یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

اون روز که از خونه ی دوستم اومدم، شبش زنگ زد پالتوتو جا گذاشتی اینجا! انقد هوا گرم بود تو ایران که اصلا حس نکرده بودم پالتو لازم دارم. آویزون کرده بودم رو جالباسی پشت در اتاق.

حالا قراره با یه اتوبوسی که میاد برام بفرسته.

همون شب هم همسر پرواز داشت. من شب نسبتا دیر خوابیدم. مامانم اینا ساعتای 10.5 خوابیدن (البته همیشه زودتر می خوابن، به خاطر من دیر خوابیدن اون شب)، من نزدیک 12 بود که خوابیدم. ساعت 4 صبح با صدای مامان و بابام بیدار شدم که بحث می کردن اذون گفتن یا نه! بعد از اون دوباره موفق شدم بخوابم. ساعت بیست دقیقه به هفت اینا بود دیگه انقد سر و صدا زیاد شد که کلا بیدار شدم. دیدم مامانم اینا صبحانه شونو خوردن. تازه چایی هم دیگه یه جوری بود که می ریختی باید می خوردی! منم نشستم پای سفره ای که فقط به خاطر من همون طوری پهن مونده بود و صبحونه خوردم. کلا هر وقت خونه ی مامانم ایناییم، همین طوریه! عادت داریم لبخند.

تازه مامانم دعوام هم میکنه، میگه ما از ساعت 4 بیداریم. تو تازه الان بیدار شدی، میگی خوابم میاد خنده.

ساعت نه اینا زنگ زدم از خونه ی همسر اینا شماره ی یه جایی رو گرفتم که برم، مامانم میگه خاله و بچه هاش میخوان بیان دیدنت خنثی. میگم خب نباید با من هماهنگ می شد یعنی؟!! میگه خب گفتن هر وقت دختر معمولی اومد بگو ما بیایم، منم گفتم دیشب می رسی، گفتن پس ما صبح میایم! گفتم باشه دیگه. پس نمی رم اونجایی که می خواستم برم، می مونم تا بیان.

ولی قبلش گفتم بذار زنگ بزنم خونه ی خاله، ببینم دقیقا ساعت چند میان. زنگ زدم، دیر ورداشتن، دختر خاله ام ورداشت، گفتم کجایین؟ گفت دم در بودیم، داشتیم راه می افتادیم.

حالا خونه ی مامان منم همیشه شلخته است. دیگه مامان و بابای من سنی ازشون گذشته و حس و حال تمیزکاری و این حرفا رو ندارن. گفتم تا مهمون نیومده یه سر و سامونی به خونه بدم. هنوز دو تا تیکه رو از تو خونه جمع نکرده بودم که در زدن! انگاری پشت در بودن الان که داشتم تلفنی باهاشون حرف می زدم!

مامان درو باز کرد، دیدم یکی از دخترخاله هامه. گفت من از خونه ی خودمون میام. قرار گذاشتیم که بیایم اینجا صبح، بقیه از خونه ی مامانم میان. یه ده دقیقه ای رد شد، خاله و اون یکی دخترش اومدن.

تقریبا یه ساعتی خونه ی ما بودن. کلا این دخترخاله هام آدمای شادی ان. هر وقت می بینیشون دارن می خندن. اون یه ساعتی هم که پیش ما بودن لحظات شاد و مفرحی ایجاد کرده بودن انصافا چشمک.

--

باز بقیه شو بعدا می نویسم!! هی باید بریم مهمونی.

 

[ ۱۳٩٤/٢/۱٠ ] [ ٧:۱۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب