یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

اول اینکه بگم پرشین بلاگ باز خراب بود. تقصیر من نبود که نبودم!

دوم اینکه بازم نصف حرفایی که می خواستم بنویسم یادم رفت و شما خلاصه ی آن چه گذشتو می تونین بخونین دیگه!

و اما آنچه گذشت.

بهتون که گفته بودم این هفته قرارم با استاد تو یه کافه بود. طبق همون  آدرسی که استاد گفته بود رفتم و خیلی راحت کافه رو پیدا کردم. جای خیلی شیک و با کلاسی هم بود.

همون بیرون نشستم که استاد هر وقت میاد ببینمش و اونم منو ببینه. آخه اینجا هوا که خوب میشه، کافه ها دو قسمت دارن برای نشستن، هم بیرون دارن، هم داخل. توی پیاده رو میز و صندلی ها رو زیر سایبون می چینن و هر کس دلش بخواد اونجا می شینه. (البته این کار مجازه و به خاطرش پول میدن به دولت، این طوری نیست که هر کس هر جا دلش خواست صندلی بذاره، پیاده رو هم باید به اندازه ی کافی وسیع باشه که بهشون اجازه بدن و کلا این طوری نیست که جلوی عبور و مرورو بگیرن).

من خیلی زود رسیدم. ساعتای ده و ربع اینا دیگه جلوی کافه بودم ولی قرارم با استاد ساعت یازده بود. گارسون که اومد سفارشمو بگیره، گفتم من منتظر کسی ام. یه برنامه بود که نوشته بودم که ارور میداد، تا موقعی که استاد می خواست بیاد یه کمی سعی کردم اشکالای برنامه مو رفع کنم. ولی چون اجرای برنامه خیلی باتری مصرف می کرد، خیلی زود شارژ لپ تاپم تموم شد و خوابش برد! منم دیگه جمع کردم گذاشتم تو کیفم.

بعدش هم نشستم یه نگاه به منو انداختم که دستم بیاد امروز چقد قراره پیاده بشم چشمک. طبق معمول کافه ها، هیچیش به جز چایی به من نمی خوره. از نوشیدنی های دیگه که من قهوه جات کلا نمی خورم، یعنی اصلا چیزای تلخ نمی خورم. صبحانه و کیک و اینا هم که قصد نداشتم سفارش بدم. یه صفحه داشت که چهار پنج مدل چایی داشت، همه شون هم قیمتاشون ثابت سه یورو و ده سنت بود. انتخابمو کردم و منو رو بستم، البته منو رو باز نمی کردم هم می دونستم انتخابم چایی سیاهه نیشخند. فقط یم خواستم قیمت دستم باشه.

یه ده دقیقه بعدش دیدم سر و کله ی استاد پیدا شد. همون موقع گارسون اومد، منم گفتم بذار تا اوستا نیومده آلمانی حرف زدن ما رو ببینه سفارش بدم نیشخند. سفارشمو دادم و گارسون رفت که بیاره.

استاد رسید. بهش گفتم اینجا بشینیم یا بریم تو؟ گف بریم تو، اینجا آفتابش خیلی خوبه (کلا این آلمانی ها خیلی علاقه به آفتاب دارن، بر خلاف ما ایرانی ها که ازش فراری ایم!) ولی ممکنه برق بخوایم و کلا با لپ تاپ کار کردن اینجا سخته (راست می گفت، من که کار می کردم هی باید جلوی مونیتور جا به جا میشدم که سایه بیفته روش ببینم چی نوشته اونجا! انقد نور زیاد بود که نمی شد چیزی رو خوند).

داشتیم می رفتیم تو، دوباره گارسونو دیدم، بهش گفتم من میرم تو میشینم. گف مشکلی نیست. بعدش هم اومد سراغ اوستا و سفارششو پرسید. استاد هم صاف رف سراغ چایی ها و یه چایی چینی سفارش داد.

یه دو دقیقه بعد دو تا چایی برامون آوردن که به نظر من هیچ فرقی با هم نداشت! ولی خب اسماش که فرق داشت. مقدار چایی اندازه ی یه بشکه بود، اون وقت یه پاکت شکر گذاشته بودن اندازه ی نصف حبه ی قند هم توش شکر نداشت!

البته همیشه میشه بگی شکر بیشتر می خوای، ولی دیدم الان یه بسته دیگه هم بیاره که مشکل من حل نمیشه. من باید چهار پنج تا از اینا بریزم تو چاییم تا شیرین بشه به نظرم. دیگه کلا بی خیال سفارش شکر اضافه شدم.

استاد هم که دقیقا مثل خارجی ها، شکرو خالی کرد تو چایی، قاشقو نیم دور چرخوند و شروع کرد به خوردن! حالا من هی هم می زدم به این امید که هنوز یه کمی شکر حل نشده اون ته مها مونده باشه که بتونه یه کمی چایی رو شیرین تر کنه نیشخند.

البته این نکته هم شایان ذکره که منم سعی کردم مثل آلمانی ها چایی بخورم. یعنی بذارم یخ کنه، هی کم کم بخورم! نه اینکه مثل خودمون ایرانی ها یه نفس بخورم تا تموم شه چشمک. سخت بود، ولی شدنی بود چشمک.

خلاصه در خلال این چایی خوردن بحثامونو هم کردیم و تموم شد. ولی در کل استاد خیلی رسمی نبود مثل همیشه. واقعا مثل دو نفری که هم دیگه رو برای یه قرار کاری تو کافه می دیدن رفتار می کرد، هم حرف های کاری می زد، هم حرف های جانبی. 

بعد از اینکه تموم شد هم راجع به کاری که به خاطرش میرم ایران سوال کرد و در مورد ادامه ی تزم هم صحبت کرد. اتفاقا من خیلی دلم می خواست راجع به این موضوع باهاش صحبت کنم. ولی روم نمی شد. همه اش می گفتم بذار این آزمایشو هم انجام بدم که یه نتیجه ای داشته باشم، بعد باهاش صحبت کنم.

ولی اون روز خودش بدون اینکه من چیزی بگم گفت من باید با منشی صحبت کنم قراردادتو تمدید کنم برای یه ترم دیگه. تا تابستون آزمایشاتو تموم کنی. ترم زمستون هم بشین بنویس و دفاع کن دیگه (یعنی تا فوریه ی سال بعد).

حتی راجع به اینکه چطوری تزمو هم بنویسم هم برام توضیح داد. خودش فصل هامو رو ورق برام به صورت تقریبی نوشت. عنوان تزمو هم بهم گفت نیشخند. اتفاقا انتخاب عنوان واقعا مشکل ترین کار بود برای من. آخه من تزم دو قسمت داره که هیچ ربطی به هم ندارن. یعنی اول یه کاری رو امتحان کردیم که جواب نداد و بعد من روشمو عوض کردم و جواب الانمو گرفتم. واسه همین اصلا آسون نبود ربط دادن موضوع اول و دوم. ولی استاد یه عنوانی گفت که خیلی خوب دو تا بخشو شامل میشه و کاملا به نوشتنم جهت میده. الان دیگه می دونم چطوری باید بنویسم تزمو. یا حداقل فکر می کنم میدونم چشمک.  

از کافه اومدیم بیرون، دقیقا جلوی ایستگاه ترم بودیم. دیگه برام آرزوی موفقیت کرد و خداحافظی کردیم. اون رفت خونه شون، منم رفتم سوار ترم شم و برم دانشگاه.

کلاسم ساعت دو بود، ولی بچه ها نیومدن، فقط دو نفر اومدن. آخه همون طور که گفتم بچه ها قبلا قرار بود ساعت کلاسو عوض کنن. چون با یه درس اجباری تداخل داشت. این جلسه هم استاد اون درس گفته بود بچه ها حتما باید بره تا براشون تقسیم کار کنه (درسشون آزمایشگاه بود). واسه همین همه ی بچه ها اون کلاسو رفتن. فقط دو نفر که یکیشون ترم چهار بود، یکیشون ترم یک اومدن سر کلاس.

این شد که مجبور شدم کلاسو تعطیل کنم. ولی بعدش به همشون ایمیل زدم و گفتم کلاس از این به بعد سه شنبه هاست.

خیلی ها هنوز ثبت نام نکردن، با اینکه من بهشون گفتم حداکثر تا شنبه شب برام بفرستن مقاله های انتخابیشونو. یه خورده نگرانم. نکنه به حد نصاب نرسه نگران.   

--

.... بچه ی خواهر کوچیک تر اومده میگه خاله بیا والیبال. من باید برم والیبال الان!!! میام بقیه شو می نویسم باز. آخه گفتی زیاده هنوز. شما هنوز درستون به قسمت بچه ی خواهر کوچیک تر نرسیده چشمک. میام تعریف می کنم بعدا.

--

دوازده روز از روزه هام مونده.

[ ۱۳٩٤/٢/٦ ] [ ۸:٤٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب