یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

خب اون روز حرفام کلی ادامه داشت، ولی خب پرشین بلاگ باعث شد بپرن دیگه.

آخرین روزی که تهران بودیم رفتیم یکی از دوستامونو ببینیم. بهش گفتم کی بیکاری؟ گفت ساعت 12 تا 1.5 اینا. ولی یه ساعت و نیم که خیلی کمه. من می دونی چند وقته شماها رو ندید؟ یه سال و نیمه ندیدمتون. می تونین شب بیاین، مثلا 10.5 اینا؟ گفتم نه دیگه. 10.5 خیلی دیره. آخه خونه شون خیلی دور بود، اونم احتمالا می خواست تا صبح بشینه حرف بزنیم! گفت پس بذار ببینم می تونم کلاس صبحمو خالی کنم؟

شبش دوباره زنگ زد گفت از قضا اونی که ساعت 1.5 کلاس داشته کلاسشو کنسل کرده، الان من تا یه ربع به چهار بیکارم. بیاین فلان جا ببینمتون.

ما هم ساعت 12 اینا، طبق قرارمون، رفتیم به محل مورد نظر. البته یه کمی زودتر رسیدیم، رفتیم بانک عوارض خروج از کشورمونو دادیم و بعد رفتیم سر قرار.

دوستمون ما رو برد بالا تو یکی از کلاسای موسسه شون، نشستیم یه کمی چایی خوردیم و صحبت کردیم. بعدش گفت بریم همین مسجد بغلی نماز بخونیم. واقعا فک می کنم اینکه آدم در و تخته رو با هم جور می کنه، فقط مال آدما نیست! این دوستمون همیشه نماز اول وقت می خونه، مسجد درست یه قدمی موسسه شون بود. حتی آلمان هم که بود یه بیمارستانی که نمازخونه داشت خیلی خیلی به ساختمونش نزدیک بود. کلا هر جا هست مسجد هم دور و برش هست!

هر وقت هم می ریم ببینمیش یه نماز خوندن تو مسجد هم نصیبمون میشه لبخند. خلاصه، طبق معمول، وقتی صدای اذون اومد گفت بریم همین مسجد بغلی نماز بخونیم و بعد بریم ناهار.

تازه ازدواج کرده و قرار بود خانومش هم بیاد با هم آشنا بشیم. خانومش همون بعد از نماز رسید. خانومش هم مثل خودش بسیاااااار صمیمی و گرم بود. با اینکه منو به عمرش ندیده بود منو بغل کرد و روبوسی و مشتاق دیدار و این حرفا لبخند. از بس که این دوستمون رفته از ماها تعریف کرده!!! هی من و دوستم از اینجا بهش می گفتیم بابا فلانی انقد از ما تعریف نکن پیش خانومت، اصلا زشته، بیچاره حساس میشه. میگف اتفاقا حساس هم شد اولش ولی بهش گفتم تو نباید این طوری باشی، اینا مثل خواهرای منن و از این حرفا (بیچاره خانومش!). خلاصه، برای خانوم بیچاره اش گربه رو دم حجله کشته!

البته خانومش بسیار بسیار مهربون تر از اون چیزی بود که من فکرشو می کردم لبخند. کلا همه اینجا از ازدواج این دوستمون خیلی خوشحال شدن. آخه یه اخلاقیات و خصوصیات خاصی داشت که هممون فکر می کردیم این چطوری می خواد ازدواج کنه؟

برای ناهار ما رو برد پیتزا منهتن و مهمونمون کرد. چهار نفر آدم یه کمی پیتزا خوردیم و سالاد و سیب زمینی، شد تقریبا 150 تومن! فک نمی کردم دیگه همه چی انقد تو ایران گرون شده باشه ولی خب بود دیگه.

پیتزاش خیلی خوب بود، ولی حیف که من انقد سیب زمینی خورده بودم که فقط دو برش پیتزا خوردم. بقیه شو آقاهه برامون گذاشت تو جعبه که ببریم.

برگشتنی اول دوستمون رفت خونه شون، پیتزایی که برای مامانش خریده بودو بهش داد و بعد برگشتیم به سمت مرکز شهر. خانوم دوستمون ما رو تا یه مترو رسوند و خداحافظی کرد و رفت.

من و همسر و دوستمون هم سوار مترو شدیم و تا یه جایی رو باز با هم بودیم. من که دیگه کلا هایبرنت شده بودم! سرم رو شونه ی همسر بود و چشام هی می رفت ولی همسر و دوستمون تا وقتی رسیدیم به ایستگاه مقصد صحبت کردن.

دیگه برگشتیم خونه ی خواهر کوچیک تر و دوباره این پسر خواهر کوچیک تر که می گفت با من قایم باشک بازی کنین! همسر و همسر خواهر کوچیک تر یه کمی باهاش بازی کردن نیشخند، ما هم به کارای خودمون رسیدیم.

قرار بود شب زود بخوابیم، ولی تا غذا خوردیم و نشستیم حرف زدیم تو کانون گرم خانواده، ساعت از دوازده گذشته بود. چمدونمونو مرتب کردیم و خوابیدیم که صبح زود بلند شیم.

به خواهرم اینا گفتیم که ما باید صبح زود ساعت 3 اینا آژانس بگیریم. گفت الان زنگ می زنم براتون. همسایه ی رو به روشون عصرا تو آژانس کار می کنه. واسه همین به همون زنگ زدن گفتن می تونی نصف شب اینا رو ببری؟ گفت باشه.

دیگه ما هم نصف شب دوباره زنگ نزدیم. حدود ده دقیقه به سه دیگه ما از خونه زدیم بیرون. گفتیم تا چمدونا رو ببریم همون سه میشه. هنوز تازه از در خونه اومده بودیم بیرون که دیدیم اون بنده خدا هم اومد، سلام علیک کرد و رفت پایین ماشینشو روشن کرد.

شب ما خداحافظی هامونو کرده بودیم با خواهرم اینا، گفتیم دیگه نصف شب بیدارشون نکنیم. ولی باز خواهر کوچیک تر بیدار شد برای خداحافظی. خداحافظی کردیم و رفتم سوار آژانس شدیم.

از معدود دفعاتی بود که نه صف ها خیلی شلوغ بود، نه بهمون گیر دادن، نه مشکل خاصی پیش اومد!

وقتی رسیدیم آلمان تا فرودگاهش خیلی خوب بود و همه چی درست و منظم پیش رفت. ولی برای قطار گرفتن تا خونه خیلی اذیت شدیم. چند روز اعتصاب کارمندای قطار بود. قطارا خیلی هاشون کار نمی کردن، خیلی ها مسیرشون عوض شده بود، خیلی ها با تاخیرهای طولانی حرکت می کردن.

شانسی که آورده بودیم این بود که چمدونمون سبک بود، کلا یه چمدون بزرگ داشتیم، یه کوچیک که سرجمع 25 کیلو اینا بیشتر نبود. ما هم چمدونامونو می زدیم زیر بغلمون از این سکو به اون سکو!

بالاخره رسیدیم خونه، ولی من واقعا داشتم بیهوش می شدم ولی باید صبر می کردیم اذون بگن نماز بخونیم، بعد بخوابیم! اذونو بعد از ساعت نه می گفتن.

دیگه نماز که خوندیم سریع رفتیم خوابیدیم.

فردا صبحش من باید می رفتم کنسولگری برای تعویض پاسپورتم. می ترسیدم دیرتر برم، دیر بشه. به دلیل اعتصاب قطارها مجبور شدم یه بلیت گرون تر بگیرم و تازه با کلی اذیت و به سختی رسیدم کنسولگری. باز همون بساط تغییر مسیر قطارها و این چیزا بود.

رسیدم کنسولگری، رفتم از باجه شماره گرفتن و منتظر شدم. نوبتم که شد آقاهه مدارکمو گرفت، گفت اگه دانشجویی رایگان برات انجام می دیم، ولی باید بری باجه ی دانشجویی، اینو برات تایید کنه (که تشکیل پرونده دادی و رایگان می تونی تعویض کنی گذرنامه تو). بهم گفت بی نوبت برو! ولی من رفتم شماره گرفتم از باجه. نمی فهمم این قضیه ی بی نوبت که ما ایرانی ها داریم چیه دقیقا؟!! مثل مطب دکتر که آدم داره با پزشک صحبت می کنه، یهویی یکی درو باز می کنه آزمایششو میاره!

از اونجایی که دفعه ی پیش که رفته بودم کنسولگری دیده بودم که مسئول باجه ی دانشجویی و وکالت یکیه و باید بهش بگی تا بیاد بشینه تو بخش دانشجویی، رفتم به اونی که تو اون یکی باجه بود و داشت با مسئولش صحبت می کرد گفتم میشه به مسئولش بگین بعد از اینکه کار شما تموم شد شماره ها رو از باجه ی دانشجویی هم بزنه، بره جلو؟

اون بنده خدا هم با تعجب منو نگاه کرد، اصلا نمی دونست قضیه چیه. بهش گفتم شما بهش بگو خودش می دونه. مسئول این دو تا باجه همین آقاست! گفت آها! بعد هم به مسئوله گفت.

از وقتی من اومده بودم شماره ی باجه ی دانشجویی تکون نخورده بود. من که شماره گرفتم نفر پنجم بودم نسبت به اون شماره. یعنی چهار نفر دیگه نیم ساعت بود منتظر بودن، ولی بیچاره ها نمی دونستن که مسئول این دو تا باجه یکیه و باید خودشون برن (طبق معمول ایران!) پرونده شونو هل بدن تا بره جلو!

بعد که رفتم جلوی باجه ی دانشجویی منتظر شدم، یه خانوم و آقای دیگه که اونا هم منتظر بودن ازم پرسیدن شمام دانشجویی نوبت دارین؟ بهشون گفتم که قضیه چیه و باید چیکار می کردن. گفت خب الان بریم بگیم؟ گفتم من گفتم، میاد الان.

دیگه بعد از رد کردن یکی دو نفر دیگه، آقاهه اومد نشست تو باجه ی دانشجویی و شماره ها رو تند تند زد رفت جلو. آقای بسیاااااار مهربونی بود. برخلاف خیلی از مسئولین که سلام می کنی جواب نمی دن، خودش با کلی انرژی گفت سلام، وقت شما بخیر. واقعا خوشحال شدم که این آقا این قدر قشنگ این برخورد خوب با ارباب رجوعو از آلمانی ها یاد گرفته بود لبخند. اگر هم از اونا یاد نگرفته بود و از اول خودش داشت که دیگه چه بهتر لبخند.

وقتی کارمو بهش گفتم گفت این همه منتظر همین بودی؟ گفتم آره. یه سری تکون داد گفت چقدر ما آدمای بدی هستیم. کارمو با خوشرویی تمام انجام داد، سوالایی که قرار بود برای همسر بپرسمو هم با خوشرویی تمام تر جواب داد و گفتم دوباره برم همون باجه ی گذرنامه و کارمو انجام بدم.

دفعه ی اول که رفته بودم باجه ی گذرنامه، یه پاکت نامه هم بهم داد که روش نوشته بود گیرنده، و من باید آدرسمو اونجا می نوشتم. علاوه بر اون، بالاش هم نوشته بود 4,00 که احتمالا معنیش این بود که چهار یورو باید بدم.

منم رفتم دوباره نوبتم گرفتم از باجه ی گذرنامه و منتظر شدم تا نوبتم برسه. وقتی نوبتم شد و رفتم آقاهه گفت چرا تمبر نخریدی؟ گفتم ببخشید من وقتی شما گفتین متوجه نشدم. گفت بهت گفتم تمبر بچسبون، آدرستو بنویس، بعد بیار. اون چهار معنیش این بوده که باید 4 یورو تمبر بچسبونم. دیگه عذرخواهی کردم و رفتم از دستگاه تمبر بخرم.

از طرفی به آقاهه گفتم که پاسپورتم تا کی میاد؟ من بلیت گرفتم برای آمریکام. باید حتما پاسپورتم برسه تا اون موقع. وگرنه اجازه ی ورود به آمریکا رو ندارم. اول گفت میرسه، ولی بعد به شک افتاد، گفت از اون یکی باجه شماره بگیر، مسئولش از بالا میاد، به اون بگو که شرایطت این طوریه.

منم رفتم شماره گرفتم از اون یکی باجه و گفتم تا نوبتم بشه میرم تمبر می خرم. حالا دستگاه تمبر نمی داد. هر کار می کردم تمبر نمی داد. پولمو هم با کلی تاخیر پس می داد. یعنی حتی کنسلش هم کار نمی کرد. حدود سی ثانیه که می گذشت و هیچ کاری نمی کرد، خود به خود کنسل می کرد همه چی رو و پولو پس می داد. هر بار که امتحان می کردم باید تقریبا 40 ثانیه وقت صرف می کردم.

تو همین گیر و دار بودم که دیدم شماره ام روی تابلوئه، ولی گفتم اشکالی نداره دیگه، نمی تونم برم. باید تمبر بخرم. بعدا میرم دوباره شماره می گیرم. بعدش دیدم یه نفر دیگه جلوی باجه است، در حالی که شماره ی من هنوز روی تابلوئه. منم گفتم خب پس شماره مو رد کرد و من باید دوباره برم شماره بگیرم.

چند لحظه بعد دیدم اسممو پیج کرد آقاهه. رفتم جلو و گفت مشکلت چیه؟ بهش گفتم قضیه ی پرواز داشتن و این حرفا رو. آقاهه گفت نه مشکلی نیست، تا اون موقع حتما میرسه.

بعدش مسئول اون یکی باجه بهم گفت مدارکتو بده. گفتم آقا این دستگاه تمبر نمی ده. گفت پس خداحافظ شما. گفتم خب این طوری که نمیشه، من پولشو بدم بهتون؟ گفت نه نمی خواد، به سلامت لبخند.

گرچه من تا حالا هیچ وقت پیش این آقای باجه ی گذرنامه نرفتم تا حالا ولی به جرئت می تونم بگم یکی از بهترین کارمندای کنسولگریه. من هر بار رفتم، حتی وقتی خیلی از باجه ها مسئولاش یه خط در میون حضور داشتن یا درست و حسابی کار مشتری ها رو راه نمی انداختن، این باجه تنها باجه ای بود که تند و تند شماره اش رو تابلو می رفت جلو. هر وقت هم من رفتم کنسولگری طرف تو باجه اش نشسته.

خیلی وقتا دیدم که مسئول امور دانشجویی (نه این آقایی که این دفعه نشسته بود تو باجه ی دانشجویی) داره راه می ره یا با کسی صحبت می کنه، ولی این آقا همیشه تو باجه اش نشسته و فقط یه بند کار می کنه.

اگر هم کسی خارج از وقتی که نوبتشه، مثلا بره یه سوال ازش بپرسه، مثلا بپرسه اینجا ایستگاه اتوبوس کجاست، با خوشرویی، اما جدی، جواب میده.

برای همین من همیشه تو دلم این آدمو تحسین می کردم از قدیم، الان که باهاش برخورد داشتم بهم ثابت شد که اشتباه نمی کردم لبخند.

در همون حینی که من داشتم با دستگاه تمبر کار می کردم، یه نفر دیگه هم داشت با دستگاه عکس کار می کرد تا عکس بگیره. ظاهرا دستگاه پولشو خورده بود. گفتم مسئولش میاد درستش می کنه.

مسئولش که اومد گفتم احیانا این دستگاه تمبرو شما نمی تونین چک کنین؟ گفت نه، اون مال پسته، ما فقط دستگاه عکس مال خودمونه. منم تشکر کردم و از کنسولگری اومدم بیرون. حالا امیدوارم زودتر پاسپورتم بیاد، خیالم راحت بشه لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/٢/٢٠ ] [ ۸:٤۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب