یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

شهری که توش کار اداری دارم، نه شهر محل زندگیمونه، نه تهرانه و بنابراین من هیچ جایی نداشتم که برم! تو وایبر به یکی از دوستام که اون شهر زندگی می کنه پیغام دادم، گفتم هر وقت بودی خبر بده، کارت دارم. گفت من ساعت فلان میام. این دوستم پزشکه. حالا وقتی اومده میگه چی شده؟ خدای نکرده مریض شدی؟خنثی.

گفتم شما پزشکا همه رو مریض می بینین نیشخند. نه مریض نشدم. فلان روز می خوام بیام دهات شما، ولی شب دیر وقت می رسم. می خوام یه هتل بگیرم. هتلو آنلاین پیدا کردم، اما نمی تونم رزرو کنم، بی زحمت برام رزروش کن و بپرس اصلا میشه من نصف شب بیام. نیام به در بسته بخورم!

گفت نه نمیشه بری هتل، اینجا شهرمون خیلی توریستیه، همیشه انقد توریست هست که هتلامون پره خنده. باید بیای خونه ی ما. خلاصه بعد از یه کمی تعارف و این حرفا، قرار شد برم خونه ی دوستم بغل.

بهش که گفتم میام، میگه از الان خوشحالم. دقیقا این جمله اش توصیف من بود. وقتی قرار شد برم خونه شون احساس کردم از همین الان خوشحالم، خیییییلی هم خوشحالم. همیشه که میرفتم ایران قسمت نمیشد این دوستمو ببینم، یا یه شهر دیگه بود، یا طرحش بود تو یه روستا بود، یا یه جوری بود که خلاصه نمی تونستیم همو ببینیم.

یعنی از وقتی من اومدم آلمان، فک کنم کلا این دوستمو ندیدم. فقط هر از گاهی وایبری و تلفنی در ارتباط بودیم.

یادش بخیر، اون دفعه ای که ایران بودم و زنگ زده بودم بهش که خداحافظی کنم و بیام آلمان، گوشی رو که ورداشت گفت اتفاقا می خواستم بهت زنگ بزنم دعوتت کنم عروسیم. ولی خب حیف که دیگه نشد عروسیشو برم.

حالا خوشحالم که بعد از این همه مدت می بینمش لبخند. واقعا از الان خوشحالم. یکی واسه دیدن این دوستم، یکی واسه دیدن یه دوست دیگه ام (همون که الان دو تا بچه داره و بعد از مدت ها تلفنشو پیدا کردم)، یکی واسه مشهد رفتن، یکی واسه شنیدن صدای اذون (و شاید مسجد رفتن) بغل.

البته چیزای زیاد دیگه ای رو هم دوست دارم تو برنامه بگنجونم، ولی این کارو نمی کنم. کلا من از اون آدمام که دوست ندارم بیشتر از توانم برنامه بریزم. برای بقیه ی آدمایی که دوست دارم ببینمشون، باید برنامه ی تلفنی بذارم و به صحبت کردن باهاشون بسنده کنم.

--

برای اینکه بتونم پاسپورتمو تمدید کنم، نیاز به کارت ملی و شناسنامه و این چیزا داشتم. چون اینجا نبود، کنسولگری گفت می تونم بگم یکی تو ایران ببره وزارت امور خارجه، ساختمون شماره ی 3، اداره ی گذرنامه (دقیق گفتم، گفتم شاید کسی لازمش شد بعدا!)، بگه اینو فاکس کنن برای کنسولگری فلان جا تو آلمان برای تعویض گذرنامه. خودشون می دونن به چه شماره ای باید فاکس کنن.

منم گفتم کلا همسایه ها یاری کنن تا کار ما انجام بشه! شناسنامه و کارت ملی من خونه ی همسر اینا بود، گفتیم خواهر همسر برامون پیدا کرد و پست کرد برای پیرامید. پیرامید برد وزارت خارجه فاکس کردن.

حالا فردا باید زنگ بزنم کنسولگری، اگه فاکس رسیده باشه و همه چی اکی باشه، برم تمدید کنم پاسپورتمو هرچه زودتر.

--

همسر امروز رفته بود یه شهر دیگه واسه یه کاری. کیف پولشو جا گذاشته بود. حالا کی اینو فهمیده بود؟ وقتی رسیده بود به اون شهر! شانس آورده بود که بلیت رفت و برگشتشو خریده بود و روی گوشیش داشت. حالا نمی تونست بلیت تو شهری بخره. اون جایی هم که می خواست بره نیم ساعت با ترام راه بود!!

نتیجه این شد که آنلاین یه بلیت یه روزه خرید (بلیت تک سفره رو نمی شد آنلاین خرید) و بلیتش هم که روی گوشیش بود دیگه. البته در هر صورت همسر باید بلیت یه روزه می خرید، چون دو جا کار داشت.

متاسفانه ظرف میوه شو هم جا گذاشته و الان گشنه ی گشنه داره برمی گرده ناراحت.

--

خیلی خوبه که غذای محبوب همسر آدم ماکارونی باشه چشمک. فک کن اگه مثلا فسنجون دوست می داشت و آدم می خواست وقتی انقد گشنه می آد خونه غذای محبوبشو براش درست کنه، چه زحمتی داشت واسه آدم نیشخند.

--

 سیزده روز از روزه هام مونده.

[ ۱۳٩٤/٢/۱ ] [ ۸:۳٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب