یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

خب بالاخره برگشتم.

ببخشید که نتونستم این چند روز بنویسم. یکی دو روز اول سرما خورده بودم و حس و حال نوشتن نداشتم. کلا هم با زور کلد استاپ و آموکسی سیلین سر پا بودم، البته با این وجود نصف وقتا تب داشتم، ولی محلش نمی ذاشتم که فک نکنه می تونه منو از پا بندازه چشمک.

یه روزشم که مشهد بودم که البته کلا همه شو تو راه بودیم، فقط یه ساعتش سهم امام رضا شد!

یکی دو روز بعدشو درگیر مهمونی های ام پی تریمون بودم!!

دو روز آخرو هم خونه ی خواهر کوچیک تر بودم که خونه شون وایرلس نداشت. اینترنتشون ایرانسلی بود، منم حوصله ی نصب نرم افزار و این چیزا رو نداشتم. واسه همین فقط با لپ تاپ خواهر کوچیک تر هر از گاهی آنلاین می شدم و یه سر به اینترنت می زدم، ولی نمی تونستم چیزی بنویسم. آخه صفحه کلید لپ تاپ خواهر کوچیک تر خیلی بزرگ تر از صفحه کلید منه. وقتی دستمو میذارم جایی که انتظار دارم مثلا پ باشه، می بینم اینتر زدم!! واسه همین حس و حال تایپ کردن با یه لپ تاپ دیگه رو نداشتم (هم چنان سرماخوردگی رو به عنوان پس زمینه ی حس و حالم تو ذهنتون داشته باشین!).

خب دیگه توجیهاتم تموم شد، حالا برم سراغ حرف هایی که تو این روزا می خواستم بگم و هی نشده!

--

اول از همه قضیه ی آژانس گرفتنمونو میگم!

یکی بود، یکی نبود! یه روز من و همسر رفته بودیم خونه ی مامان اینای من. معمولا وقتی میریم خونه ی مامانم اینا، شب نمی مونیم، برمی گردیم خونه ی مامان اینای همسر. اون شبم یکی از همون شبا بود. شام خونه ی مامانم اینا خوردیم و گفتیم برگردیم. دیدیم دیر وقته، روز تعطیل هم هست، گفتیم آژانس بگیریم. مامانم زنگ زد به آژانسی که همیشه زنگ می زنن، کسی ورنداشت. زنگ زد به یه آژانس دیگه که شماره شو داشت، ولی می گفت هیچ وقت بهش زنگ نمی زنه.

آژانسی گفت ماشین داره و الان می فرسته. یه چند دقیقه بعد، حدودای ساعت 9:30، من و همسر و مامانم تو کوچه بودیم، منتظر ماشین. یه ماشین اومد با یه راننده ی خانوم. هممون تعجب کردیم که راننده ی خانوم فرستادن، ولی خب فرستاده بودن دیگه.

سوار شدیم و خداحافظی کردیم با مامان و راه افتادیم.

تو راه موبایل خانوم راننده زنگ زد. گوشیو ورداشت و جواب داد:

جاااان، تو پسرمییی، عزیز دلمیییی، ...

خلاصه یه کم دیگه با بچه اش [ که به نظر می اومده تو خونه دلتنگی کرده برای مامانش] صحبت کرد و بعد خداحافظی کرد باهاش.

در مقابل این همه ملایمت مادرانه ای که داشت، رانندگی بسیار خشنی داشت. من تمام مدت راه داشتم به زندگی این خانوم فکر می کردم؛ به اینکه این خانوم تا ساعت 9:30 شب بیرونه و کار می کنه؛ به اینکه آیا واقعا این کارو دوست داره یا مجبوره که کار می کنه؟ به اینکه در کنار روحیه ی خشنی که برای رانندگی لازم داره [ البته فقط تو ایران رانندگی اجبارا جزو کارهای خشن به حساب میاد فک کنم!!]، چقدر رفتار مهربونی با بچه اش داره.

خلاصه، خانومه ما رو رسوند دم در خونه. گفتیم چقدر میشه؟ گفت 3100 میشه، شما سه تومن بده. همسر هم سه تومن بهش داد و ما اومدیم بیرون از ماشین.

فرداش سر صبح همسر راجع به قیمت آژانس ها پرسید از باباش و اینکه آیا تاکسی متریه یا نه؟ آخه قبلا تو شهر ما آژانس کیلومتری نبود، قیمت ثابتی داشت. بابای همسر گفت که الان کیلومتریه، اما نباید این قدر می گرفته. قیمتش معمولا دو تومن اینا در میاد، نه بیشتر.

وقتی خانومه ما رو آورد، ما رو برد از یه مسیر خیلی دوری برد. یعنی خودش راهشو عمدا دور کرد. ما می دونستیم که راه نزدیک تری بین خونه ی مامان اینای من و خونه ی مامان اینای همسر هست، اما اعتراضی نکردیم به راننده.

وقتی پدر همسر گفت که باید دو تومن اینا میشده، حدس زدیم که طرف عمدا راهشو دور کرده که پول بیشتری بگیره.

عصری دوباره ما رفتیم خونه ی مامان اینای من. همون موقع بابای همسر زنگ زد و گفت که یه بنده خدایی رو دیده که طرف رئیس اتحادیه ی تاکسی رانی بوده (یا یه همچین سمتی، خلاصه یه کسی که تو همین کار بوده دیگه). اونم گفته مبلغی که گرفته معادل حدود 4.9 کیلومتره. بابای همسر هم به همسر گفته بود پا شو با ماشین بیا (ماشین بابای همسر دست ما بود اون. موقع)، ببین چند کیلومتره مسیر معقولش.

حالا مامان من شام درست کرده بود و می خواست بکشه شامو، ولی همسر گفت من میرم، شما بخورین، من بعد که برگشتم می خورم. همسر شام نخورده سوار ماشین شد و رفت. وقتی برگشت گفت 3.5 کیلومتر بود با ماشین که رفتم.

وقتی برگشت زنگ زد به آژانس و قضیه رو گفت. البته مسلما هدف ما اون هزار تومن پول نبود، هدف این بود که بفهمیم بالاخره حق با کیه. فکر می کنین مدیر آژانس چی گفت؟

مدیر آژانس گفت راننده تو دفتر این طوری نوشته که به شما گفته 2200 تومن. شما سه تومن بهش دادین، اونم یه پونصدی و سه تا صد تومنی به شما پس داده تعجب.

واقعا فکمون چسبید به زمین با شنیدن همچین جوابی تعجبتعجب.

فردا صبحش مثل اینکه اون رئیس اتحادیه زنگ زده بود به آژانس و بهشون تذکر داده بود که کسی ازتون شکایت کرده. آژانسی هم بلافاصله زنگ زده بود به خونه ی مامان من که بیابین 800 تومنتونو پس بگیرین خنثی و اشتباه شده و خلاصه از این حرفا.

حالا این وسط هی آژانسی زنگ می زد به مامان من، مامان من زنگ می زد به ما، ما به بابای همسر می گفتیم، اون زنگ می زد به آژانس. باز دوباره قضیه تکرار می شد خنده.

مامان منم تو این چیزا آدما پررویی نیست. واسه همین آژانسی ترجیح می داد با مامان من صحبت کنه تا با بابای همسر!

آژانسی به مامانم گفته بود من الان چهار ساله این آژانسو دارم و این اولین باره همچین اتفاقی افتاده و من معذرت می خوام و خلاصه از این حرفا دیگه.

بابای همسر هم که زنگ زد به آژانسی بهش گفت شما دیگه به اون شماره زنگ نزنین. ما اونجا مهمون بودیم، الان هم از اونجا اومدیم. شما هی مزاحم اون خانواده میشین، وقت و بی وقت بهشون زنگ می زنین. با این شماره ای که الان بهتون زنگ زدم تماس بگیرین از این به بعد.

بعد هم بهشون گفت ما این طوری قبول نداریم. باید پولو بیارین اینجا، حضوری بدین و حضوری معذرت خواهی کنین. بعد هم خداحافظی کرد. باز دوباره برای اینکه مطمئن بشه دوباره نمیره خونه ی مامانم اینا، مجددا زنگ زد و گفت بیاین مقصد ها، نرین مبدای که ما رو از اونجا سوار کردین. ما الان تو مقصد هستیم. همون جایی که اون شب ما رو آوردین، پولو بیارین همون جا.

ساعت دوی ظهر مامانم زنگ زد، گفت راننده ی آژانس اومده هزار تومن آورده داده به من، یه نیم ساعتی هم حرف زده و معذرت خواهی کرده و رفته خنثی.

دوباره بابای همسر زنگ زد به آژانس گفت میری پولو از طرف می گیری، میاری میدی اینجا. مگه من نگفتم بیار به مقصد؟ برای چی دوباره مزاحم اون خانواده شدی؟

( این تیکه رو دیگه واقعا من عصبانی شدم از دست طرف. طرف انگاری اصلا زبون فارسی رو متوجه نمیشه!! بلند شده سر ظهر، در حالی که من مطمئنم بابای من خواب بوده، زنگ در خونه ی مردمو زده، اونم وقتی بهش تاکید موکد شده که نره اونجا!! اونم هیچ جا نه و خونه ی بابای من که بابام با کوچک ترین اتفاقی که بیفته کلا اعصابش به هم می ریزه).

طرف گفته بود مقصدو دقیق بلد نبودم! من نمی دونم دیروز که پیاده شون کردم اونا تو کدوم خونه رفتن!! بابای همسر هم گفت ما اون طوری قبول نداریم. باید بیای همین جا. خود راننده هم باید بیاد، کس دیگه ای بیاره قبول نیست. هرجا هم آدرسو بلد نبودی، زنگ بزن، بهت میگم کجا بیای.

حالا این وسط مامان منم زنگ زده میگه ببخشیدش، دیگه انقد کشش ندین و اینا! گفتم آخه الان دیگه اصلا بحث پول نیست. بحث کشف شدن یه آدم متقلبه!! چه بسا که با همه ی آدما همین کارو کرده باشه. بهتره یه بار دستش رو بشه برای همه.

البته از طرفی هم دلم واقعا برای مدیر آژانس سوخت. آخه اون مدیر بیچاره چه می دونسته که این خانوم تو دفتر یه چیز می نویسه، از مردم یه چیز دیگه می گیره!

حالا بگذریم، یه نیم ساعت بعد مدیر آژانس و راننده ی محترم اومدن دم در خونه. همسر و بابای همسر هم رفتن پایین. بابای همسر هم پولو نگرفته بود، فقط کلی باهاشون صحبت کرده بود و نصیحتشون کرده بود که پول حلال ببرین خونه تون.

نکته ی جالبش این بود که طرف تا لحظه ی آخر قبول نکرده بود که گفته سه تومن خنثی!! من نمی دونم اگه طرف ادعا می کرد که از ما 2200 گرفته، دیگه این همه ترسیدن و زنگ زدن و اومدن و معذرت خواهیش چی بود دیگه!! خوبه آدم اشتباه می کنه، لااقل جرئت قبول کردن مسئولیت اشتباهشو داشته باشه!

دیگه بابای همسر هم یه کمی نصیحتش کرده بود و اونا هم معذرت خواهی کرده بودن و رفته بودن.

ولی واسه ما تجربه ای شد که از این به بعد هرجا سوار آژانس شدیم حتما به طرف بگیم رسید بده. اون وقت معلوم میشه کی راست میگه، کی دروغ.

--

حالا یه نکته ی جالبش این بود که اگه ما از شکایتمون صرف نظر نمی کردیم فکر می کنم تنها کاری که اتحادیه می کرد جریمه کردن طرف بود! نمی دونم اتحادیه کار دیگه ای هم می کنه یا نه، اما بعدا به این فکر کردم که اگه فقط اتحادیه این آدما رو جریمه کنه، عین نامردیه.

آخه حق باید به حق دار برسه. گیرم که مثلا آژانسو جریمه کردن 30 تومن. اما آیا میان به صورت تصادفی به ده تا از مسافرها زنگ بزنن ببینن چقدر ازشون گرفتن و اگه بیشتر گرفتن پول اونا رو هم پس بدن؟ یا فقط پول قراره از جیب آژانس به جیب اتحادیه ریخته بشه؟!سوال

--

خلاصه، اینم از یه بار آژانس گرفتن ما تو ایران! نتیجه گیری اخلاقی اینکه رسید بگیرین، آقا وقتی می خواین آژانس بگیرین از اول طی کنین که من رسید می خوام که بعدا این قشقرقا پیش نیاد.


[ ۱۳٩٤/٢/۱٧ ] [ ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب