یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

بالاخره بعد از چندین بار عوض شدن زمان مهمونی، نتیجه ی نهایی شد یکشنبه صبح ساعت 11.

می خواستیم با بچه ها بریم، واسه همین بهمون گفتن ده اینا آماده باشیم. ما هم ساعت ده آماده شدیم و رفتیم پایین، تو مسیر وایستادیم که دیگه دوستامون مجبور نشن با ماشین بیان تو کوچه.

یه packet station جلوی خونه مون هست. داشتیم با همسر راجع به اونا بحث می کردیم. این packet station ها (که من معادل ایرانی براش ندیدم تا وقتی تو ایران بودم، اگه الان هست نمی دونم)، یه سری صندوق هستن، مثلا صد تا. وقتی مسئول اداره پست میاد خونه که بسته رو تحویل بده، اگه نباشین چند حالت پیش میاد. یه حالتش اینه که زنگ یکی از همسایه ها رو می زنه و بسته رو میده به اون. یه برگه هم می اندازه تو صندوق پست شما که مشخص کرده که مثلا دادن به خونه ی واحد فلان، به اسم فلانی. شما باید برین از اونجا بگیرین.

حالت دیگه اش اینه که بسته رو می بره میذاره توی یکی از صندوق های این packet  station ها و یه برگه می اندازه توی صندوق پست شما که گفته برین از packet station فلان جا (آدرسشو می نویسه) برداین بسته تونو.

شما اون برگه رو می برین پیش اون packet station. اونجا یه مونیتور داره، مثل دستگاه خودپرداز بانک. بارکد برگه ای که دستتونه رو میگیرین جلوی دستگاه یا شایدم کده که باید عددشو بزنین (یادم نیست دقیقا، ما فقط یکی دو بار از این دستگاها بسته مونو گرفتیم. بقیه ی دفعه ها دادن به همسایه هامون!)، دستگاه براتون در اون صندوقی که بسته ی شما توشه رو براتون باز می کنه و شما بسته تونو برمی دارین و درشو می بندین.

کنار این packet station ها یه صندوق پست هم هست که میشه نامه تونو بندازین توش. هر روز هم صندوق ها رو خالی می کنن و می برن. یعنی این طوری نیست که فک کنین اگه بندازین تو صندوق پست تا دو ماه دیگه کسی درشو باز نمی کنه و نامه تون دیر می رسه!

داشتیم با همسر سر این بحث می کردیم که چرا ما همیشه میریم اداره ی پست نزدیک خونه مون و بسته مونو پست می کنیم؟ همین جا که صندوق هست، روش هم نوشته که هر روز چه ساعتی خالی می کنن، می تونیم خیلی راحت بسته مونو از همین جلوی خونه مون پست کنیم. فقط کافیه بریم تمبر بخریم که هر وقت خواستیم تو خونه داشته باشیم. قیمت تمبر لازم برای نامه های سایزهای مختلف رو هم که می دونیم.

در همین گیر و دار دیدیم یه آقایی اومد، خیلی شیک و مجلسی یه کمی با دستگاه ور رفت، در یکی از صندوقا براش باز شد، یه بسته ی بزرگو گذاشت توش و رفت.

تازه ما دوزاریمون افتاد که مثل اینکه حتی بسته ی بزرگ رو هم میشه از اینجا پست کرد!

آقاهه که رفت گفتیم بریم بیفتیم به جون این دستگاه ببینیم چه جوریاس نیشخند. اولین چیزی که فهمیدیم این بود که بابا این دستگاه حتی تمبر هم میده! ولی نمی دونم چرا برای نامه نداشت. یعنی چهار تا گزینه نشون میداد که هر چهارتاش بسته های بزرگ بودن. پس فعلا مشکل خرید تمبر ما با این دستگاه حل نمیشه.

اولین سوالی که دستگاه ازمون پرسید این بود که آیا registered customer (شاید بشه ترجمه کرد مشتری ثابت) هستیم؟ که ما هم می زدیم نه. آخه ما هیچ وقت تو سایتشون ثبت نام نکردیم.

خلاصه تو گزینه هایی که ما دیدیم هیچ حالتی برای پست کردن بسته ی بزرگ نداشت. فقط می شد بسته تو بگیری یا براش تمبر بخری.

تو همین اثنا، دوستامون اومدن و رفتیم سوار شدیم. راجع به این موضوع باهاشون صحبت کردیم. اونا گفتن ما پارسال تبلیغات پستو همه جا دیدیم که گفته بیاین تو سایت ثبت نام کنین. هر بار هم می رفتیم پست می گفتن می خواین ثبت نام کنین، ما می گفتیم نه. نمی دونستیم کاربریش چیه. حالا ما حدسمون اینه که اگه آدم تو سایتشون ثبت نام کنه، احتما می تونه با نام کاربری یا کدی چیزی وارد بشه و احتمالا اون موقع گزینه های بیشتری رو می بینه و به احتمال خیلی خیلی زیاد می تونه بسته ی بزرگ رو هم از همون صندوق ها پست کنه لبخند.

حالا اگه بیشتر رفتیم ته و توشو در آوردیم میام می گم بهتون چشمک.

--

خب حالا بقیه ی قضیه ی مهمونی رفتن خودمونو بگم. ما تقریبا ساعتای 11:25 اینا رسیدیم. صاحبخونه گفته بود زنگمون خرابه، هر وقت رسیدین با گوشیتون زنگ بزنین تا بیایم درو باز کنیم. هنوز ما تازه پیاده شده بودیم و زنگ نزده بودیم به دوستامون که دیدیم یه سری دیگه از بچه ها هم اومدن. تازه بچه ها ماشینشونو پارک کرده بودن که دیدیم صاحبخونه خودش اومد پایین. میگه ماشاءالله همه ایرانی اومدنا نیشخند. یه زوج دیگه که هنوز کلا نیومده بودن!

ما رفتیم بالا و یه کمی نشستیم تا بقیه اومدن. ساعتای دوازده هم رفتیم سراغ صبحونه که شامل پنیر و سبزی و گردو خیار و گوجه و نون بربری ایرانی و از همه مهم تر حلیم بود.

من بچه که بودم اصلا حلیم دوست نداشتم، یه بار یه حلیم خیلی خوشمزه ای آوردن خونه مون من علاقه مند شدم به حلیم، به همین سادگی لبخند.

خلاصه از اون حلیم خوشمزه من یه کاسه خوردم تا بقیه شو نون و پنیر و سبزی بخورم. آخه نون بربری ایران اصلا راحت پیدا نمیشه تو شهر ما. نون بربری ترکا فقط هست که مثل نون باگت می مونه داخلش. فقط قیافه اش مثل نون بربری ایرانیه.

راند اول که حلیم خوردم، راند دومو نون و پنیر و سبزی خوردم. کلا همه دو راند صبحونه خوردن و بعد هم یه دور چایی زدیم، تازه بعدش رفتیم سراغ قرآن خوندن.

همه نفری یه آیه خوندن، کلا فک کنم شد 11 آیه این دفعه. یه ساعتی طول کشید تا راجع بهشون بحث کردیم و صحبت کردیم.

بعدش گفتن بریم نماز بخونیم. آقایون برای خودشون جماعت خوندن. ما خانوما هم برای خودمون. از اونجایی که غیر از صاحبخونه همه مون نمازمون شکسته بود، خانوم صاحبخونه پیشنماز شد.

یادم رفت بگم ایشونم تازه عروسن و من و همسر اولین بار بود می دیدیمشون لبخند.

ما یه ساعت بود نمازمونو تموم کرده بودیم، آقایون همچنان داشتن بحث می کردن! تو آشپزخونه هم وایستاده بودن!

رفتیم فرستادیمشون برن نمازشونو بخونن تا ما بخوردنی ها برسیم چشمک. بعد از نماز قرار بود یه راند سوم هم غذا بخوریم و بریم بیرون با هم. ولی من انقد تو راندای اول خورده بودم که تا خرخره پر بودم! متاسفانه نتونستم چیزی بخورم دیگه نیشخند.

بعد از اینکه آقایون هم نمازشونو خوندن، قرار شد بریم بیرون. خانوما طبق معمول علاقه ای به ورزش کردن داشتن، ما گفتیم میایم پیاده روی، آقایون هم که توپ بسکتبال برداشتن که برن بازی کنن.

رفتیم کنار رود. زمین بسکتبال پر بود، تازه یه دونه سبد هم بیشتر نداشت. هر دو تیم به یه طرف گل می زدن.

گفتیم این چه جوریاس؟ صاحبخونه توضیح داد که معمولش اینه که شما هم میرین میگین مثلا ما هم یه تیمیم که می خوایم بازی کنیم، بعد هر گروهی که بازی می کنن مثلا تا هشت بازی می کنن و بعد زمینو می سپرن به بعدی ها.

نمی دونم تو ایرانم مردم از این کارا می کنن یا نه، ولی من فکر می کنم اگه خود من باشم برم ببینم زمین پره، هیچ وقت نمیرم بگم کی نوبت ما میشه. خوبه که یه قانون عرفی وجود داشته باشه بین مردم که خودشون خود به خود نوبتو بدن به بقیه. اگر هم تو ایران هست من انقد ورزش نکردم که کلا خبر ندارم نگران.

--

ما خانوما رفتیم یه کمی قدم زدیم و یه جا نشستیم. یکی از بچه ها سرما خورده بود، خیلی دوست نداشت فعالیت کنیم. دوست داشت بشینیم. ما هم کنار رود نشستیم. عروس خانوم جدید هم که مثل اینکه مدتی تو کار طراحی پوشاک و اینا بود و کلا خانوم خوش سلیقه ای بود و هی دوست داشت از ما عکس بگیره. کلا تو مدتی که نشسته بودیم همه اش داشتیم عکس می گرفتیم خنثی.

بعدش هم یکی از بچه ها نگاهش افتاد به یه دکه ای که اون دور دورا دیده میشد. گفت فک کنم اونجا بستنی می فروشن. بریم یه دونه بگیریم برای همه مون (حتما می دونست از اون بستنی بزرگا داره دیگه!!). نشستیم عین بچه ها کیفای شوهرامونو که همراهمون بود رو کردیم ببینیم پول داریم یا نه خنده (من کیفمو کلا گذاشته بودم تو ماشین).

خانوم صاحبخونه از اون کیفای کوچیک داشت که مخصوص سکه است. همونو باز کرد شمرد دید همون سکه ها کافیه برای خرید بستنی.

هنوز اومدیم نیت کردیم، بلند شیم بریم که همسر همین دوستمون که سرما خورده بود زنگ زد، گفت بریم؟ اونم گفت باشه بریم دیگه، آخه درس هم داشت، می خواست زودتر بره خونه.

همسر و همسر همین دوستمون کلا بازی نکردن، یعنی از اول هم قصد بازی کردن نداشتن. وایستاده بودن، نگاه می کردن. ما هم که بهمون اعلام شد باید بریم، پا شدیم پیاده برگشتیم سمت بچه ها که داشتن بازی می کردن. یه کمی بازیشونو تماشا کردیم. همون موقع ها تموم شد و بچه ها برنده شدن. البته دور قبلی اون سری دیگه از بچه هامون که بازی کرده بودن باخته بودن، ولی خب این یکی رو بردن و ما خوشحال شدیم لبخند.

بعدش هم دیگه خداحافظی کردیم و ساعتای 4.5 5 بود که برگشتیم.

وقتی برگشتیم به نظر من خیلی زود بود. یعنی من خیلی دوست داشتم بیشتر بمونیم. بقیه هم یه ساعتی بیشتر موندن حداقل. ولی خب چون این دوستامون می خواستن برگردن و ما با ماشینشون اومده بودیم، دیگه با ماشین همونا هم برگشتیم. می شد با بقیه هم برگردیم، ولی خب گفتیم رفیق نیمه راه نباشیم.

نشستیم یه کمی استراحت کردیم، بعد گفتیم پا شیم دوباره خودمون بریم بیرون یه دوری بزنیم. با دوچرخه رفتیم یه کمی محله های دور و بر خونه مونو گشتیم. بعد هم کنار یه فواره ی کوچیکی که نزدیکای خونه مون هست نشستیم و از منظره ها لذت بردیم. بعد از نیم ساعت اینا هم برگشتیم خونه. و به این ترتیب یه روز خوب دیگه مون هم تموم شد لبخند.


[ ۱۳٩٤/۳/٥ ] [ ۸:۳٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب