یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

آخر هفته ی قبل خونه ی دوستامون مهمون بودیم (اگه یادتون باشه اتفاقاتشو هم نوشتم). اون روز بچه ها پیشنهاد دادن که الان که هوا خوب شده، قرار بذاریم هر هفته بریم دوچرخه سواری.

دوچرخه ی همسر قبل ترش پنچر شده بود. پنچر کامل، یعنی باید کلا تایرش عوض میشد. همسر هم گفت باشه، من می برم دوچرخه مو تعمیر می کنم، مال دختر معمولی رو هم سرویس می کنم، از این به بعد بریم هر هفته.

پریروز دوچرخه ی خودشو برد تعمیر. شده بود 40 یورو هزینه اش. همسر کل اون دوچرخه رو 40 یورو خریده بود! ولی خب 25 یورو فقط هزینه ی تایر بود که طرف عوض کرده بود. علاوه بر اون یه قطعه ی دیگه شو هم عوض کرده بود.

دیروز همسر رفت دوچرخه ی خودشو گرفت و دوچرخه ی منو داد برای تعمیر. امروز دیگه همسر گفت خودت برو دوچرخه تو بگیر، چون اون اگه می خواست بره باید بلیت می خرید. منم گفتم باشه.

رفتم دوچرخه سازی و دوچرخه مو گرفتم. مال من شد 15 یورو. تازه بهم گفت یه special offer برات حساب کردم چون دوچرخه ی همسرت خیلی خرجش شده و دو تا دوچرخه رو آورده بودین. منم گفتم دست شما درد نکنه. دوچرخه رو گرفتم و اومدم.

می خواستم با قطار برگردم، ولی دیدم قطار دیر میاد، گفتم تا یه جایی رو رکاب می زنم، هر وقت خسته شدم با قطار میرم بقیه ی مسیرو. هنوز تو ایستگاه قطار منتظر سبز شدن چراغ بودم که از خیابون رد شم و برم تو خط دوچرخه که دیدم یه نفر صدام زد.

برگشتم دیدیم یکی از بچه هاس. گفت شک کردم تو باشی، آخه عینک نمی زدی تو. ولی خب با خودم گفتم صداش می زنم، یا برمی گرده، یا بر نمی گرده دیگه! که منم برگشته بودم و دیگه مطمئن شده بود.

خلاصه یه کمی با هم صحبت کردیم و گفت اینجا چیکار می کنی (خونه شون خییییییییلی از ما دوره، تو مسیر هیچ خریدی هم نیست!) گفتم اومدم دوچرخه مو بگیرم و خلاصه قضیه شو گفتم.

گفت کسی نمی شناسی دوچرخه بخواد؟ من یه دوچرخه اضافه دارم. می خوام بدم به کسی که لازم داره. گفتم نه والا، نمی شناسم.

بعدش دیگه یه کم دیگه صحبت کردیم و خداحافظی کردیم. منم که دیگه قطارم اومده بود و رفته بود، گفتم بذار یه کمی با دوچرخه برم. هم چم و خم دوچرخه دستم میاد، هم واسه قطار باز دوباره باید منتظر بشم.

یه تیکه از راهم طبق معمول (نیشخند) اشتباه رفتم و یه عالمه راهم دور شد. دوباره مسیر قطارو پیدا کردم و اومدم تو یه ایستگاه وایستادم که با قطار برم. دیدم باید ده دقیقه وایستم. گفتم اگه ده ساعت هم قرار باشه وایستم، دیگه وای می ایستم تا قطار بیاد!! یه عالمه رکاب زدم، ولی عملا هیچی پیش نرفتم!

خلاصه، قطار بعد از یه هفت هشت دقیقه ای اومد و منو برد خونه مون.

عصر ساعت 4 با بچه ها قرار اولین سفر دوچرخه ایمونو داشتیم. همسر گف تو اگه از خونه بیای با دوچرخه خسته میشی، با قطار برو تا دم در خونه شون، از اونجا با هم رکاب می زنیم. منم گفتم باشه. با قطار رفتم تا یه ایستگاهی تو مرکز شهر. از اونجا باید با اتوبوس می رفتم خونه ی بچه ها.

دو تا اتوبوس می رف تا خونه ی دوستامون، یکیش میره یه عالمه می چرخه تو شهر، یکیش مستقیم میره. نزدیک ترین اتوبوسی که به زمان مورد نظر من بود، همون اولی بود. با اینکه شلوغ بود، ولی سوار شدم با دوچرخه ام. هنوز یه ایستگاه رفت، از اون یه عالمه آدمی که می خواستن سوار شن! دو نفر کالسکه داشتن. جا هم مسلما دیگه برای من نبود. وقتی هم کالسکه هست و هم دوچرخه، اولویت با کالسکه است و دوچرخه ای باید پیاده بشه.

البته این از نظر قانونیشه، اینکه مردم چطوری با هم کنار بیان به خودشون مربوطه. ممکنه کالسکه ایه وایسته تا قطار بعدی، ولی اگه کالسکه ای اصرار داشته باشه که سوار بشه، راننده میاد به دوچرخه ای تذکر میده که باید پیاده شی.

منم پیاده شدم قبل از اینکه کسی بهم تذکر بده. آخه دیدم درست هم نیست من سوار باشم. اونا اگه سوار نشن، نمی تونن پیاده برن، ولی من اگه سوار نشم، خب سوار میشم میرم، هرچند که راهم دور باشه.

با گوشیم چک کردم دیدم اتوبوس مستقیمی که میره  خونه ی دوستامون پنج دقیقه دیگه میاد، منم سریع رکاب زدم اون یه ایستگاهو برگشتم دوباره سوار اتوبوس شدم خنثی.

این دفعه خدا رو شکر شلوغ نبود اتوبوس. چهار رو ربع رسیدم خونه ی بچه ها. اونا هم سریع اومدن پایین و شروع کردیم دوچرخه سواریمونو. مسیری که مسیر پیشنهاد دادو رفتیم. کلا داشتیم می رسیدیم نوک قله!

من که وسطاش هی می موندم، به بچه ها می گفتم شما برین، من یواش یواش میام. ولی گاهی واقعا حتی یواش یواش هم نمی تونستم برم، فقط وای می ایستادم و خستگی می گرفتم.

آخرش هم از یه جایی به بعد دیگه من گفتم واقعا نمی تونم بیام. نتیجه اش این شد که همه ی اونای دیگه هم پیاده شدن و پیاده رفتیم نیشخند. دوچرخه هامونو همونجا نزدیک یه درخت قفل زدیم و گذاشتیم و پیاده رفتیم بالاتر.

انقد رفتیم که رسیدیم به یه آلاچیق خیلی قشنگ. همونجا نشستیم، یه کمی شکلات و چایی خوردیم، بعضی ها هم میوه خوردن و خلاصه لذت بردیم از اونجا بودنمون و از دیدن طبیعت.

بعدش هم باز پیاده برگشتیم تا رسیدیم به دوچرخه هامون. از اونجا به بعد سوار شدیم و باز با دوچرخه رفتیم. تمام راه من مثل لبو قرمز بودم، از بس همی سربالایی سرپایینی بود!!

رسیدیم به خونه ی دوستامون، گفتن بیاین بریم خونه یه چایی بخورین، بعد برین. ما هم رفتیم. یه کمی خستگی گرفتیم و ساعتای 8 بود که گفتیم بریم خونه مون دیگه.

تا رسیدیم خونه ساعت تقریبا 8.5 بود. درست دم در خونه همسر گفت یادمون رفته بریم خرید. قرار بود بعد از دوچرخه سواری بریم خرید، ولی خب یادمون رفته بود. گفتم خب همین الان بریم، همسر گفت من تنها میرم، تو نمی خواد بیای. ولی من گفتم منم میام، ولی خسته ام، من با قطار میام، تو با دوچرخه بیا.

همسر با دوچرخه راه افتاد و من با قطار. همسر زودتر از من رسیده بود و اونجا دوچرخه شو قفل کرده بود و یه چرخ دستی ورداشته بود و منتظر من بود.

رفتیم یه ساعتی اون تو گشتیم و خریدامونو کردیم و اومدیم بیرون. من رفتم چرخ دستی رو بذارم و همسر هم رفت که دوچرخه شو باز کنه. ولی .... . دوچرخه اش نبود. دزد برده بود.

خیلی ناراحت شدیم واقعا، حیف اون 40 یورویی که داده بودیم واسه تعمیرش!

خلاصه هر دومون با قطار اومدیم خونه. خریدا رو گذاشتم تو یخچال و کابینت ها. بعدش شروع کردم به ظرف شستن. هنوز ظرف شستنم تموم نشده بود که یاد حرف دوستمون افتادم که صبح دیده بودم و گفته بود من یه دوچرخه اضافه دارم.

به همسر گفتم، گف همین الان زنگ بزن بهش. منم اومدم سریع زنگ زدم بهش و قضیه رو گفتم. گف آره، اتفاقا الان متوجه شدم من دو تا دوچرخه ی اضافه دارم، بیا هر کدومشو خواستی ببر.

گفتم فردا هستی؟ گفت نه، متاسفانه فردا نیستم، ولی تو طول هفته هر وقت خواستی بیای، قبلش هماهنگ کن من عصرا ساعت 4 5 خونه ام. حالا منتظریم پس فردا بشه، همسر بره یه دوچرخه بگیره لبخند.

--

فردا جلسه ی قرآنمونه، بغل رود، به همراه گریل لبخند.

[ ۱۳٩٤/۱/٢۳ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب