یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دیروز صبح کلاس آلمانی-فارسی داشتم. خیلی خوب بود. بعد از مدت ها باز مجبور بودم طولانی مدت آلمانی حرف بزنم لبخند.

دوستم میگه بچه ی خاله ام تازه به دنیا اومده. این اولین cousin... cousin به فارسی چی میشه؟ میگم خب دختره یا پسر؟ میگه پسر؟ میگم خب تو این مورد میشه پسرخاله. میگه خب پس هیچی دیگه، اون مفهومی که می خواستم بگو اصلا نمی تونم به فارسی بگم خنده. می خواستم بگم این اولین cousin ایه که توی آلمان دارم، بقیه همه تو ایرانن، تمام مثلا دخترعمو، پسرعمو، دخترعمه و ... هایی که دارم. ولی این جوری که شما تو فارسی جدا می کنین دخترخاله و پسرخاله و دختردایی و اینا، این چیزی که می خواستم بگم اصلا مفهوم نداره تو فارسی نیشخند.

اینجاست که آدم می فهمه چرا میگن بعضی چیزا از یه زبونی به زبون دیگه قابل ترجمه نیست چشمک.

--

عصری زنگ زدیم به دوستامون گفتیم با هم بریم بیرون یه دوری بزنیم. اول که خانومش گفت همسرم هنوز نیومده (یه شهر دیگه بود)، گفت هر وقت امد بهتون خبر میدم. دیگه من و همسر هم راه افتادیم خودمون بریم.

ساعتای هفت و نیم دوستمون زنگ زد گفت اگه قرار هنوز پابرجاست ما الان می تونیم بیایم. گفتیم بیاین، ما تو مرکز شهریم. منتظرتون می مونیم.

اومدن، با هم رفتیم دونر خوردیم، مهمون اونا. آخه کارای دوستمون درست شده و از هفته ی بعد رسما کارشو شروع می کنه لبخند. تا الان منتظر هزار تا تایید مدرک و از این چیزمیزا بود.

بعدش هم رفتیم سلف دانشگاه. من چیزی نخوردم ولی بچه ها چایی و هات چاکلت خوردن. کلی هم این وسط صحبت و بحث شد در مورد جلسه ی قرآن.

آخه اون روز قرار شد جلسه باشه یکشنبه صبح، بعضی ها گفتن نمی تونیم بیاین، تبدیل شد به شنبه عصر (من تو پست قبلی اشتباه نوشتم، نوشتم شنبه صبح، ترکیبی از پیشنهادای ارائه شده بود اون نیشخند).

حالا بعدش دوباره همون دوستمون که گفت یکشنبه نمی تونیم، گفت ما شنبه هم نمی تونیم. چون دوست خانومش مریضه و خانومش باید به جای دوستش بره سر کار.

بعد که دیدیم اونا در هر صورت نمیان، بچه ها دوباره پیشنهاد دادن که خب پس بذاریم همون یکشنبه دیگه. حالا باز دوباره همونی که اول از همه گفته بود یکشنبه نمی تونن و بعدش گفت شنبه نمی تونن، گفت اگه یکشنبه باشه ما میایم خنده.

حالا فعلا قرارمون شده برای فردا صبح ساعت 11 به صرف کله پاچه!! حالا من و همسر از الان نگرانیم ما که کله پاچه دوست نداریم باید چیکار کنیم نگران.

--

مثلا قراره جلسه ی قرآن باشه، واسه همه چی برنامه ریزی شده غیر از قرآن! صاحبخونه پیشنهاد داده بچه ها ابزارآلات موسیقی و تار و این چیزاشونو هم بیارن یه کم لذت ببریم نیشخند. آخه دیشب یکی از بچه ها (که کلاس موسیقی رفته و کمی هم سنتی می خونه) یه فایل از یکی از اجراهای خودشو برامون فرستاد که خیلی مورد پسند جمع واقع شد.

علاوه بر اون پیشنهاد بسکتبال و والیبال هم داده شده!!

فقط من نمی دونم در اون صورت ما قراره کی برگردیم؟!! تو بهترین حالت باید بگیم یازده تا دوازده صبحونه است. دوازده تا دو قرآنه، بعدش که می خوان بخونن و بعدش هم که برن بازی کنن! با این حساب صاحبخونه باید ما رو برای صبحونه و ناهار و شام دعوت می کرد چشمک.

البته من فکر می کنم هیچ کدوم از این پیشنهادا به جز همون صبحونه و قرآن خوندن عملی نشه، چون واقعا فکر نمی کنم پیاده سازیش امکان پذیر باشه.

--

راستی دوشنبه هم تعطیله اینجا لبخند.

--

دیروز داشتم به همسر می گفتم الان از نظر اونایی که تو ایرانن ما از اوناییم که هم درس می خونیم هم تفریحمونو می کنیم و خلاصه چندبعدی ایم!! ولی وقتی خود ما، خودمونو با اونایی که اینجا هستن مقایسه می کنیم می بینیم که ما چقدر عین جلبک تک بعدی ایم!!

مثلا استاد یکی از بچه ها هست، هر روز، دقت کنین هر روز، از وقت ناهارش که یه ساعت هست، نیم ساعتشو ناهار می خوره، نیم ساعت بعدشو میره تنیس بازی می کنه، بعد میاد بقیه ی کارشو انجام میده خنثی.

همسر هم یه مدت یه جایی بود که بچه ها از یه ساعت وقت ناهار نیم ساعتشو ناهار می خوردن، نیم ساعتشو فوتبال دستی بازی می کردن، بعدش هم می رفتن بقیه ی کارشونو شروع می کردن!

حالا ما واسه یه ورزش کردن آخر هفته کلی باید برنامه ریزی کنیم، آخرشم می گیم ولش کن بابا، انقد خوردیم، کی حال ورزش کردن داره؟!!

--

پارسال یه بار رفته بودیم بیرون با هم، بچه ها والیبال بازی می کردن، یکی از بچه ها یه جوری توپو زد که افتاد تو رودخونه و آب بردش.

هفته ی پیش که با هم رفته بودیم بیرون، صاحب توپ کذایی به شوخی گفت برین توپو از رودخونه بگیرین که باز از این به بعد می خوایم بازی کنیم. خانوم اونی که توپو انداخته بود تو رودخونه می گه حقیقتش ما رفتیم براتون توپ بخریم، فروشگاه توپ والیبال نداشت، به جاش برا خودمون توپ بسکتبال خریدیم خنده.

حالا نمی دونم کسی تا فردا یه توپ والیبال ابتیاع می کنه یا نه نیشخند.

--

راستی باورتون میشه من به عمرم تا حالا والیبال بازی نکردم؟

فقط یه بار تو دبستان که بودیم، رفتم تو زمین ولی بازی نکردم اصلا. از توپ می ترسیدم. از توپی که از بالا بیاد می ترسم!

 

[ ۱۳٩٤/۳/٢ ] [ ٩:٥٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب