یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دیگه یادم نمیاد قضایای کدوم روزا رو نوشتم و چیا مونده!!

کلا این یکی دو روز وبلاگ نویسیم کوفتم شده! هی چند خط نوشتم، ذخیره کردم، رفتم اومدم بقیه شو نوشتم. نفهمیدم چیا رو نوشتم،چیا رو ننوشتم.

دیگه هرچی یادمه میگم.

--

اون روز که بلیت قطار داشتم، فک می کردم بلیتم ساعت 3ه. بعد دم رفتن که خواهر همسر رفت لباس بپوشه و منو برسونه، نگاه کردم دیدم بلیتم ساعت 3:40 ه. هنوز یه کمی وقت داریم.

دیگه نشستم و چند دقیقه بعدش دختر خواهر کوچیک تر و چند دقیقه بعدترش خود خواهر کوچیک تر هم رسیدن خونه. دخترشو که کلا فقط تو خواب دیده بودم صبحش، خوب شد تونستم یه نیم ساعتی ببینمش حداقل. کلی بزرگ و خانوم شده بود برای خودش. به قول خودش کلاس هشتمه. بهش می گم والا اون زمانی که ما راهنمایی بودیم، هی نسل قبل تر از ما ازمون می پرسیدن، یعنی کلاس چندم زمان ما (که شیش سال ابتدایی بود و شیش سال دبیرستان). حالا که شما باز دوباره شیش سال شیش سال شدین، ما هی باید بپرسیم یعنی چندم راهنمایی زمان ما؟!!

یه نیم ساعت بعدش، همسر خواهر کوچیک تر منو رسوند راه آهن و من راهی شهر دوستم شدم. تو کوپه ی چهار نفره، فقط من بودم و یه خانوم. یه خانومی که وقتی راجع به بچه اش صحبت می کرد، همه اش با خودم فکر می کردم چطوری می تونم یه کاری کنم که بعدا بچه ام این طوری نباشه؟!!

یه خانم چادری و خیلی مذهبی بود که ماهی یه بار میرفت مشهد و کلا بسیار مذهبی بود از لحاظ شرکت تو جلسه های قرآن و حرم رفتن و کربلا رفتن و این چیزا. ولی یه دختری تربیت کرده بود که می گفت ماهی 700 800 تومن برای خرجش کمش میاد (خرجش یعنی فقط خرج لباسش، وگرنه خونه و خوراک و این چیزا رو که کلا داشتن و مامانش هزینه میکرد).

می گفت دخترم خیلی ساعت داره، یه هفت هشت تایی ساعت داره، همه هم مارک. میگه دوست دارم لباسام با ساعتم ست باشه. بیست جفت کفش داره، هرچی هم بهش میگم خب اینا رو می خوای چیکار؟ میگه من علاقه دارم به این چیزا. تو چیکار داری؟

می گفت یه ساعت خریده بهش گفتم چقد دادی گفته 80 تومن. بعدا فهمیدم 480 تومن داده. میگه خب اگه میگفتم چقد دادم باز دعوام می کردی.

می گفت دخترم حاضر نیست ازدواج کنه. میگه از کجا معلوم مجبور نشم زن یه کارمند بشم که هیچی پول نداشته باشه؟ همین جوری که الان هستم خوبه.

خلاصه که خانومه خیلی صحبت کرد و خیلی می نالید از دخترش. ولی خب فکر می کنم آدم باید این جور مواقع از دست خودش ناله کنه. به هر حال سنگ بنای اخلاق این دخترو مطمئنا پدر و مادرش بنا کردن.

(خدا رو شکر کردم که ما هیچ وقت نمی تونیم انقد پولدار بشیم که بچه مون این طوری بشه نیشخندچشمک).

خانومه تا خود شهری که رسیدیم صحبت کرد (البته یه کمیشم خوابیدیم!). راستی از قطار هم بگم، بسیاااااار تمیز و خوب بود. من واقعا می تونم بگم بهترین قطاری بود که به عمرم سوار شدم، چه تو آلمان، چه تو ایران. درسته قطارای آلمان خیلی سریع تر میرن و کلا خدمات بلیت خریدنشونو و این چیزاشون راحت تره، اما از نظر تمیزی، برخورد مسئولای قطار، واقعا عالی بود قطارش. خیلی لذت بردم لبخند.

تو راه خیلی دلم می خواست از صحنه های بیرون عکس بگیرم. بعد از اون همه دیدن مناظر سبز تو آلمان، دیدن زمین های خاکی رنگ فراخ و گاهی کوه و این چیزا، خیلی لذت بخش بود لبخند. ولی خانومه همه اش صحبت می کرد و زیاد جالب نبود من یهویی با گوشیم شروع کنم به عکس گرفتن. مضاف بر اینکه مطمئنا خیلی مسخره بود به نظرش که آدم از زمین خالی عکس بگیره نیشخند.

رسیدیم شهر دوستم و دوستم و همسرش اومده بودن ایستگاه قطار دنبالم. دیگه احوال پرسی کردیم و رفتیم سوار ماشینشون شدیم. خیلی خوشحال بودن، واقعا خوشحال بودن. یعنی انقد که من کاملا متوجه میشدم حتی همسرش هم خوشحاله از اینکه مهمون دارن. بسیااااااار همسر مهمون نوازی داشت. خودش که خب دوستم بود و مسلما دوست داشت برام سنگ تموم بذاره، ولی من واقعا انتظار نداشتم همسرش هم این همه مهمان نواز باشه و واقعا ابراز خوشحالی کنه از اینکه رفتم خونه شون. خیلی بهم خوش گذشت اونجا.

آخه اونا هم که الان در واقع تو شهر پدریشون زندگی نمی کنن. واسه همین مهمونی ندارن اصلا. تازه به قول دوستم می گفت تو اولین دوستم هستی که میای خونه مون لبخند.

جالب بود برام که با اینکه اولین بار بود می رفتم خونه شون اصلا احساس غریبگی نمی کردم. انگاری اون پیوند راهنمایی و دبیرستان انقدر قوی بوده که حتی با اینکه تو نه سال گذشته فقط یه بار همدیگه رو دیده بودیم، اونم تو عروسی ما، بازم خیلی با هم راحت بودیم.

این دوستم همونی بود که یه بار راجع توی پست معلم زبانم راجع بهش نوشتم، همونی که باهام رقابت سالم و تنگاتنگی داشت چشمک. کلا ما با هم شباهت های زیادی داشتیم. در حدی که واقعا شوکه شدم وقتی دیدم تزئین زعفرون روی برنجشو دقیقا به همون شکلی ریخت که من همیشه می ریزم!

یه نکته ی دیگه رو هم که خیلی دوست داشتم این بود که خیلی راحت و صمیمی، روز بعد ظهرش که دوباره خونه شون بودم همون برنج دیروزو که اضافه اومده بود گرم کرد، بدون هیچ رودرواسی ای که الان زشته جلوی مهمون لبخند. منم خیلی خوشحال شدم که خودشو الکی به زحمت نمی اندازه.

می گفت به مامانم کلی پز دادم می گم مهمون از آلمان داریم خنده.

وقتی رسیدم خونه شون شب بود، تا 12 اینا صحبت کردیم و تا خوابیدیم ساعت 1 بود. فردا صبح هم من طبق معمول ساعت 7 بیدار شدم. یه کمی تو رختخواب موندم که مطمئن بشم خودشون قصد بیدار شدن دارن، بعد دیگه بلند شدم رفتم بیرون از اتاق. دیدم همسرش رفته قبلا. گفت رفته ماموریت، صبح زود رفته.

ما هم نشستیم با همدیگه صبحونه خوردیم و بعدش راه افتادیم که بریم. من می خواستم برم کار اداریمو انجام بدم، اون می خواست بره سر کارش، البته فقط دو ساعت باید می رفت اون روز.

از اونجایی که نمی دونستم کار اداریم چقدر طول می کشه و یه خورده ضایع بود با چمدون رفتن، چمدونمو خونه شون گذاشتم و گفتم برمی گردم می برم. کارم خیلی زود تموم شد و ساعت یک برگشتم.

از اون طرف مامان و بابا و برادر همسر اومدن دنبالم همون شهری که من بودم. من قبلا به همسر گفته بودم که نمی خواد بیان، فقط براشون زحمت داره و اذیت، ولی خب می دونستم که اونا اخلاقشون این جوریه و دوست دارن بیان. واسه همین دیگه مخالفتی نکردم.

قبلا بهشون گفته بودم کارم دو سه تموم میشه. اونا هم یه جوری اومدن که همون 2.5 رسیدن.

منم که یک دوباره خونه ی دوستم بودم. با هم ناهار خوردیم و یه کمی صحبت کردیم و دیگه وقت رفتن شد. خیلی خوب شد که رفتم خونه شون. دیگه همممممه ی حرفامونو زدیم چشمک.

دوستم اومد دم در و به خانواده ی همسر گفت بیان تو، ولی نیومدن، منم قبلا بهش گفته بودم که خیلی بعیده بیان تو. دیگه چمدونمو سوار ماشین کردم و راه افتادیم به سمت خونه.

وقتی رسیدیم خونه اول رفتیم خونه ی مامان و بابای همسر. چون مامانم گفته بود وقتی من میرسم خونه نیست. یه کمی نشستیم، من زنگ زدم خونه مون، بازم کسی گوشی رو ورنداشت. دیگه وقتی که مطمئن شدم الان برگشته مامانم، راه افتادم اومدم خونه مون.

دیشب به مامانم گفتم برام آش درست کنه. حالا امروز ناهار آش داشتیم. میدونم که از نظر خیلی ها آش ناهار نیست، ولی تو خونه ی ما ناهاره لبخند.

خیلی خوب بود، دلم واسه آشای کشک مامانم تنگ شده بود.

خونه ی خواهر کوچیک تر هم که بودم برام فسنجون درست کرده بود. اون وقت من ندید بدید فسنجونو با تره و نعنا و شاهی و کلا سبزی می خوردم نیشخند. خلاصه اگه از این به بعد یه وقت دیدین کسی این کارو کرد، بدونین اون دختر معمولیه چشمک.

خونه ی دوستمم که قرمه سبزی خوردم. کلا نصف غذاهای ایرانی ای که مد نظر داشتم تو ایران بخورمو هنوز به خونه نرسیده خوردم نیشخند.

--

بقیه شو باز بعدا می نویسم. الان باید برم. نمی دونم چرا هرچی سعی می کنم به تاریخ امروز برسم، نمی رسم! هی هر روز باید مال روزای قبلو بنویسم!!


[ ۱۳٩٤/٢/۸ ] [ ۳:٥٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب