یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

خب ببخشید که انقد دیر می نویسم. اینا رو همون دیروز نوشتم، ولی پرشین بلاگ باز نمی ذاشت چیزی آپ کنم!تازه یه تیکه اش هم پرید که مجبور شدم دوباره بنویسم.

--

خب بالاخره بچه ی خواهر کوچیک تر ما رو مرخص کرد. چند ساعت باهاش بازی کردم یعنی؟!!

بریم سر حرفای خودمون. بعله، کلاسمم که زود تعطیل شد به خاطر نبودن بچه ها. وقتی از کلاس اومدم بیرون، نمی خواستم زیاد بمونم تو دانشگاه. کلا سرما خورده بودم و زیاد حالم خوب نبود. ساعتای چهار باید راه می افتادم دیگه.

همون شب خونه ی دوستامون دعوت بودیم. آخه تولد یکیشون بود و گفته بودن ما هم شام بریم پیششون (البته تو یکی دو تا پست قبل تر نوشتم که تولدش یه روز جلوتر بود).

روز قبلش همسر یه شهر دیگه کار داشت، برگشتنی هم کادوی تولد دوستمونو خرید، هم یه چیز دیگه که من برای یه نفر ببرم ایران. اما وقتی آورد خونه دید تو چمدونمون جا نمی شه. باید ببره پس بده. بلیط همسر فقط همون روزو کار می کرد. برای همین گفتم من که از دانشگاه میام، چیزی که خریدی رو بیار تو ایستگاه قطار بهم بده، من میرم اون شهر و پس میدم و بر می گردم.

با احتساب این رفت و برگشت، عملا من زودتر خونه نرسیدم که هیچ، اصلا دیگه یه راست باید می رفتم مهمونی! ولی همسر قبلش پیامک داد گفت فلان جا پیاده شو تا خرید کنیم. برای دو تا از دوستام می خواستم شکلات بخرم و ببرم ایران.

متاسفانه موقع شکلات خریدن گزینه ها ما خیلی محدوده. بیشتر شکلاتا الکل دارن. مثلا کاف هوف که فروشگاه بزرگیه و واقعا تنوعش زیاده، در نهایت چهار پنج تا گزینه ی مناسب بیشتر نداشت (البته به جز اون مدل هایی که واقعا مناسب هدیه بردن نبودن).

و متاسفانه تر اینکه به دلیل ضیق وقت نشد بریم از پیشنهادهای لیلی خانوم استفاده کنیم، با اینکه پیشنهادهای خیلی خوبی بود. دیگه همسر رفته بود تو کاف هوف که به من پیامک داد، منم دیدم فرصت این نیست که بخوایم بریم اون فروشگاه و ببینیم چیزی پیدا می کنیم یا نه، باز بیایم این یکی و خلاصه نشد دیگه (از لیلی خانوم هم تشکر میکنم همین جا، ان شاءالله دفعه ی بعد پیشنهاداتو میذارم تو صدر لیست چشمک).

خلاصه، سعی کردیم خیلی سریع دو تا شکلات انتخاب کنیم و بریم. به دوستم گفته بودم من هشت اینا می رسم (آخه اون موقع فک می کردم همسر خودش جدا میره و اصلا یادم نبود که باید برم با هم شکلات انتخاب کنیم) و با تمام زمانی که صرف خرید شکلات کردیم، در نهایت تقریبا هشت و پنج دقیقه رسیدیم.

یه نفر دیگه از بچه ها هم مهمون دوستامون بود. خلاصه، خیلی خوش گذشت بهمون و شام هم ماکارونی خوردیم و ترکیدیم از بس خوردیم!

تازه بعد از شام دیدیم کیک تولدی که دیروز درست کردنو هم نگه داشتن برامون و کلا فقط یه برششو دیشب بریدن لبخند. بسیار مشعوف گشته و از کیک تولد نیز تناول نمودیم.

--

یکی دیگه از چیزایی که موقع خوردن چایی با استاد راجع بهش صحبت کردیم، بچه هایی بودن که امتحان داشتن. یه سری بچه ها (که چهار نفر بودن) قرار بود دوشنبه امتحان شفاهی داشته باشن و طبعا منم به عنوان یکی از ممتحنا باید می بودم. ولی خب به استاد گفتم من که دارم می رم. گفت خب بهتر بود قبلا می گفتی، ولی خب الان بذار ببینم چی کارش می تونیم بکنیم.

سریع برنامه ی امتحانا رو چک کرد با لپ تاپش و معلوم شد که یه کمی قضیه پیچیده است. تو هر امتحان همیشه چند تا استاد هستن (فک می کنم سه یا چهار استاد هستن که هر کدوم یه درسو امتحان می گیرن از طرف، مثلا هر درس یه ربع). حالا استاد تو یه سری امتحانای دیگه ای هم دخیل بود که به صورت موازی با امتحانایی که من دخیل بودم برگزار میشد. یعنی استاد نمی تونست تو بعضی هاش به جای من شرکت کنه.

البته این بعضی فقط برای یه نفر بود. تو سه تای دیگه شون، خود استاد هم به خاطر یه درس دیگه سر امتحان بود، خب مشکلی نبود که به جای منم برای درس من از بچه ها سوال بپرسه. اما برای یکیشون، کار مشکل بود.

در نهایت تصمیم گرفت که اون برنامه رو بعدا به بچه ها بگن با یه ربع تاخیر برگزار میشه و اونم خودش به جای من بره و نتیجه ی نهایی این شد که استاد از حدود ده ساعت امتحان داشت، بدون وقفه، یعنی حتی یازده تا یک هم امتحان داشت بیچاره!

ولی خب فداکاری کرد و به جای منم قبول کرد از بچه ها امتحان بگیره. اینو گفتم که فک نکنین استاد من همه اش جنبه های منفی داره. شاید استاد خوبی نباشه (اونم به این خاطر که تجربه نداره)، ولی آدم خوبیه لبخند.

قرار شد برای اینکه کار استاد راحت بشه، من سوالا رو طراحی کنم برای بچه ها و به همراه مقاله هایی که بچه ها امتحان دارن واسه استاد بفرستم. گفت تا عصر بفرست. اما متاسفانه من به خاطر اینکه همه اش تو راه بودم و رفتم اون وسیله رو پس بدم تو یه شهر دیگه و خلاصه بعدش هم رفتیم خونه ی بچه ها نتونستم تا عصر براش بفرستم.

خونه ی بچه ها که بودیم رو گوشیم چک کردم، دیدم زده لطفا زودتر برام چیزمیزای بچه ها رو بفرست. منم دیگه لپ تاپمو در آوردم و شروع کردم به سوال طرح کردن. برای یکی و نصفی بچه سوال طرح کردم، دیگه باید می رفتیم. وگرنه قطار می رفت و دیروقت می شد.

از کیک تولد هم هیچی نفهمیدم. همین طوری تند تند یه کمی خوردم، چون داشتم سوال طرح می کردم و استرس هم داشتم.

رفتیم خونه، من ساعتای یک بود که دیگه سوالا رو تموم کردم و برای استاد فرستادم. اونم فرداش عصری ایمیل زد و تشکر کرد و گفت فایلات خیلی بهم کمک می کنه.

--

با اینکه شب ساعتای یک اینا خوابیده بودیم، صبح که بیدار شدم اصلا خسته نبودم. همون ساعت 7 اینا دیگه کلا بیدار بودم که وسایلو جمع و جور کنم و برم دیگه.

البته همسر همه چی رو شب قبلش آماده کرده بود وقتی من داشتم سوال طرح می کردم. ولی چیزایی مثل مسواک و چیزای لحظه ی آخری هنوز مونده بود. اونا رو هم با خیال راحت جمع کردیم و صبحانه خوردیم و راه افتادیم بریم فرودگاه.

همسر تا فرودگاه باهام اومد، آخه شب قبلش دوستامون یه بلیت معتبر داشتن که دادن به ما. با اون بلیت می شد دو نفر رایگان سفر کنن (البته رایگان که نه، یعنی پولش قبلا پرداخت شده بود موقع خرید بلیت چشمک).

ما هم با هم رفتیم تا فرودگاه. شب قبلش همسر می خواست برام آنلاین چک این کنه، ولی پولی بود، حدود هشت یورو باید می داد. ما هم بی خیال شدیم، گفتیم بالاخره که من باید فرداش زودتر برم، چون چمدون دارم که باید تحویل بدم. وقتی رفتیم چک این کردیم، پول نگرفت. خدا رو شکر کردم که آنلاین چک این نکرده بودیم چشمک.

دیگه من با همسر خداحافظی کردم و رفتم تو سالن انتظار دوم و منتظر هواپیما شدم. هواپیما اومد و ما سوار شدیم ولی با یه ساعت تاخیر پرواز کرد. یه مدت طولانی ای رو داشت رو باند راه می رفت، نمی دونم چرا! انقد تو هواپیما نشسته بودیم که خسته شدم، داشت خوابم می برد که متوجه شدم هواپیما شروع به حرکت کرد رو باند. یه نگاه به ساعتم انداختم و دیگه من خوابم برد، بیست دقیقه بعدش بیدار شدم، دیدم هواپیما همچنان داره رو زمین حرکت می کنه!!

بالاخره بعد از یه ساعت تاخیر کم کم بلند شد. من سر ردیف نشسته بودم، یعنی کنار راهرو. البته صندلیمو وقتی می خواستم بگیرم، خانومه ازم پرسید کنار پنجره می خوای یا نه که من گفتم آره و اونم کنار پنجره داد. وقتی رفتم تو، دیدم یه خانومی رو صندلی من نشسته، گفتم ببخشید اینجا جای منه. گفت اینجا مگه c نیست؟ گفتم نه، اونجا A ه. (A کنار پنجره است). بلند شد و من نشستم. بعد از چند لحظه دیدم برای من واقعا خیلی فرقی نمی کنه که حتما کنار پنجره باشم. بهش گفتم اگه دوست داری کنار پنجره بشینی بیا بشین، برای من فرقی نداره.

صندلی کنار پنجره خوبیش اینه که کسی بیدارت نمی کنه هی که بخواد رد بشه. ولی از طرفی صندلی کنار راهرو خوبیش اینه که تو کسی رو بیدار نمی کنی هی که می خوای رد بشی نیشخند.

دختره هم تشکر کرد و جاشو با من عوض کرد. صندلی مقابل من (یعنی اون ور راهرو) مال یه خانومی بود با دو تا بچه اش. یکیش که شاید مثلا نه ماهه اینا بود. یکیش حدودا شیش هفت ساله. تو تمام طول پرواز بچه های این خانومه منو سرگرم کرده بودن.

ردیف جلوی همین خانوم هم یه خانوم و آقا بودن که یه بچه ی حدودا پنج ساله داشتن. مامان بچه ی جلویی بسیاااااار با حوصله بود. مامان صندلی عقبی یه چند لحظه ای رفت برای بچه ی کوچیکش شیر درست کنه و بیاد، بچه رو سپرد به بچه ی بزرگترش. ولی بچه شروع کرد به گریه و خواهرش نمی تونست ساکتش کنه. مامان صندلی جلویی یهویی برگشت، شروع کرد با بچه بازی کردن. کتاب بچه ی خودشو که عکس حیوونا رو داشت گرفته بود جلوی بچه و هی صدای حیوونا رو در می آورد می گفت ببین، ببین پنگوئن، بعد صدای پنگوئن در می آورد. همین کارو واسه هفت هشت ده تا حیوون کرد. بچه خیلی زود ساکت شد و سرش گرم شد.

در همین حین مامانه برگشت، اما مامان جلویی همچنان با بچه بازی می کرد. بعد هم بچه ی خودشو به بچه ی بزرگ خانومه معرفی کرد و بچه ها رو باهم دوست کرد. به بچه ی عقبی هم گفت می خوای با بچه ی ما بازی کنی؟ حالا بچه ی عقبی آلمانی بلد نبود، خیلی کم بلد بود. زبونشون فرانسوی بود. البته مامانه صحبت می کرد، ولی بچه اش نه.

البته فک می کنم انگلیسی و فرانسوی، هر دو، رو بلد بود بود بچه هه. آخه خانوم جلویی خیلی جاهاشو به انگلیسی با خانم عقبی صحبت می کرد که بچه اش هم بفهمه دارن چی میگن.

خلاصه، با اینکه بچه خوب آلمانی بلد نبود، مامان جلویی تمام تلاششو می کرد که با این بچه ها ارتباط برقرار کنه. در حدی که هی مثلا تو کتاب چیزی رو نشون می داد بهش می گفت تو فرانسوی بهش چی می گین؟ بعد هم به بچه اش گفت بیا با هم بازی کنین.

بهشون گفت تو راهرو بدوئین تا اون جلو و برگردین. البته دویدن بچه ها رو که می دونین. اون طوری نبود که مزاحم کسی باشه، یه جوری راه رفتن بود. ولی خب حسابی بچه ها رو سرگرم کرد. حالا جالب بود که بچه ی خودش خیلی زود گفت من خسته شدم و گرفت نشست، ولی مامانه همچنان با بچه ی عقبی بازی می کرد، یعنی اصلا این طوری نبود که بگی به خاطر بچه ی خودش داره با بچه ی مردم بازی می کنه.

انقد با بچه ی عقبی بازی کرد که بچه خسته شد و در حالی که کلی عرق کرده بود از بس بازی کرده بود، دیگه گرفت نشست.

انقدرررر دیدن این صحنه های بازی مامان بچه ی جلویی با بچه ی عقبی قشنگ بود که واقعا آدم لذت می برد از دیدن این همه مهربونی یه آدم. آدمی که می دید مامان عقبی حوصله نداره و درگیر نگه داشتن یه بچه ی هشت نه ماهه است (که حسابی هم خسته و کلافه شده بود و دیگه داشت نق نق می کرد طفلکی، البته خب حق هم داشت، مگه بچه چقدر می تونه تو یه حالت و توی یه فضای کمتر از نیم متری ساکت بمونه؟)، شروع کرده بود به سرگرم کردن اون یکی بچه که یه باری از دوش مادره برداشته بشه.

حتی موقع پیاده شدن هم به خانومه گفت وسایلتونو بدین ما بیاریم، این طوری اذیت می شین.

خیلی دوست داشتم موقع عوض کردن هواپیما پشت این آدما راه برم و بازم بیشتر مهربونی های این خانومه رو ببینم، ولی نمی شد. چون پروازم تاخیر داشت، دلم می خواست زودتر برم که خیالم راحت باشه. البته پروازم ترانزیت بود، ولی خب بازم دلم می خواست زودتر برم سالن انتظار.

اول رفتم نمازخونه (خدا رو شکر که تو ترکیه نمازخونه هست و آدم می تونه بره قشنگ پخش زمین بشه اونجا نیشخند) و بعدش هم رفتم تو سالن انتظار نشستم تا نوبت پروازمون بشه.

پروازمونو پیج کردن و گفتن بریم جلوی گیت. بلند شدم که برم، یه نفرو دیدم که با یه کاپشن خاکی وایستاده اون جلو. کاپشنش رنگ کاپشن همسر بود. یه لحظه می خواستم همسرو صدا بزنم بگم تو کی رفتی اون جلو که یهو یادم اومد همسر اصلا نیومده.

اصلا حس خوبی نبود، با خودم گفتم کاش اصلا می شد نیام، این جوری که عین ده روز دلم یه جای دیگه است و باید ایران بمونم. اصلا چه اشتباهی کردم اومدم.

من کلا این طوریم، اگه جایی برم که همسر نیست، اصلا بهم خوش نمی گذره، نمی تونم برم بگردم. سوئد هم که تنها رفته بودم، همسر هی بهم می گفت چرا نمی ری تو شهر بگردی؟ برو یه دوری تو شهر بزن. ولی من واقعا اصلا دلم نمی خواست برم. یعنی تو هتل نشستن و چت کردن با همسر برام لذت بخش تر بود تا گشتن تو شهر!

خلاصه که کلا پشیمون شدم از ایران اومدنم!

دیگه رفتیم سوار هواپیما شدیم و رسیدیم ایران. تو فرودگاه هم از پله ها که می اومدم پایین یه نگاهی انداختم که مطمئن بشم کسی نیومده دنبالم. آخه بعضی وقتا هرچی به خواهر کوچیک تر میگم نیاین دنبالم، بدموقع است، گوش نمی دن و میان.

یه نگاه انداختم، کسی نیومده بود. منم رفتم چمدونمو که به سلامتی از رو ریل کلا افتاده بود پایین (به همراه یه هفت هشت تا چمدون دیگه!!) ورداشتم و رفتم بیرون. یه تاکسی گرفتم و رفتم خونه ی خواهر کوچیک تر.

طبق معمول، دم درشون که رسیدم، نمی دونستم زنگشون کدومه، زنگ زدم به تلفن خواهر کوچیک تر و گفتم درو برام باز کنه. چمدونمو بردم بالا، با خواهر کوچیک تر سلام و علیک کردم و گفتم بره بخوابه.

(درست قبل از اومدنم به خواهر کوچیک تر تو اسکایپ پیام دادم که من دارم میام ایران و اونم گفت چه خوب. خدا شما رو رسونده. بچه ی کوچیک تر آبله مرغون داره از جمعه و فردا نمی تونه بره مدرسه. ما هم هر دومون باید بریم سر کار. می تونی نگهش داری؟ گفتم من ساعت سه بلیت قطار دارم، تا قبلش اگه میاین، آره، اونم گفت باشه میایم).

راجع به اینکه تا کی هستم هم صحبت کردیم و بهش گفتم تا دو اینا خونه می مونم، اشکالی نداره. گفت باشه، منم به همسرم گفتم زودتر بیاد امروز. قبل از اینکه تو بخوای بری اون میاد.

دیگه بعدش هم رفت بقیه ی خوابشو بکنه.

منم رفتم تو اتاق پسر خواهر کوچیک تر (که آبله مرغون داشت) بخوابم. همون اول چمدونمو باز کردم و سوغاتی بچه رو گذاشتم رو تختش. سوغاتی دختر خواهر کوچیک ترو هم بردم گذاشتم روی میز اتاقش و بعد اومدم خوابیدم.

ساعت هفت با صدای خواهرم بیدار شدم که داشت سوغاتی پسرشو براش باز می کرد. دیگه بلند شدم، رخت خوابمو جمع کردم و روزمو شروع کردم لبخند.

خواهر کوچیک تر، طبق معمول، سفارشای صبحانه رو کرد که چی کجاست و رفت سر کار. بقیه هم که قبل ترش رفته بودن. مونده بودیم من و پسر خونه! همون اول صبح اومده بود یه سی دی براش بذارم تو لپ تاپ. کنارم نشسته بود که اتفاقی دستم بهش خورد، دیدم داغه. دستم زدم به گردنش و سرش و اینا دیدم بچه کلا آتیشه!! ولی چون خودش از نظر روحی حالش خوب بود و داشت قشنگ مثل بچه ها بازی می کرد، هیچی بهش نگفتم. گفتم بهتره روحیه شو خراب نکنم و نگم بهش که مریضی.

خیییییییلی بچه ی سربه راهی بود لبخند. قشنگ صبحونه شو لقمه لقمه بهش دادم خورد، بعدش هم نشست پای سی دی هاش. منم رفتم نشستم پای کارام و بعدش هم وبلاگ نویسیم! دیگه وسطاش بودم که هی می گفت خاله بیا بازی کنیم، بهش گفتم باشه.

دیگه دیدم وبلاگ نویسی از بچه ی خواهر آدم که واجب تر نیست که چشمک. گفتم برم باهاش بازی کنم یه کم. برای خودمم خوبه!

انقدررررر منو بازی داد بچه که منم خیس عرق شده بودم، خودش که دیگه هیچی! اول یه عالمه والیبال بازی کردیم، بعد گفت فوتبال بازی کنیم. تا 15 بازی کرده بودیم، گفتم بسه دیگه. گفت نه، تا یه صفر یه سه بازی کنیم، بعد بسه. گفتم باشه. بعد دیدم اولین گل رو که زد، شروع کرد از یک شمردن!! میگه اون قبلی ها حساب نیست.

تا 30 بازی کردیم، گفت تا یه صفر یه چهار بازی کنیم! دوباره تا 40 بازی کردیم. دیگه گفتم بسه. قبول کرد طفلکی. دوباره نشست پای شبکه پویا که اتفاقا برنامه هایی رو داشت می داد که دوست داشت.

منم دوباره رفتم سر لپ تاپم. یه کمی با همسر چت کردم. کلا حس و حال درستی نداشت، مثل خودم بود. کلا فراز و نشیب ها و لحظات سخت زندگی ما انقد ما رو به زور از هم جدا کرده که اصلا نمی تونیم تو لحظات آسونی از هم دور باشیم، یعنی برامون کلا سخته وقتی می تونیم با هم باشیم، با هم نباشیم.

برای بعضی ها (یعنی اکثریت قریب به اتفاق کسایی که من به عمرم باهاشون برخورد داشتم) خیلی مسخره به نظر میرسه رفتارای ما. ولی خب ما این طوری ایم دیگه. مثلا من هیچ وقت بدون همسر نمیرم خونه مون، مگه اینکه مجبور باشم. وقتی هم میریم (یا میایم!!) ایران هیچ وقت نمی گیم تو برو خونه ی مامانت، من میرم خونه ی مامانم! یا هر دومون این وریم، یا هردومون اون وریم، مگر اینکه شرایط خاصی پیش بیاد که دیگه واقعا امکان پذیر نباشه با هم بریم. برای مهمونی ها هم همین طور. تنها جایی که جدا میریم، دیدن دوستامونه (که اونم فک می کنم معقوله دیگه!).

خلاصه، همسر گفت کاش منم اومده بودم، الان داشتم پروازا رو چک می کردم. فردا یه پرواز ارزون هست، به نظرت بیام؟ کلا قیمتش خیلی ارزون بود، حتی از پروازی که من گرفته بودم هم ارزون تر بود. منم گفتم آره بیا. واقعا چند یورو ارزش اینو نداره اصلا که بخوایم به این فکر کنیم که مثلا پولش زیاده و حیفه و نیای و این حرفا.

دیگه همسر هم همون جا سریع یه بلیت خرید و گفت برای فردا بلیت خریدم لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/٢/٦ ] [ ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب