یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

هی من می خواستم بنویسم حسش نبود، هی حس من بود، پرشین بلاگ نمیذاشت!!

حالا بالاخره یه موقعیتی دست داد که من و پرشین بلاگ به توافق رسیدیم که بنویسم!!

--

اول تا یادم نرفته بگم، اون شب داشتیم با همسر صحبت می کردیم، به این نتیجه رسیدیم که ما در مورد اون آژانسی اشتباه کردیم که طرفو تحویل قانون ندادیم. ان شاءالله خدا از گناه ما بگذره.

شب داشتم با خودم حساب و کتاب می کردم دیدم باید خداخدا کنم خدا خیلی دقیق حساب نکنه. طرف وقتی رفته بود پیش مامانم گفته بود من الان چهار ساله آژانس دارم (مدیره گفته بود) این اولین باره همچین اتفاقی می افته.

حالا با خودم گفتم فک کن هر چهار سال یه بار یه نفری که داره دزدی می کنه گیر می افته، یعنی هر چهار سال یه بار (تو بهترین حالت البته) یکی پیدا میشه که به اتحادیه بگه تخلف کسی رو.

حالا با فرض اینکه اتحادیه دو بار اولو بهشون تخفیف بده و کنار بیاد و فقط به تذکر یا یه جریمه ی نقدی خیلی کم بسنده کنه، یعنی این شخص می تونه تا 12 سال دیگه همچنان خلاف کنه و آژانس هم به فعالیت خودش ادامه بده.

حالا ببین این همه آدمی که تو چهار سال از این دوازده سال در حقشون اجحاف بشه به عهده ی ماست! چون اگه ما هم شکایت نوشته بودیم و ادامه داده بودیم، حداقل طرف چهار سال کمتر می تونست مردمو بچاپه! خدا کنه خدا با ما آسون تر حساب کنه نگران.

ما اشتباه کردیم که به اون یه نفر رحم کردیم، اما به چندین نفر آدمی که پولی ازشون میره رحم نکردیم.

پرانتز باز:

وقتی رفته بودم معلم زبانمو ببینم این دفعه، چیزای جالبی تعریف می کرد. با اینکه معلم خیلی خیلی کار درستیه و تا نصف شب بچه ها التماسش می کنن باهاشون کلاس خصوصی بگیره، ولی خیلی دقیقه تو کاراش. می گفت یه جایی درس می دادم تو مدرسه ی غیرانتفاعی. یه بار یکی از معلما بهم گفت خانوم فلانی وقتی حقوقتو میدن حساب و کتاب می کنی؟ گفتم نه، فکر می کنم درست می دن دیگه. گفت بشین یه بار حساب کن. گفتم باشه. نشستم حساب کردم دیدم هشت ساعت بهم پول کم دادن. رفتم صحبت کردم و دیدم طرف هشت ساعتو پیچونده. میگه چون تعطیل بوده اون روزا ندادیم. بهش گفتم طبق قرارداد شما فقط جمعه ها رو باید تعطیل حساب کنین و عید (و خلاصه یه سری روزایی که مشخص بوده تو قرارداد).

طرف گفته حالا هشت ساعت مگه چی میشه پولش؟ گفتم شما این طوری حساب نکن که اون پول برای من چیزی نیست. این طوری فکر کن که چه بسا من می خواستم اون پولو بدم به خیریه. شاید شما جلوی کار خیری رو گرفتین.

پرانتز بسته.

حالا قضیه ی اون آژانسی هم همینه. چه بسا اون پولی که طرف به ناحق از اون شخص مسافر می گیره، پولی باشه که اگر نمی گرفت، اون مسافر اونو برای یتیمی یا نیازمندی یا بیماری خرج می کرد.

خلاصه، من و همسر به این نتیجه رسیدیم که ما همچنان تو ایران - علی رغم اینکه همیشه از پیاده نشدن قانون می نالیم- علاقه ای هم به پیاده کردن قانون نداریم و هم چنان علاقه داریم روابط بر ضوابط حاکم باشن.

و تصمیم گرفتیم از این به بعد هرگونه مشکل این طوری رو یه راست بسپریم به دست قانون. این طوری کسی نمی تونه بگه تو چرا شکایت کردی؟ طرف خلافی کرده و به خاطرش میره مقابل قاضی وای می ایسته، یا استدلال می کنه و قاضی رو قانع می کنه یا محکوم میشه و هزینه اش رو (اعم از مادی و معنوی) می پردازه. این طوری برای کشورمون بهتره لبخند.

دوباره پرانتز باز

نمی دونم قبلا گفتم یا نه. سال پیش دانشگاهی مدیرمون عوض شد، شد یه مدیر بسیاااار مدیر و مدبر. از هر فرصتی استفاده می کرد تا با بچه ها در ارتباط باشه. مثلا می دید معلمی ساعت 7 نیومده، سریع می رفت به جاش با بچه ها صحبت می کرد. همین که معلم می اومد (مثلا 7 و پنج دقیقه) بلند می شد می گفت بچه ها خداحافظ. بقیه شو زنگ تفریح میام میگم. این طوری هیچی از وقت کلاسو نمی گرفت و از طرفی استفاده ی مفید می کرد از وقت پرت بچه ها.

یه بار اومده بود می گفت من از شما شکایت دارم. چرا صندوق انتقادات و پیشنهادات خالیه؟ من اگه ندونم مشکل شما چیه، چطوری حلش کنم؟ همه اش با خودتون غر نزنین چرای این جای مدرسه این طوری، این جاش این طوریه. بیاین به من بگین تا مشکلو برطرف کنیم.

پرانتز بسته.

بعضی وقتا ما فکر می کنیم مثلا اگه بریم تخلفی رو گزارش بدیم اوووووه چقدر دردسر داره، در حالی که اگه بریم می بینیم هیچ دردسری نداره. یه فرم ساده پر می کنین و تموم. نگران این نباشین که آیا پولی به ما پس میدن یا نه، نگران این باشیم که قانون اجرا شده یا نه.

فکر می کنم این طوری می تونیم انتظار آینده ی بهتری داشته باشیم لبخند.

به عنوان مثال تو همین آلمان من خیلی خیلی کم می شنوم کسی بگه همسایه ام اومد تذکر داد بهم که این کارو بکن اون کارو نکن. اما خیلی زیاد می شنوم که همسایه ای زنگ زد به پلیس که چرا همسایه اش سر و صدا می کنه.

این طوری هم خودشو جلوی طرف ضایع نمی کنه و رابطه شون خراب نمیشه، هم اون بنده ی خدا مجبور میشه آروم بشه.

نتیجه اش هم اصلا بد نیست. نتیجه اش این شده که یه سری قوانین خاص تو آلمان حاکمه، مثلا شبا تا یه ساعت خاصی شما حق دارین سر و صدا کنین، و همه هم این قانونو رعایت می کنن چون می دونن اگه این کارو نکنن سر و کارشون ممکنه با پلیس بیفته. البته این معنیش این نیست که از ترس پلیس ساکتن همیشه، بلکه این رفتار الان دیگه این قدر براشون عادی شده که به صورت یه هنجار اجتماعی در اومده و تبدیل به فرهنگ شده. خیلی هم فرهنگ خوبیه لبخند.

--

خب افاضاتم تموم شد، حالا بریم سراغ اضافات روزمره نیشخند.

--

هی می خوام یه سری لباس و شلوار و کفش و از این چیزا بخرم، هی میگم باشه برم آمریکا از اونجا می خرم، آخه همه چی اونجا ارزون تره. آلمان هرچی می خری 20 درصدش مالیاته.

یه کفش خریدم چندین وقت پیش، بعد از اون یه جفت کفش نایک خریدم که چند بار پوشیدمش یه کمی کج شد، مثل اینکه من پامو همیشه کج می ذاشتم، تازه متوجه شدم نیشخند. دیگه دوست ندارم بپوشمشون. بعد از اون باز یه جفت کفش اکو خریدم. اونم پامو اذیت می کنه.

نتیجه این شده که من همون کفش های قدیمیمو پام می کنم. یه مدت توش پارچه روش پاره شد، تا مدتی چیزی شبیه پنبه می اومد بیرون ازش نیشخند. الان دیگه اون پنبه هاشم تموم شده و کلا فقط جلدش مونده نیشخند ولی من همچنان دارم می پوشمش.

با همین کفشا رفته بودم ایران. پدر همسر میگه خب میدادی کفشاتو ببرم درست کنم برات خنده. مامان همسر به خواهر همسر میگه یه جفت کفش نداری بهش بدی؟ خنده

حالا همون جا که اینا رو داشتن می گفتن، من رو مبل نشسته بودم با شلوار لی بودم. تازه از بیرون اومده بودیم. یه پامو انداخته بودم روی اون یکی، سر پاچه ی اون پام که بالاتر بودو نگاه کردم، با خودم گفتم خدا رو شکر اینا ندیدن سر پاچه های من داره ریش ریش میشه نیشخندخنده.

--

یه عالمه کتاب از کتابای خواهر همسر کش رفتیم آوردیم داریم می خونیم. همین جا می گم خواهر همسر دست شما درد نکنه که گذاشتی کش بریم لبخند.

--

ما اینجا آیفون تصویری و صوتی نداریم! وقتی کسی در می زنه به سبک قدیمی ها کله مونو از پنجره می کنیم بیرون تا کمر میریم بیرون که ببینیم کیه زنگ می زنه نیشخند.

اون روز زنگ زدن، همسر نگاه کرده میگه پلیسه! منم سریع لباس پوشیدم. همسر درو باز کرد. طرف اومده بالا میگه یه نفر با آدرس این خونه خودشو ثبت نام کرده (قانونا هر کس باید آدرس خونه شو به اداره ی شهرداری اطلاع بده و به اصطلاح تو شهرداری ثبت نام کنه)، شما می شناسینش؟

ما هم مسلما گفتیم نه. فقط امیدوارم طرف دقیقا با واحد ما این کارو نکرده باشه و بعدا برای ما دردسر نشه!!

--

دیروز کلاس داشتم. از اون جایی که هیچ کس مقاله ای برای ارائه نداشت. خودم یه مقاله انتخاب کردم رفتم ارائه دادم. خیلی سخت بود یهویی یه چیزی رو آماده کردن! مخصوصا که تازه از ایران اومده بودم. مخصوصا که چیز خاصی هم مد نظرم نبود، تازه باید مقاله رو پیدا می کردم، بعد آماده اش می کردم نیشخند.

ولی خب از خودم راضی بودم. سعی کردم کلاسو خیلی متعاملانه (!!) نگه دارم و موفق هم شدم چشمک. بیخود که نیست جایی می خوان کسی رو استخدام کنن میگن باید سابقه داشته باشی. واقعا یه چیزایی رو آدم فقط با تجربه یاد می گیره لبخند.

--

یکی از دانشجوهام بعد از کلاس اومده با من صحبت کرده و یه چیزایی پرسیده. منم راجع به امتحانش (همونی که من باید می گرفتم، ولی رفتم ایران و سپردم به استادم) پرسیدم. می گفت بد نبود، ولی استاد خیلی سوالای دقیق پرسید، بعضی هاشو خوب بلد نبودم. خلاصه یه عالمه هی گفت بعضی جاهاشو خوب بلد نبود، سوالا خیلی دقیق بود و از این حرفا.

بهش می گم حالا آخرش چند شدی؟ میگه 1 خنثی.

خدمتتون عرض کنم که 1 بهترین نمره ی آلمانیه، یعنی 20!

--

چند وقت پیش به استاد گفتم تعداد بچه ها خیلی کمه، کلاس کنسل می شه یا نه؟ اگه نمیشه من باید چیکار کنم سر این کلاس؟ تعداد بچه ها از جلسه ها کمتره؟ میگه هیچی بهشون پروژه بده، بگو بیان توضیح بدن چی کارا کردن!

حالا چون هفته ی بعدم کسی نیست که ارائه بده، منم به بچه ها تمرین دادم. بهشون گفتم هر کس روی زبون خودش باید این تمرینو انجام بده. بهشون میگم زبوناتون با هم فرق می کنه همه؟ میگن متاسفانه بله! شیش نفر سر کلاس بودن: یه ایرانی، یه روس، یه مکزیکی، یه آلمانی، یه چینی، یه هندی. به این میگن معلم حرص درآر. نه؟ چشمک

--

یه عالمه چیز دیگه هم بود واسه نوشتن، نمی دونم چرا الان چیزی تو ذهنم نیست!


[ ۱۳٩٤/٢/٢٤ ] [ ٥:۳٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب