یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز صبح خیلی خوابم می اومد موقع رفتن. کلا دیشب خوب نخوابیدم.

دیروز یه خبر خوندم راجع به یه بنده خدایی که تو رشته ی ما فوت کرده بود. آدم بزرگی بود تو رشته ی خودش. منم دیده بودم که تا همین چند وقت پیش تو میلینگ لیست ها بچه ها رو راهنمایی می کرد. اواخر سال 2014 متوجه شده که سرطان داره، دو سه روز پیش فوت کرده. یه نفر اومد تو میلینگ لیست خبر فوتشو داد. بعد همه شروع کردن به ابراز همدردی و گفتن اینکه طرف آدم بزرگی بود و روحش شاد و از این حرفا.

طرف یه وبلاگ شخصی هم داشت که من وقتی سرچش کردم پیداش کردم. از وقتی سرطان گرفته بود وبلاگو شروع کرده بود که جریان سرطان و پیشرفتشو یا پس رفتشو توضیح بده.

کلا دیروز همه اش تو فکر این آدم بودم. حالا شب خواب دیدم رفتیم خونه ی یه نفر که من وبلاگشو می خونم!!! اونم خانوادگی! بعد مامان طرف قراره یکی دو سال بعد فوت کنه!!

واقعا هیچ ایده ای ندارم چرا این بنده خدا؟ چرا مامانش؟ البته یادمه تو وبلاگش از بیماری باباش خونده بودم.

کلا فرآیند ذهنیم خیلی برام جالب بود که رفته گشته یه نفری که والدینش مشکل پزشکی دارنو پیدا کرده، اونو انتخاب کرده واسه خواب دیدن!

صبح که بلند شدم خسته ی خسته بودم، از اون خوابیدنا که اصلا انگاری هیچی نخوابیدی. همون جوری خوب آلود صبحونه خوردم. من کلا نمی تونم صبحونه رو از برنامه ی غذاییم حذف کنم ( البته ناهار و شامو هم همین طور چشمک نیشخند). دیگه صبحونه رو خوردم و راه افتادم. الانم که دیگه جدیدا باید زودتر راه بیفتم تو ترم جدید چون قرارم با استادم صبحه. هنوز بهش عادت نکردم.

همین که رسیدم ایستگاه قطار دیدم یه چیزی روی تابلو هی نمایش داده میشه. از اینا که عین اون مونیتور جلوی اتوبوس هی میاد رد میشه، حتی اگه بخوای هم نمی تونی نخونیش نیشخند (وقتی حروفش برعکسه که دیگه خیلی اعصاب خورد کنه اونا چشمک) . خوندم دیدم نوشته باز کارمندای قطار آلمان (دویچه باهن) می خوان اعتصاب کنن. ولی خوشبختانه اعتصابشون از فردا شروع میشه.

کلا همیشه همین طورین. مثلا یه روز یا دو روز قبل ترش نهایتا خبر میدن که می خوان اعتصاب کنن. حالا فعلا نوشتن شیش روز. اگه همین شیش روز باشه من مشکلی ندارم برای هفته ی بعد، یعنی دوشنبه تموم میشه اعتصاب ولی امیدارم بیشترش نکنن.

قطار هم امروز خیلی شلوغ بود. کلا قطاری که جدیدا باهاش میرم بدتر از قبلیه اس. آخه بعضی قطارها کلا اتوبوسی ان، اما بعضی ها کوپه دارن که توی کوپه ها صندلی هست. این از مدل دومی هاست. من فکر می کنم این دومی ها تعداد صندلی هاشون کمتره. به تمیزی اون قطاری هم که قبلا همیشه می گرفتم نیست.

یه جا یه خانومه نشسته بود، بغلش یه کیف گنده روی صندلی بغلیش بود که پر از چیزایی شبیه برگه و مدرک و این چیزا بود. بغل اون کیفه یه صندلی خالی بود. من یه نگاهی به جایی که نشون میده صندلی رزرو شده یا نه انداختم ولی شماره ی صندلی رو پیدا نکردم اونجا. آخه مثلا توی اون کوپه (البته بهتره بگم کوپه مانند!) حدود ده تا صندلی بود، ولی تعداد صندلی هایی که مشخص شده بود رزروه یا نه شیش هفت تا بیشتر نبود. از خانومه پرسیدم اینجا خالیه؟ گفت آره.

نشستم، پنج ثانیه بعد یه آقایی اومد گفت اینجا جای منه! دیگه منم بلند شدم رفتم اون ور تر تو کوپه ی بعدی که برم ببینم جایی می تونم جا پیدا کنم یا نه که دیدم بقیه هم وایستادن. معلوم بود جا نیست. منم وایستادم.

همون جوری لپ تاپمو در آوردم دستم گرفتم برای خودم یه بار ارائه مو تمرین کردم. یه دقیقه بیشتر شد از 20 دقیقه. لپ تاپمو بستم و تو ذهنم مرور کردم که کجاها رو کمتر بگم که اون یه دقیقه جبران بشه.

وقتی رسیدم دانشگاه، دوباره نشستم برای خودم یه بار ارائه دادم تا وقت قرارم با استاد بشه.

حدود پنج دقیقه به ده رفتم اتاق استاد، آخه به بچه های گروهش گفته بود ده بیان که من ارائه بدم.

رفتم استاد تو اتاقش نبود. یه چند ثانیه ای وایستادم دیدم داره از سمت آشپزخونه میاد. یه بشقاب هم دستش بود که توش کیک داشت. آورد گذاشت روی میزش. به منم گفت بشین تا کار بچه ها تو اتاق جلسه تموم بشه (کلاس داشتن بچه ها) بعد میریم تو.

استاد داشت دنبال یه کتابی می گشت تو کتابخونه اش و من داشتم به این فکر می کردم که چقد خودشو تحویل می گیره. چه کیکی آورده بخوره. این همه کیک نیشخند.

اتاق خالی شد و من زودتر از بقیه رفتم تو که لپ تاپمو وصل کنم به پروژکتور. دیدم استاد هم اومد تو با کیکاش. گفت این کیکو دیروز پختم. گفتم حالا که دختر معمولی قراره ارائه ی تمرینی داشته باشه بیارم که جلسه از خشکی درآد.

کلا خیالم راحت شد فهمیدم از اون کیکا به منم میده خنده. به همه تعارف کرد ولی من گفتم بعد از ارائه ام می خورم. البته کاش قبلش خورده بودم؛ همه اش تو فکرش بودم نیشخند.

(البته این تیکه ی آخرو شوخی کردما، کلا دست و پام می لرزید اون اولش، خیلی استرس داشتم!!)

به استاد گفتم وقت بگیر، من ارائه بدم. گفت باشه. ارائه دادم؛ تموم شد؛ گفت شد 19 دقیقه لبخند.

بعدش هم بچه ها شروع کردن به نظر دادن که کدوم قسمتا رو چطوری بگم بهتره. استاد هم خودش کلی نظر داد.

من دلم می خواست با بچه ها آشنا بشم، اولش گفتم بذار آخرش از همه شون می پرسم اسماشون چیه، چی کار می کنن اینجا. آخرش که رسید استاد گفت خب من یه سری کامنت دارم که فکر نمی کنم دیگه لازم باشه همه باشن که بگم، از همه تون تشکر می کنم شماها پاشین برین، دختر معمولی تو هم بیا اتاقم تا کامنتا رو بگم!

هیچی دیگه، اصلا نتونستم بفهمم کی کی بود! حتی اسم بچه ها رو هم نفهمیدیم. دانشکده ی ما هم (همین دانشگاه دوممو میگم) مشکلش اینه که فقط اسم آدما رو می نویسه تو سایت. بچه ها صفحه ی شخصی ندارن که آدم بره عکس و اسم و رسمشونو یه جا ببینه.

اگه بخوام بفهمم اون بچه ها کی بودن باید برم تک تک اسما رو تو دانشکده نگاه کنم، بعد تو گوگل بزنم، عکسشونو نگاه کنم ببینم تو آدمایی که من امروز دیدم بوده طرف یا نه خنثی.

خلاصه، بعد از ارائه من عین این جوجه هایی که دنبال مامانشون راه می افتن راه افتادم دنبال اوستا که برمی اتاقش! البته اتاقش همون اتاق بغلی بودا ولی خب خیلی این حس جوجه بودن بهم دست داد نیشخند. آخه واقعا عین همین مرغا بود که می خواست به جوجه بگه بچه تو هیچی بلد نیستی، بیاد یادت بدم باید چیکار کنی!!

رفتم تو اتاقش، دیدم برام یه فایل نوشته، هر از گاهی نوشته آخرین جمله ی من چی بوده، رو کدوم اسلاید بودم، دقیقه ی چند؟!!تعجب

یکی از رویاهام اینه که بتونم سرعت تایپ استادمو داشته باشم!! حالا جالبه همه ی آدمای ایرانی ای که منو می بینن از سرعت تایپم تعجب می کنن، به نظرشون من خیلی تند تایپ می کنم. ولی در مقابل استادم واقعا در حد همون جوجه ام.

یاد این شعره افتادم:

گربه شیر است در گرفتن موش/ لیک موش است در مصاف پلنگ

حتی استاد بعضی جاها جمله هامو نوشته بود، می گفت مثلا اینو این طوری نمی گفتی بهتر بود. این جوری بگو! من نمی دونم کی وقت کرد پردازش کنه من چی گفتم، کی وقت کرد پردازش کنه آیا می شد بهتر هم گفت یا نه؟ کی وقت کرد اینا رو بنویسه؟ کی وقت کرد اسلاید بعدی رو گوش بده؟!!

تقریبا رو تمام اسلایدها کامنت داشت ماشاءالله! ولی در کل راضی بود. کامنت هایی که داشت (و بچه ها داشتن) صرفا در جهت بهبود ارائه دادن بود. وگرنه خدا رو شکر نه قرار شد چیزی ازش کم کنم، نه اضافه. فقط قرار شد بعضی جاها رو طور دیگه ای بگم که راحت تر قابل فهم باشه لبخند.

یکی از کامنت هایی که یکی از بچه ها داد این بود که از فلان روش می تونیم استفاده کنیم. حالا این روش چی بود؟ روشی که اون استاد خفنه که سال 2013 اومد به من پیشنهاد داد انجام بدم تا مشکل عوض کردن موضوع تزم حل بشه. بعد منم قشنگ پروپوزال نوشتم و به استاد دادم و استاد رد کرد! حالا با به به و چه چه می گفت آره روش خوبیه خنثی، میشه بعدا انجامش داد تعجب.

البته من اینو قبول دارم که اون موقع ما با داده های دیگه ای می خواستیم این کارو بکنیم و ایده خیلی خام بود و الان بهمون ثابت شده که این روش موثر خواهد بود و می تونیم آگاهانه انجامش بدیم. اما من فکر می کنم استاد اگه باتجربه بود، همون سال 2013 ایده رو گرفته بود و ازش یه تز خوب درآورده بود. منم یه سال دور خودم نمی چرخیدم.

ولی خب دیگه به هر حال تجربه چیزیه که به مرور به دست میاد؛ همون طور که خود من الان تو کلاس درسم طوری رفتار نمی کنم که ترم پیش رفتار می کردم. منم یاد گرفتم خودمو بهبود بدم و همین طور کلاسمو. مطمئنم استادم هم از تز من درس های زیادی یاد گرفته لبخند.

استاد انقد یواش یواش راجع به کامنتاش صحبت می کرد که من همه اش نگران بودم الان دیر بشه و حرفاش نصفه بمونه. آخه 11.5 کلاس داشتم دیگه. ولی یه جوری پیش رفت که قشنگ سر ساعت 11.5 راجع به تمام کامنت هایی که براش مهم تر بود صحبت کرده بود.

بیخود نیست بنده خدا از من توقع داره از تمام وقتم استفاده کنم و بهم تذکر می ده که تو یه دقیقه وقت اضافه آوردی و برای اون یه دقیقه برنامه ریزی می کنه که اینا رو بگو تا پر بشه!

ساعت 11.5 خداحافظی کردم و رفتم دوباره در اتاق بغلی رو باز کردم که بچه ها بیان تو. سه تا از دانشجوهام نشسته بودن رو مبل های توی راهرو، منتظر بودن که من بیام درو باز کنم. حالا من درو باز کرده بودم اونا نمی اومدن تو. یه دو سه دقیقه ای گذشت رفتم بهشون گفتم نمیاین سر کلاس؟ نیشخند.

دیگه مجبور شدن بیان! یکیشون گفت نمی دونم کس دیگه ای هم هست که بخواد بیاد یا نه. شاید بچه ها باز اشتباهی رفته باشن طبقه ی همکف. گفت می خوای برم نگاه کنم ببینم کسی هست؟ گفتم من تو سایت دانشگاه آپلود کردم فایلو، نوشتم که محل کلاس فلان جاست. بازم اگه فکر می کنی کسی چک نکرده سایتو، یه نگاه بکن.

بنده خدا رفت پایین، یکی رو ورداشت آورد عینک. دفعه ی پیشم همین بنده خدا بود رفت پایین بچه ها رو آورد. کلا دختر فعالیه. درسو هم قرار نیست برداره. نمره هم نمی خواد براش. فقط چون علاقه داره به موضوعای درس همه رو میاد. اولین ارائه هم مال خودشه!

قرار بود این دفعه هر کس یه کاری رو انجام بده و بیاد نتیجه شو ارائه بده. بعد که اینا اومدن بالا، گفتم خب کی می خواد اولین نفر باشه؟ اتفاقا به همین دختره نگاه کردم چون احتمال می دادم که برای اینم داوطلب باشه. گفت برای چی؟ گفتم برای ارائه دیگه. یهویی آه از نهادش بلند شد، گفت من کلا یادم رفته اصلا باید کاری انجام می دادیم.

گفتم اشکالی نداره. بذار بقیه ارائه بدن، بعد تو آخرش بیا هرچی به ذهنت می رسه بگو. تمرینشون چیز سختی نبود.

اول دانشجوی چینیم ارائه داد، بعد یه آلمانی، بعد هم همین دختره که روسه. اون کسی هم که این روسه آورده بود، وسط کلاس اومد گفت من تمرینمو آماده نکردم. گفتم خب تو هم مثل این روسه بشین، یکی دو تا ارائه گوش بده، بعد بیا هرچی به ذهنت می رسه بگو. گفت خب الان یه قرار هم با استاد دارم خنثی. گفتم خب پس چرا می پرسی دیگه؟ برو اگه قرار داری!

این دانشجوی روسم هم اومد آخر از همه ارائه داد. کلا کلاسی که توش همه اش سه تا دانشجو باشن یه جوریه. انگاری رسمیت نداره، آدم همه اش  حس می کنه همه چی تق و لقه!! ولی خب فعلا کلاس من این طوریه دیگه.

بعد از کلاس رفتم اتاقم و نشستم سر کارای خودم. عصری هم با قطار همیشه برگشتم.

الانم بوی قورمه سبزی همسرپز میاد بغل.


[ ۱۳٩٤/٢/۳٠ ] [ ٧:٢٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب