یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز قرارمون ساعت 12 12.5 بود. ولی از اونجایی که همه می دونستن کسی که قرار گذاشته خودش مطمئنا دیرتر میاد، همه دیرتر اومدن!

ما هم که مستثنی نبودیم. تازه بازم ما اولینایی بودیم که رسیدیم. بچه ها هم کم کم اومدن و بعد از یه کمی نشستن رفتن بساط کبابو به راه کردن.

میزبان هم گوشتا رو تو ادویه ی خاصی خوابونده بود که خیلی خوشمزه اش کرده بود. ادویه اش کلا ایرانی نبود، یعنی یکی از فامیلاشون بهش داده بود که پدر و مادرش پاکستانی بودن (یا شاید یکیشون، خلاصه یه چیزی تو این مایه ها بود). کلا ادویه ی تند و خوشمزه داشت.

فقط مشکل گوشتا این بود که طرف خودش تیکه شون کرده بود، اولا که فک کنم یه نیم کیلویی پوست از توشون در اومد! دوما که اصلا تیکه هاش عجیب غریب بود، همه توشون استخون داشت. ما خانوما که مسئول سیخ کشیدن جوجه ها بودیم، تا جایی که شد استخونا و پوستا رو خودمون جدا کردیم.

ولی در کل اتفاقا خیلی خوب و خوشمزه شد غذا و خییییییلی زیاد! یه عالمه شو خالی خوردیم، بازم زیاد اومد.

البته سوهانی هم که دوستامون از ایران آورده بودن بی تاثیر نبود! تا غذا آماده بشه ما نصف یه بسته سوهانو خورده بودیم. بعد از غذا هم نصفه ی دیگه شو خوردیم و خلاصه ظرف سوهانو همون جا انداختیم تو سطل آشغالو بعد رفتیم خونه هامون نیشخند.

این دوستامون که تازه از ایران اومده بودن، همون عروس خانوم معروف و همسرشون بودن. عروس خانوم هم که دیگه کلی فارسی یاد گرفته بود تو ایران. آخه عید رفته بود ایران و تماااااام فک و فامیل همسرشو دیده بود. اونا هم از اون خانواده های پرجمعیت بودن. خیلی هاشونم مسلما انگلیسی بلد نبودن و خلاصه کلا عروس خانوم حرف زدنش خیلی خوب شده بود. مشخصه که دختر بسیار بااستعدادی هم هست در این زمینه.

ولی وقتی اومده بود از بعضی رفتارای ایرانی خیلی گله داشت طفلکی. می گفت همه ازم می پرسن کی بچه دار می شی؟!! میگم من هنوز شیش ماهه ازدواج کردم! ولی خیلی هاشون میگن ان شاءالله سال بعد بچه دار باشی. این یه چیز شخصیه. کسی نباید راجع بهش نظر بده.

بهش گفتیم تو ایران این چیزا شخصی حساب نمیشه چشمک. اینو می تونی جزء احوال پرسی ایرانی حساب کنی کلا!

یه چیز دیگه هم که خیلی براش تعجب برانگیز و جالب بود این بود که خانوما همه ی کارای خونه رو می کنن. می گفت همه اش خانومه غذا می پخت. ما گفتیم خب آره دیگه خنثی. گفت آخه آقاهه همونجا بود، ولی فقط نشسته بود تعجب. باور کنین در همین حدی که شکلکشو گذاشتم متعجب بود بیچاره! ولی ما باز گفتیم خب خنثی!

یه عالمه هم کلمه ی خانمانه (از نظر کسایی که دیده بود) یاد گرفته بود! مثلا سینی، می شورم، چای دم کردم و ... نیشخند.

دو تا کلمه ی دیگه هم بهش یاد داده بودن: باشه و چشم!

طفلکی فک کنم کلا دفعه ی بعدی بره ایران داغون برگرده با این کلمه هایی که بهش یاد دادن چشمک.

خلاصه کلی برامون فارسی حرف زد و ما لذت بردیم. به خیار هم می گفت خیار. بهش گفتیم که یه آلمانی دیگه بهمون گفته این خ با خ ی machen فرق داره. گفت خب آره فرق داره خنثی. حالا ما هممون این شکلی بودیم تعجب.

هیچ کدوممون درک نمی کردیم تفاوت این دو تا خ رو، ولی مثل اینکه از نظر آلمانی ها فرق داره! تا الان فقط فک می کردم تو تلفظ اوملات ها مشکل داریم، الان معلوم شد بقیه ی حروفمونم داغونه!

بعد از خوردن جوجه ها و تموم کردن سوهانا رفتیم سراغ قرآن خوندن. مثل همیشه همون 10 12 آیه مونو خوندیم و بعدش دوباره رفتیم سراغ خوردن! متاسفانه این دفعه اون قدر تفسیر خاصی نداشت که بخوام براتون بنویسم.

خوردنامون که تموم شد همه خداحافظی کردن و رفتن خونه هاشون. ولی ما قبلش رفتیم اداره ی پلیس که بگیم دوچرخه ی همسر گم شده. گفتیم یه وقت دیدی فرجی شد و پیدا شد. در اداره پلیس بسته بود. همسر زنگ زد، یه نفر جواب داد. ما هم گفتیم دوچرخه مون دزدیده شده، درو برامون باز کرد که بریم تو.

همون جلو یه اتاق بود سمت راست، که در واقع همون شخص هم برامون درو باز کرده بود. رفتیم اونجا و دوباره حرفمونو گفتیم. طرف هیچی انگلیسی بلد نبود. ما هم در همون حد خودمون آلمانی حرف می زدیم، اولاش سخت نبود، ولی بعداهاش سخت شد نیشخند.

باید یه فرم پر می کردیم که آقاهه با مهربونی تماااااام برامون پرش کرد خودش. جالب بود که همسر همین که اسمشو گفت طرف شروع کرد به نوشتن، مشخص بود که قبلا شبیه این اسمو زیاد شنیده و اصلا نیازی به اسپل کردن نداشت. فقط یه جا پرسید با e یا با i که اونشم با دلیل بود. آخه می تونست با هر دوش باشه و دو تا اسم متفاوت میشد!

اطلاعات اولیه که خیلی راحت بود و مشکلی با آلمانی گفتنش نداشتیم. ولی بعد رسید به یه سری اطلاعات تخصصی، مثل زین و جک و گل گیر و این چیزا که دیگه نظری نداشتیم راجع بهش خنثی.

خدا رو شکر قبلش همسر واسه اینکه اسپل مارک دوچرخه شو بگه با گوشیش سریع تو اینترنت سرچ کرد. بر اساس همین سرچ یه عکس دوچرخه هم اومد. آقاهه اون کلمه های سختشو هی از روی عکس دوچرخه بهمن نشون می داد می گفت مثلا زینش چه رنگی بود؟ جک داشت یا نداشت؟!

خلاصه یه سری کلمه ها رو هم از حرف زدن با این آقای پلیس یاد گرفتیم لبخند. لامصب تو این کشور خارجی ها، گم شدن دوچرخه ی آدمم به آدم کمک می کنه چشمک.

هیکل آقای پلیس خیییییلی بزرگ بود، واقعا فکر می کنم دو تا و نصفی همسرو می ذاشتن کنار هم، می شد یه دونه از اون آقا پلیسا که ما دیدیم! ولی بسیار خوش برخورد و مهربون بود. همون مهربونی همیشگی آلمانی ها (تا جایی که ما دیدیم) با ارباب رجوعا.

دیگه بعد از اداره ی پلیس یه کمی پیاده و یه کمی سواره برگشتیم خونه مون لبخند.

همه چی این آخر هفته خوب بود. فقط انقد خودمونو خسته کردیم که حالا باید یه هفته استراحت کنیم چشمک.

--

 

المیرا خانوم، شما کامنت خصوصی گذاشتین، نه ایمیل گذاشتین، نه وبلاگ. من کجا جواب شما رو بدم؟ لطفا یه ایمیل بذارین. مرسی.

[ ۱۳٩٤/۱/٢۳ ] [ ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب