جیمیلمو!!

حالا فک کنم اون بیچاره ها هم مشکلی شبیه مال من داشتن!

خلاصه، از پیش استاد که اومدم، دیگه کم کم باید جمع می کردم که برگردم خونه.

وقتی رسیدم ایستگاه قطار شهر خودمون، دیدم همسر اونجا وایستاده. عصری برده بود دوچرخه ی خودشو که پنجر شده بود کلا بده تعمیر کنن، برگشتنی وایستاده بود تو ایستگاه که من بیام، با هم بریم خونه لبخند.

سر راه مغازه ی ترکا هم رفتیم و گوشت خریدیم. برخلاف همیشه که گوشت قطعه شده ی خورشتی می خریدیم، این دفعه گفتم بیا از این گوشت گنده ها امتحان کنیم. اطلاعاتم در مورد گوشت در همین حده، گوشت گنده ها نیشخند. نمی دونم یه دست کامل گوسفند بود، یه پای کامل بود (اصلا فرقی داره دست با پا!!). خلاصه از اینا بود دیگه. گفتم میشه یه کیلو از اینا بدین؟ گف نه، یا همه شو باید ببری، یه نصفش. کمتر نمی تونم. گف نصفش میشه تقریبا یک و نیم کیلو. گفتم خب باشه، پس نصف یکیشو بده.

نصف کرد و پرسید کدوم نصفو می خوای؟ منم اون تیکه ای که به تنه ی گوسفند نزدیک تر بودو انتخاب کردم (به نظر شما اشتباه کردم؟سوال). شد یه کیلو و هشتصد گرم! یه کیلو هم گوشت چرخ کرده می خواستم که تمام اون چیزی که تو یخچال بودو برام گذاشت، شد هفتصد گرم.

گوشتا رو با یه رب ورداشتیم و اومدیم بیرون. از این رب خریدن از ترکا هم من خاطره دارم! یه بار آخر وقت کاری بود، خیلی آخر وقت، یعنی مثلا پنج دقیقه به هشت. اینجا هم فروشگاها دقیقا، راس ساعت می بندن. رب لازم داشتیم، بدو بدو رفتم مغازه ترکا. برقا رو هم خاموش کرده بودن! ولی آقاهه گف بیا بردار هرچی می خوای، بعد می بندم. حالا رفته بودم تو پیدا نمی کردم. ازم پرسید چی می خوای؟ به هیچ زبونی نمی تونستم بگم نیشخند. نه انگلیسیشو می دونستم، نه ترکیشو، نه آلمانیشو!!

فقط گفتم گوجه داره توش. گف بیا بیا، اینجاس! رفتم دیدم خودش فهمیده چی می خوام نیشخند. یه دونه ورداشتم، زود حساب کردم، رفتم چشمک.

خلاصه، داشتم می گفتم. اومدیم خونه، همسر گف قیمه درست کنیم. گفتم الان هشت شبه! نمی رسه که. دیدم علاقه داره قیمه درست کنیم، گفتم باشه دیگه. البته اول که قصد داشت قورمه سبزی درست کنه، بعد دید دیگه اون واقعا دیر میشه به قیمه رضایت داد لبخند.

قیمه هه خیلی خوب شد، قشنگ بوی قیمه میداد لبخند! فک کنم به خاطر چربی ای بود که گوشت این دفعه داشت. آخه همیشه گوشت کاملا بدون چربی و استخون قطعه شده می گیریم.

اما این دفعه دیگه این قد چربیش زیاد بود که فک کنم این گوشته فقط به درد همون آبگوشت می خوره!! ولی من که فعلا خورشتی دسته بندیش کردم! واسه آبگوشت تا الان گوشت سردست و گردنو امتحان کردم. فک کنم یه بارم باید این گوشتی که این دفعه خریدیمو واسه آبگوشت امتحان کنم چشمک.

--

همین دیگه تا اون غذا رو درست کردیم و خوردیم و از پای سفره بلند شدیم، شده الان!!

--

فردا صبح ساعت 8 باید مطب دکترم باشم واسه جواب آزمایشم. امیدوارم سالم باشم لبخند.


[ ۱۳٩٤/۱/٢۱ ] [ ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب