یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

اول از همه ببخشید که من هنوزم یه خط در میون میام سر می زنم! هنوز زندگیم به روال عادی برنگشته.

و اما چیزای باقی مونده از سفر:

رفتم معلممو دیدم. همون معلم زبانم که قبلا هم ذکر و خیرشو گفته بودم تو وبلاگم. کلا این معلم کارش کشف کردن استعداداس! باز یه استعداد جدید کشف کرده بود.

می گف الان دیگه ورودی های سمپاد (همون تیزهوشان) خیلی زیاد شده، طوری که دیگه کسی تو مدرسه های عادی نیست. بچه های مدرسه ی عادی خیلی ضعیف شدن متاسفانه (نسبت به قبل البته). اون تک و توک خوبی که توشون هست، خیلی به ضررشون میشه.

می گفت تو یکی از همین مدرسه ها، یه بچه بود که خیلی شر بود، از اونا که آدمو سر کلاس ذله می کنن. می گفت من یکی دو بار که سوال پرسیدم سر کلاس دیدم این خوب جواب میده علی رغم تمام شیطنت هاش و شر بودنش. عمدا چند تا سوال دیگه هم پرسیدم که ببینم درکش چطوره، هوش و استعدادش در چه حده. دیدم خیلی دختر تیزیه. به معلم زیستشون گفتم حواست به این بچه باشه، بچه ی زرنگیه. طرف فکر نمی کرد این طور باشه، ولی گفت باشه ازش سوال می پرسم یه کم، ببینم در چه حده. دفعه ی بعد که دیدمش گفت خانوم فلانی راست گفتی، خیلی بچه ی زرنگیه.

و به این ترتیب معلمم باز یه استعداد دیگه رو کشف کرده بود. بهش گفتم لابد تا آخر سال نمره شو از 12 رسوندی به 20. خندید؛ گفت آره! (البته شاید اول سال 12 نبوده باشه، ولی آخر سالو مطمئنم به 20 رسیده!).

--

یه شب هم که پیش دوستم بودم و خیلی خوش گذشت. بعد از مدت هااااا همو برای یه مدت طولانی دیدیم که دیگه باعث شد هیچ حرفی نزده نمونه!

اما متاسفانه اون یکی دوستمو که دو تا بچه داشت نتونستم ببینم. بهش زنگ زدم، یه شهر دیگه بود. گفت احتمال خیلی زیاد امشب میایم شهرستان، بهت خبر میدم. ولی بعد بهم خبر نداد.

منم دیگه بهش زنگ نزدم، چون آخر شب یادم اومد که دیر وقت بود برای اون که بچه ی کوچیک داشت. و به این ترتیب قسمت نشد ببینمش. البته راستش یه کمی هم دلسرد شدم برای دیدنش وقتی دیدم خبر نداد. به نظرم اومد من بیهوده اصرار دارم برای دیدن کسایی که اصراری به دیدنم ندارن.

یه دوست دیگه ام هم بود که دوست داشتم ببینمش. تهران کار می کنه. منم روز آخری که می خواستم برم تهران دیدم تو مسنجر هست، بهش یه پیغام دادم گفتم من فردا تهرانم. اگه وقت داری بیام ببینمت. که گفت من الان شهرستانم. از اونجایی که من وقتی تو مسنجر بهش پیغامو زدم که فقط دو ساعت مونده بود به راه افتادنم، فقط ابراز ناراحتی کردم و بهش گفتم باشه بعدا صحبت می کنیم، من الان باید برم خریدای آخرمو بکنم که راه بیفتم برم تهران.

آخر شب بهش زنگ زدم، گف می خواد از کاری که الان هست بیاد بیرون، واسه همین داره از مرخصی هاش استفاده می کنه. تا آخر هفته هم شهرستانه. به این ترتیب این یکی رو هم نشد ببینم.

البته از این یکی خیلی خیلی ناراحت شدم. چون هم من دوست داشتم ببینمش، هم اون خیلی دلش می خواست می تونستیم همو ببینیم. گفت لااقل یه چند ساعت زودتر می گفتی ده دقیقه یه جا می دیدمت. ولی خب من اصلا به ذهنم خطور نمی کرد تهران نباشه.

--

یه عالمه نوشته بودم، ولی بقیه اش پرید! بعدا میام دوباره می نویسم. الان عصبانی ام عصبانی.


[ ۱۳٩٤/٢/۱۸ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب