یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

این روزا خیلی سرم شلوغه. نمی رسم زیاد بیام بنویسم متاسفانه. اتفاقا خیلی هم دلم می خواد بیام، ولی نمیشه. برنامه ای که دارم می نویسم فعلا گیر کرده. هر کار هم می کنم درست بشه، نمیشه. باز از همون مشکلات تکنیکاله. بدی این اشکالا اینه که هم وقت گیرن، هم آدم روش نمیشه به استاد بگه! درسته استاد همیشه میگه درک می کنم، این اتفاقا همیشه می افته، ولی خب به هر حال چیز خوبی نیست که آدم هی به استاد بگه فعلا هنوز دارم ارورهای برنامه مو رفع می کنم.

خیلی تلاش کردم که واسه فردا که استادو می بینم بتونم یه اجرا بگیرم از برنامه ام ولی نشد متاسفانه و فردا تقریبا دست خالی باید برم پیش استاد!

--

امروز تولد یکی از دوستامونه. خانومش دیشب تو وایبر گفت می خوام فردا شما رو به صورت سری دعوت کنم خونه مون (یعنی یه طوری که همسرش متوجه نشه) که یعنی بریم و سوپرایز بشه و خوشحال بشه. گفت ساعت شیش بیاین.

منم گفتم متاسفانه ما ساعت 6 نمی تونیم بیایم. این همه روز تو دنیا، دقیقا همین امروز یه نفرو دانشکده دعوت کرده از انگلیس که بیاد برامون سخن رانی کنه. خیلی هم آدم خفنیه. منم نمی خواستم از دستش بدم. واسه همین گفتم اگه می خوای 8 اینا می تونیم بیایم.

اولش گفت باشه. حالا ما هم به تکاپو افتادیم که باید بریم سریع کادوی تولد بخریم. ولی صبح دوباره همون دوستمون پیام داد که خیلی زشته دعوتمو پس بگیرم؟ خنده گفتم نه، ما که با هم این حرفا رو نداریم. گفت آخه نمی تونم کیک خامه ای رو چهار ساعت قایم کنم که نبینه همسرم. باید بذارم تو یخچال که اونم لو میره!

فردا شب شما بیاین. حالا راجع به فردا شب باید هنوز با همسر صحبت کنم ببینم میریم یا نه.

از طرفی همسر امروز کار داشت تو یه شهر دیگه. این شهره از شهر ما ارزون تره خیلی چیزاش، واسه همین به همسر گفتم اگه چیز تخفیف خورده ای پیدا کردی برای تولد دوستمون بخر.

البته قبلش یه ایده ی دیگه داده بودم برای کادوی تولد دوستمون که همسر خیلی خوشش اومد، ولی خب گرون تر از اون چیزی شد که ما قصد داشتیم هزینه کنیم و واسه همین منصرف شدیم. ولی حالا ایده رو بهتون میگم. می خواستیم بریم اسم دوستمونو تو کتابخونه ی شهر ثبت نام کنیم لبخند.

همسر خیلی استقبال کرد از این ایده، ولی خب در نهایت من وتوش کردم چشمک. آخه مشکلات دیگه ای هم داشت. باید پاسپورت طرف + ثبت نامش تو شهرداری رو هم می بردیم برای ثبت نام که خودش نیازمند هماهنگی بود. ضمن اینکه احتمالا باید جایی رو هم امضا می کرد!

خلاصه، همسر امروز برای اون دوستمون یه کادو خرید از همون شهری که رفته بود.

--

برای سفر یهویی ایرانم هم باید می رفتیم سوغاتی بخریم برای بچه ها. نه یکی، نه دو تا، شیش تا! شیش تا خواهرزاده و برادرزاده دارم. اونا رو خریدیم خیلی سریع. ولی علاوه بر اونا برای دو تا از دوستام هم که قراره برم خونه شون می خواستیم شکلات بخریم. ولی متاسفانه شکلات بدون الکل مناسب پیدا نکردیم.

حالا باید یه بار دیگه بریم بگردیم ببینیم چی پیدا می کنیم لبخند.

--

صبح مامانم زنگ زد، انقد کار داشتم و سرم شلوغ بود که اصلا یادم رفت بهش بگم دارم می رم ایران. کلا انقد کوتاه جوابشو می دادم که متوجه شد طفلکی خیلی کار دارم. گفت مزاحمت نمیشم و خداحافظی کرد. دو سه دقیقه بعدش گفتم برم دوباره بهش زنگ بزنم، نکنه ناراحت شده باشه (البته می دونم مامانا هیچ وقت ناراحت نمیشن، ولی خب من از رفتار خودم ناراحت بودم)، دیگه نبود تو یاهو مسنجر، رفته بود.

حالا باید فردا به مامانم هم زنگ بزنم.

--

ساعت 3.5 با همون استاد خفن مذکور قرار داشتم، زمان بندی قرار من نیم ساعت بود. از اون جایی که طرف مدت خیلی کوتاهی تو شهر ماست، برنامه اش خیلی فشرده بود، وگرنه معمولا قرارها رو یه ساعتی می ذاشتن، تازه وسطش هم یه ده دقیقه ای واسه استاد در نظر می گرفتن که خستگی در کنه. ولی این دفعه خیلی کوتاه بود.

ساعت 3.5 پشت در بود، دیدم کسی که توئه داره حرف می زنه، منم گفتم یه کمی صبر می کنم. یه پنج دقیقه ای صبر کردم دیدم نه بابا، اینا کلا دارن بحث می کنن. رفتم از اونی که مسئول زمان بندی ها بود پرسیدم گفتم برنامه کاملا فشرده است؟ گفت آره، اگه نوبتته در بزن. دیگه بیست دقیقه به چهار بود که رفتم در زدم. خانومه (همون استاده) گفت بیا تو. الان تموم میشه. منم رفتم اون تو نشستم. دانشجوی مذکور همچنان داشت با استاد صحبت می کرد که ما می خوایم این کارو بکنیم، اون کارو بکنیم، نظر شما چیه؟عصبانی

خلاصه، عملا من یه ربع کلا تونستم با استاده صحبت کنم، که اونم هیچ فایده ای نداشت، چون فقط تونستم کارمو توضیح بدم. هنوز استاده تازه فهمیده بود کار من چیه و می خواست فک کنه چه ایده ای بده که نفر بعدی اومد و منم مجبور شدم، بلند شم، جمع کنم خنثی.

--

الانم تو اتاق یکی از بچه ها (البته طرف اینجا استاده نیشخند) نشستم تا سخن رانی اون خانوم استاد شروع بشه و برم گوش بدم، بلکه چیزی سخن رانی اش ایده ای بهم بده!

 

[ ۱۳٩٤/٢/۳ ] [ ٧:۱٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب