یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

از اونجایی که بلیت قطارا هر چی به روز حرکت نزدیک تر بشه گرون تر میشه، همیشه بلیت قطارم سه شنبه مو زودتر می خریم (البته همیشه همسر می خره چشمک).

این سه شنبه کلاس نداشتم، ولی گفتم حالا که با استاد قرار دارم و این آخرین قراری هست که قبل از رفتن به آمریکا باهاش دارم، بهتره حضوری برم. واسه همین قرارمو با استاد اسکایپی نکردم و بلیتمو خریدیم.

شنبه شب استاد ایمیل زد (به همه ی اونایی که روز سه شنبه باهاشون کار داشت زده بود، نه فقط من) که من یه خورده سرم شلوغه و نمی رسم قرارا رو حضوری داشته باشم. هر کس که قرارش اضطراری نیست، قرارشو تغییر بده.

به منم جدا ایمیل زد که تو که فردا در هر صورت کلاس نداری، پس نمیای اینجا. پس ما قرارمون اسکایپی بذاریم؟ گفتم باشه.

قرار بود تغییرایی که قرار بوده رو تو اسلایدا بدم (بر اساس نظرایی که بعد از ارائه ی تمرینی بهم دادن بچه ها) و بعد در مورد آخرین نسخه ی اسلایدا با هم صحبت کنیم.

منم درست تا دوشنبه شب اسلایدا رو درست نکردم نیشخند. نشسته بودم اون یکی آزمایشمو برنامه هاشو درست می کردم!

حالا این وسط هی با همسر می گفتیم حیف بلیتی که خریدیم. یکشنبه همسر گفت حالا بیا چک کنیم ببینیم نمیشه کنسل کرد. چک کردیم دیدیم میشه. حالا بیشتر حرص می خوردیم، آخه یه بار دیگه هم این طوری شده بود و ما گفتیم بلیتو که خریدیم دیگه، پولمون پرید خنثی.

این دفعه کارت تخفیف 25 درصد دارم. قبلا پنجاه درصد داشتم. کارت تخفیف 50 درصد این طوریه که همیشه روی قیمت اصلی 50 درصد تخفیف می خوره و اگه شما قطارو از دست بدین می تونین با قطار بعدی یا چند تا بعدترش برین. ولی کارت تخفیف 25 درصد، روی هر قیمتی که باشه، 25 درصد تخفیف می زنه. در حالت عادی اگه شما بلیتو به اندازه ی کافی زود بخرین (مثلا یه هفته به وقتش) حتما قیمت تخفیف خورده داره. با کارت تخفیف 25 درصد دوباره روی اون قیمت 25 درصد تخفیف می خوره. فقط مشکل این کارت اینه که اگه قطارو از دست بدین دیگه نمی تونین قطار دیگه ای رو بگیرین. بلیتتون پریده.

حالا دقیقا به همین دلیل بالا، من موقع کنسلی این دفعه سودی نکردم. ولی اگه دفعه ی پیش که کارت تخفیف 50 درصد داشتم بلیتمو کنسل می کردم، کلی بهم پس می دادن.

تو سایت قطار آلمان نوشته بود اگه بلیتت تخفیفی خریده باشین (یعنی همونایی که قیمتش تخفیف خورده است از اول و شما حتما باید همون قطارو سوار شین)، 17.5 یورو هزینه ی کنسلیه! بقیه شو هرچی باشه پس میدیم.

با توجه به اینکه بلیت من چندان قیمتی نداشت، عملا بعد از اینکه 17.5 یورو ازش کم شد چیزی نموند خنثی.

ولی اون دفعه که کارت تخفیف 50 درصد داشتم، چون بلیت تخفیف دار حساب نمی شد بلیتم، تقریبا تمام پولو می تونستم پس بگیرم.

ولی خب حیف که دیر فهمیدیم دیگه.

به هر حال همون چند یورو هم چند یورود بود دیگه، کاچی بهتر از هیچی چشمک.

اینو داشتم می گفتم که تا خود دوشنبه شب من هنوز هیچ کاری نکرده بودم! تازه با همسر هم رفتیم بیرون پیاده یه دور زدیم و برگشتیم، قشنگ دیگه نصف شب شد نیشخند.

هنوز اومدم برم رو اسلایدام کار کنم که دیدم استاد ایمیل زده که من سه شنبه نمی تونم، قرارو بذاریم چهار شنبه. منم از خدا خواسته گفتم باشه لبخند.

باز اسلایدامو گذاشتم کنار تا شب امتحان برسه، بعد شروع کنم نیشخند. سه شنبه شب نشستم یه کمیشو انجام دادم، ولی همچنان داشتم روی اون یکی آزمایشم هم کار می کردم. واسه همین باز نصفش موند واسه چهار شنبه!

امروز گوشیمو کوک کردم که مثلا یه ربع زودتر از همیشه بیدار شم و از ساعت 7.5 بشینم پای اسلایدام. بلند شدم دیدم یه عالمه ظرف تو سینکه. اونا رو شستم شد ساعت یه ربع به هشت، بعد مثل همیشه رفتم سر درسم نشستم نیشخند.

تا ده دقیقه به ده داشتم همچنان رو اسلایدام کار می کردم (ده قرار اسکایپیم بود با استاد نیشخند). دیگه برای استاد فرستادم اسلایدا رو و رفتم لباس تنم کنم بیا بشینم پای لپ تاپ.

همسر هم می خواست بره یه شهر دیگه، کار داشت اونجا. از اونجا بعدش می خواست بره برلین (اونجا هم کار داره)، تو راه شهر خودمون تا برلین هم باید بره یه شهر دیگه (اونجا هم کار داره!!).

تو شهر اولی که کار داشت، قرارش رسمی بود، باید کت و شلوار می پوشید. ولی برای بقیه نه. واسه همین قرار شد منم بعد از اینکه حرفم با استادم تموم شد، بلند شم برم شهر بغلی (همونجا که همسر رفته)، اون بره لباسشو تو سرویس ایستگاه قطار عوض کنه و من کت و شلوارو کراوات و این خرت و پرتای رسمی رو با خودم برگردونم.

قرار من با استاد به جای ساعت 10، ساعت ده و هشت دقیقه اینا شروع شد. هی هم وسطش قطع می شد. آخرش استاد گفت شماره بده من زنگ بزنم. حالا من خنگو بگو، بهش میگم اگه شماره ثابت داری بگو تا من زنگ بزنم، چون شماره من موبایله. گف من تو اتاقمم ولی برای من هزینه ای نداره زنگ زدن.

ولی دیگه من خودم بهش زنگ زدم. حالا فکر می کنم چه کار احمقانه ای کردم؟ خب برا چی به این فکر می کنم که پول دانشگاه پول بیت الماله، استاد باهاش زنگ نزنه به من یه وقتی؟ آخه گیرم یه یورو یا دو یورو هم هزینه اش بشه، مگه این پول واسه دانشگاه مسئله ایه؟ اصلا گیرم که باشه، مگه برای کاری غیر از درس و کار دانشگاهی استاد زنگ زده که من نگران اینم که پول نیفته واسه دانشگاه؟ اصلا مگه من وکیل و وصی مردمم؟!! سوال

والا! آخه اون ده دقیقه واسه من ارزش داره (هر ماه صد دقیقه می تونیم رایگان صحبت کنیم، بعدش پولی میشه) ولی واسه دانشگاه که چیزی نبود که! منم شدم کاسه ی داغ تر از آش نیشخند.

خلاصه، هیچی دیگه. یه مقداری از دقایق نازنین تلفن رایگانمونو اختصاص دادیم به اوستا و راجع به اسلایدای من صحبت کردیم. تقریبا همه چیز اکی ه، غیر از ایرادای مربوط به فرمت اسلایدا که استاد می گیره. میگه اسلاید مثلا 8 از سمت چپ شروعش با اسلاید 18 فرق داره! اون یکی چند میلی متر اون ور تره!!

البته منم دلیلشو بهش گفتم بهش، ولی گفتم سعی می کنم درستش کنم. آخه تو بعضی اسلایدا متن زیاد بود، اگه یه کمی کادرو جا به جا نمی کردم، متنی که الان یه خط شده، دو خط میشد، بعد نمی شد کل متنو تو یه صفحه جا بدم!

همین ایرادو راجع به فونتا هم گرفت که اونم گفتم علتش همینه. اگه من مثلا بزرگترین تیتر تمام اسلایدامو فونتشو بذارم 30، بعضی اسلایدا رو باید سه تا اسلاید کنم!! همین الانشم چهل تا اسلاید شده!

به هر تقدیر، الان اسلایدا تقریبا تمومه دیگه لبخند.

حرفم که با استاد تموم شد، ساعت بیست دقیقه به یازده اینا بود. کوکوهایی که دیشب درست کرده بودم برای امروز (هم برای ناهار خودمون، هم برای توی راه همسر) ساندویچ درست کردم (به قول تهرانی ها لقمه!) و گذاشتم تو ظرف. کوله ی همسر هم بود که باید می بردم. آخه دیگه خیلی ضایع می شد اگه همسر با کت و شلوار و کراوات می خواست کوله بندازه پشتش نیشخند.

لباس های همسر هم که دست بوس بودن.

غذا رو مجبور شدم تو دو تا ظرف بذارم. یکیش تو کیف همسر جا شد، ولی یکیشو مجبور شدم جداگونه تو یه کیسه بذارم و دستم بگیرم.

کیف خودم و اون کیسه ی حاوی غذا روی شونه ام بود، کوله ی همسر پشتم بود، لباسای همسر که توی کاور کت و شلوار بودن به علاوه ی کت پاییزی خودم هم رو دستم بود.

از خونه مون تا ایستگاه قطاری که قطارش می رفت به شهر مقصد، ده پونزده دقیقه بیشتر راه نبود. منم تا یازده کارامو کردم و راه افتادم.

همسر درست ساعت 10 رفته بود که قطار حدود ده و ربع اینا رو بگیره. دیدم منم ساعت یازده دارم راه می افتم، با خودم گفتم حتما یه قطار یازده و ربع هم وجود داره. پس باید تندتر برم. قدمامو تندتر کردم و خودمو رسوندم به قطار. چند دقیقه ای هم زود رسیدم.

هنوز بارا رو از رو سر و کولم تازه خالی کرده بودم که قطار اومد. دوباره بارا رو سوار خودم کردم و خودم رفتم سوار قطار شدم!

وقتی رسیدم ایستگاه قطار، می دونستم هنوز خیلی زوده و کار همسر تموم نشده. همون جا نشستم تا وقتی مطمئن شم همسر کارش تموم شده. بهش زنگ زدم، جواب نداد. یه لحظه بعد خودش تو وایبر گفت داره میاد.

همسر برای رفتنش به برلین هم با یه نفر دیگه که می خواست بره برلین هماهنگ کرده بود که بیاد ببردش. قرارش ساعت 1.5 اینا بود. تا اون موقع نشستیم با هم ناهار خوردیم. بعدش هم همسر رفت لباساشو عوض کرد و کت و شلوارشو داد به من که برگردونم.

برگشتنی خیلی بهتر بود، یه کوله از وسایلم کم شده بود، به علاوه ی اینکه کت و شلوار سبک تر بود از لباسایی که از اون راه آورده بودم لبخند.

بعدش دیگه همسر رفت برلین، منم برگشتم خونه.

البته در این اثنا از طرف دانشگاه یه ایمیل برام اومد که شما باید تا فلان تاریخ دفاع می کردین. حالا که نکردین باید یه گزارش پیشرفت برای ما بنویسین و بگین چرا تاخیر دارین نگران. با گزارش پیشرفته مشکلی ندارم، ولی نمی دونم علت تاخیرو چی باید بنویسم!

حالا فعلا دارم این گزارشو می نویسم تا ببینم استاد چی میگه راجع به بقیه ی ماجرا.


[ ۱۳٩٤/۳/٧ ] [ ٥:٤٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب