یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

نمی دونم پرشین بلاگ باعث شده دیگه علاقه ای به وبلاگ نویسی نداشته باشم یا خودش به وجود اومده! ولی دیگه خیلی حس نوشتن ندارم. نمی دونم شاید هر چیزی یه دوره ای داره که تموم میشه. شایدم خود این حسه یه دوره ای داره و تموم میشه!! البته من امیدوارم دومی باشه، چون واقعا دوست دارم بعدا بتونم اینجا رو بخونم و دفترچه ی خاطراتی باشه واسم.

--

پریشب دیر وقت، ساعتای نه ده اینا یکی از بچه ها تو وایبر بهمون پیام داد که پایه این فردا (یعنی دیروز ) بریم بیرون؟ آخه دیروز تعطیل رسمی بود تو آلمان. ما هم گفتیم باشه. گفت به یه خانواده ی دیگه هم گفته ولی هنوز بهش جواب ندادن.

من به همسر گفتم من پیشنهاد بدم که یکی دیگه از بچه ها رو هم دعوت کنن؟ همسر گفت چون پیشنهاد اول از طرف ما نبوده بهتره بذاریم اونا هر کی رو دوست دارن دعوت کنن. دیگه منم چیزی نگفتم.

بعد که رفتیم دیدیم اتفاقا نه تنها اونو، بلکه یه نفر دیگه رو هم دعوت کردن. کلا همه بودیم دیگه.

ما با دوچرخه رفتیم، یه ربعی هم دیر رسیدیم. البته قبلش به بچه ها گفتیم که ما دیرتر می رسیم، شما برین. آخه محل قرار یه فضای باز بود که نزدیک خونه ی یکی از بچه ها بود، قرارمون هم دم در خونه ی همونا بود. ما گفتیم مسیرو خودمون بلدیم، شما برین، ما میایم.

دیگه آخراش من خیلی نفسم گرفته بود، خسته شده بودم واقعا. مخصوصا که سربالاییش هم هی شدیدتر میشد!

درست همین که ما رسیدیم، بارون شروع شد خنثی. حالا اتفاقا من شبش همین که دوستمون پیشنهاد داد هواشناسی رو چک کردم که گفته بود هوا آفتابی آفتابیه!

یه کمی از کوه بالاتر رفتیم و تلاش کردیم برای پیدا کردن جایی که به اندازه ی کافی درخت داشته باشه که بارون به زمین نرسه، ولی خیلی ثمربخش نبود. دوباره برگشتیم و زیر به درختی نشستیم.

بارون هم هر لحظه تندتر و تندتر میشد! البته خدا رو شکر تقریبا یه ربع بیست دقیقه بعدش وایستاد ولی دیگه هوا سرد شده بود. ما هم هیچ کدوم لباس درست و حسابی نداشتیم. فقط اونایی که آلمانی بودن داشتن (ما به این خانواده می گیم آلمانی، ولی خب ایرانی الاصلن)! حالا جالب بود که فقط هم همون خانواده می گفتن سردمونه خنثی.

تو مدتی که اونجا بودیم هم بچه ها گوشی هاشونو در آوردن هرکی جوک جدید داشت خوند نیشخند. یه کمی هم معما و چیستان حل کردیم! و صدالبته که یه عالمه هم خوردیم نیشخند!

در همون حین دو تا سگ داشتن به هم پارس می کردن. یکیشون جرمن شپرد بود نژادش، اون یکی نه. جرمن شپردها همیشه خیلی خوشگلن، کلا نماد خوبی ان برای سگ. یه سری سگا هم هستن که من نمی دونم اینا رو پیوند زدن با گوسفند!! چرا انقد موهاشون عین پشم گوسفنده؟سوال

خلاصه یه سگ نسبتا گوسفندی (:D) داشت به یه سگ جرمن شپرد پارس می کرد. بچه ها داشتن بحث می کردن راجع به این سگا. می گفتن اون جرمن شپرد سگ خوبیه و از این حرفا.

در همون حین صاحب سگ تو مسیرش که داشت میرفت اومد از کنار ما گذشت و (به فارسی) گفت سگ منم خوبه، چون بهش پارس کرد سگ منم پارس کرد.

انقد دلم برا خانومه سوووووخت. طفلکی چقد ناراحت شده بود از سگش تعریف نکردیم. آخه اتفاقا سگ اونم به نظر من بامزه و ناز بود. یه سری سگا هستن خیلی بی ریخت و بدقیافه ان، ولی این از اونا نبود.

حالا بچه ها هم که نکته بگیر، کلا ماستو به چغندر پیوند زدن! یکی میگه بچه ها فک کنین اون دنیا همه زبون همو می فهمن. چقد ضایع میشیم. چقد راجع به مردم حرف زدیم!

و البته نتیجه گیری بحث این شد که انگلیسی ها آخرتشون الانه، چون همین الانم همه زبونشونو می فهمن چشمک.

یه چیز جالب دیگه هم این بود که تو مدتی که اونجا بودیم، دو تا بچه با دوچرخه اومدن، درست پای درختی که ما زیرش بودیم دوچرخه هاشونو گذاشتن. شروع کردن از درخت بالا رفتن خنثی. از درخت رفتن بالا، برگشتن پایین، سوار دوچرخه شون شدن، رفتن!

ما نفهمیدیم واقعا هدفشون چی بود که این قدر هدفمند اومدن که از درخت برن بالا و بعدش برن! ولی خب حتما یه چیزی تو ذهنشون بود دیگه سوال!

کلا دو ساعتی بیشتر اونجا نبودیم. بعدش دیگه نخود نخود هر که رود خانه ی خود. ما هم با دوچرخه رکاب زنان برگشتیم خونه مون لبخند.

--

چند شب پیش دوستم بهم تو وایبر زد که Campus card ام دیگه اعتبار نداره. کلا ما غیر از کارت دانشجویی یه کارت دیگه هم داریم که همون Campus card ه و میشه شارژش کرد و باهاش تو سلف غذا خورد و کلا از تسهیلات دانشگاه استفاده کرد.

این دوستم چون خودشم دکتراش یه جوریه که نمی تونه کارت دانشجویی بگیره (ویزاش ویزای کاره ) به من گفته بود این کارتو بگیرم و بدم به اون که استفاده کنه. منم چون خودم اصلا از تسهیلات دانشگاه استفاده نمی کنم گرفتم و بهش دادم.

حالا بهم گفت که مثل اینکه می خوان کال این کارتا رو جمع کنن. باید برین تحویل بدی و پولی که توشه بگی بریزن به حساب کارت دانشجوییت. منم چون دیدم پول اون بنده خدا توشه و اون خودش واسه خودش شارژ می کرد، گفتم پس زود برم تحویل میدم که پول بنده خدا توش نمونه.

یه کتاب هم از ایران خریده بودیم واسه دوستمون. بهش گفتم جمعه میام کتابو بهت میدم، کارتو ازت می گیرم که ببرم پس بدم.

امروز رفتم کتابو بهش دادم، بعد گفت منم باید برم یه جلسه ای، مسیرم باهات یکیه، الانم یه نیم ساعتی مونده تا شروع جلسه، اگه وقت داریم بریم یه قهوه با هم بخوریم. منم گفتم باشه. اول رفتیم سلف. من کارتو پس دادم، خانومه پولو به صورت نقدی بهم داد. هر کار کردم دوستمون پولو نگرفت، گفت باشه واسه پول کتاب.

از اونجا رفتیم یه قهوه سفارش دادیم تو همون سلف (البته من که اصولا قهوه نمی خورم، هات چاکلت سفارش میدم) و نیم ساعتی با هم بودیم.

بعدش هم دیگه از یه جایی از هم جدا شدیم و من اومدم خونه. وقتی رسیدم دیدم پاسپورت جدیدم رسیده لبخند.

--

اسلایدامو آماده کردم برای کنفرانس، ولی هنوز تمرین نکردم. به نظرتون میشه 35 تا اسلایدو تو 20 دقیقه ارائه داد؟ خنثی.

--

منشی ایمیل زده که من اشتباه فهمیدم وقتی استاد گفته قراردادتو تمدید کنم. قراردادتو دوباره برات نوشتم، تا آخر مارچ 2016 تمدید کردم، گذاشتم تو پست باکست. هر وقت اومدی ورش دار لبخند.

--

تازه دیروز فهمیدم که استاد وقتی مقاله رو سابمیت کرده، affiliation منو زده دانشگاه دومم!

حالا فک کن من موقع ارائه میگم فلانی هستم از دانشگاه فلان (دانشگاه دومم)، اون وقت این ویزیت کارتایی که سفارش دادم همه اش با اسم دانشگاه اولمه!!

--

هنوز یه چیزایی از ایران هی یادم میاد، هی میام می نویسم نیشخند.

خونه ی مامانم اینا بودیم، مامانم می گفت بچه ی بزرگتر خواهر بزرگتر اومده بهش گفته جذرو بهم یاد میدی؟ مامان منم بهش یاد داده. بعد رفته سر کلاس گفته که بلده و معلم کلی خوشش اومده، هم از اینکه بچه درسو پیش پیش بلد بوده، هم از اینکه مامان بزرگش بهش یاد داده.

مامان من کلا حافظه اش خیلی خوبه. چیزایی که پنجاه سال پیش تو مدرسه یاد گرفته رو خیلی خوب بلده.

بهش گفتم خب حالا که اونا رو خوب یادت بوده بگو ببینم عدد اتمی آهن چنده؟

مامان: 56!

من: مس؟

مامان: مس 63. آلومینیوم 27!

من: خنثی تعجب!


[ ۱۳٩٤/٢/٢٦ ] [ ٩:٠۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب