یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

تو مدتی که خاله اینا خونه ی ما بودن، مامانم داشت آش درست می کرد. اون روز ناهار آش خوردیم. اونجا یه کاسه آش خوردم، دیگه بیشتر جا نداشتم متاسفانه. عصرش برادر بزرگتر اومد. با اونم دو کاسه دیگه آش خوردم نیشخند. بعدش هم که می خواست بره، منو رسوند خونه ی همسر اینا.

همسر اون موقع هنوز تازه رسیده بود خونه شون. قبلش زنگ زده بودم بهش، گفت من بیام خسته ام، می خوام دوش بگیرم و بخوابم، تو خودت بیا خونه مون. منم یه کمی ناز نمودم و گفتم باید بیای دنبالم چشمک. ولی می دونستم خسته است، گفتم بذار خودم قبل از اینکه بیاد برم خونه شون.

دیگه برادر بزرگتر منو تا خونه ی خانواده ی همسر رسوند. وقتی رسیدم همسر رفته بود دوش بگیره. منم رفتم لباسامو عوض کردم و خیلی شیک و مجلسی اومدم نشستم پیش بقیه تو هال. همسر که از حمام اومد چشاش گرد شد که من تو این فاصله تشریف فرما شدم نیشخند.

به هر حال سوپرایز که همیشه واسه از آلمان به ایران اومدن نیست که چشمک.

فرداش ناهار خونه ی مامانم اینا دعوت شدیم. من انتظار داشتم ماهی داشته باشیم، ولی فسنجون داشتیم. بازم خیلی خوب بود. کلا فسنجون چیز خوبیه چشمک.

دیگه بعد از اونم که هم من بودم و هم همسر خستگیشو گرفته بود، کلا همه اش مهمونی بودیم. خدا رو شکر تا الان موفق شدیم خونه ی فامیل درجه ی یک و دوی منو نسبتا تموم کنیم! اما از فامیلای همسر (منظور فامیلای ضروری ای هست که می خوایم خونه شون بریم، وگرنه همه رو که نمی ریم!) یکی دو نفر موندن.

ولی همه چی انقد فشرده شده که تو هر مهمونی ای نیم ساعت بیشتر نمی مونیم.

باید یه کمی هم بریم خرید برای دوستامون که آلمانن سوغاتی بخریم.

راستی دیروز موفق شدم یه روسری هم بخرم که امروز پوشیدمش و دوسش داشتم. ولی نمی دونم چرا هرچی دیروز تو مغازه ها می گفتیم روسری رنگ شاد می خوام، طرف بهم روسری های مشکی نشون میداد!! میگم روسری خلوت می خوام، نمی خوام خیلی گل بته داشته باشه، میگم نمی خوام روسریم سر باشه. طرف کلا بدون توجه به درخواست های من، هرچی خودش دوست داش به فروش برسونه می آورد باز می کرد نشون می داد!

حالا اون مغازه ای که ازش خرید کردم خیلی آدم خوش اخلاق و خوش برخوردی بود. واقعا جدای از اینکه روسری هاشو پسندیدم، کلا دلم می خواست ازش خرید کنم. آخه واقعا کم پیدا میشن همچین آدمای خوش برخوردی.

حالا وسط دیدن روسری ها، آقاهه همین طور که داره باز می کنه میگه قیمتش هم 22 تومنه خنثی. گفتم اشکالی نداره، مسئله ای نیست. کلا انقد مردم چک و چونه می زنن که بیچاره از اول قیمتشو می گفت!

--

یه حرکت قشنگ دیگه هم که امروز دیدیم این بود که یه ساختمونی رو که داشتن درست می کردن، طرف یه پارچه زده بود جلوش به این مضمون " همسایه ی محترم از اینکه به دلیل کار ساختمانی سر و صدا ایجاد می کنیم و مزاحم شما می شویم عذر می خواهیم".

بسیار لذت بردیم از اینکه دیدیم همچین آدمای بافرهنگی هم وجود دارن لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/٢/۱٠ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب