امروز جلسه ی گروه بود. همونی که توش هر دفعه یه نفر میاد کارشو ارائه میده.

کلا تو جلسه ی امروز اطلاعات جدید زیادی کسب کردم، مثلا اینکه یکی دیگه از بچه های ایرانی گروه هم برای همون کنفرانسی که من ثبت نام کردم مقاله داره و درخواست ویزا داده، ولی ویزاش هنوز نیومده.

مثلا اینکه فهمیدم یکی از بچه های ایرانی گروه که فکر می کردم ازدواج کرده، ازدواج نکرده! یعنی به هم خورده نامزدیشون.

چیه خب؟ همیشه که آدم تو جلسات گروه صرفا چیزای علمی یاد نمی گیره نیشخند.

--

صبح تازه از خواب بیدار شدیم، می خوایم صبحونه بخوریم. همسر رفته کنار پنجره وایستاده که آفتاب گرمش کنه. یه نگاه به من کرده، میگه یه عکس از من بگیر. من و خورشید، یهویی چشمک!

--

عصری قرار بود قبل از جلسه ی گروه برم برای همسر یه چیزی رو پس بدم به یه فروشگاهی. کلا یادم رفت، این قد دیر راه افتادم که جز به جلسه ی گروه به چیز دیگه ای نمی رسیدم یول.

--

شنبه دعوت شدیم خونه ی یکی از بچه ها، به خاطر همون جلسه ی قرآن همیشه مون. این دفعه باز یه شهر دیگه است. قراره به صرف صبحونه بریم لبخند.