یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 این متنو دیروز نوشتم:

الان تو فرودگاهم دارم می نویسم. خیلی هم خسته ام. شاید یه کمی خلاصه بشه، ببخشید دیگه.

صبح ساعت یه ربع به هفت کوک کرده بودیم که بیدار شیم. من یه کمی زودتر بیدار شدم. در حد چند دقیقه البته نیشخند.

شبش هم همسر همه ی چمدون منو چید، من فقط تو حاشیه بودم چشمک. بچه ها دعوتمون کردن امروز ظهر بریم خونه شون که من گفتم دیگه اون موقع نیستم، ولی به همسر گفتن همچنان دعوت پا برجاست لبخند.

صبح با همسر رفتیم تا ایستگاه قطار نزدیک خونه مون که من از اونجا برم یه شهر دیگه. که از اونجا برم یه شهر دیگه که از اونجا برم یه شهر دیگه (تو آمریکا) که از اونجا برم شهر مقصد نهاییم نیشخند.

حالا به هر تقدیر من رسیدم فرودگاه! رفتم بارمو تحویل بدم. جلوی اون قسمت چک این یه آقایی وایستاده بود. گفت اول بیا اینجا. رفتم پیشش پرسید از کجا میای؟ گفتم از همین آلمان. گفت نه از کدوم شهر؟ بهش گفتم. گفت بارتو کی برات بسته؟ گفتم خودم و همسرم. گفت کسی چیزی بهت نداده بیاری؟ از کسی چیزی نگرفتی؟ هرچی توشه مال خودته؟ ساکتو جایی نذاشتی؟ کوله تو چی؟ همه اش پیش خودت بودن؟ با چی اومدی؟ (گفتم با قطار). گفت همه اش چمدون پیش خودت بود؟  خلاصه خوب منو سین جیم کرد که مطمئن بشه چیز خاصی همراهم ندارم. تازه صریحا هم می پرسه اسلحه با خودت نداری؟ تعجب! چاقویی، چیزی؟!!

گفت بلیتتو بده ببینم. کی برمی گردی؟ گفتم فلان روز. گفت من بلیت برگشتتو نمی بینم تو سیستم. براش برگه ای که بهش داده بودمو ورق زدم، گفت آها با یه پرواز دیگه است. اکی، برو تو صف چک این، سفر خوبی داشته باشی.

رفتم بارمو بدم به خانوم، خانومه گفت بذار رو گردونه. منم گذاشتم. بعد هرچی صفحه ی ویزای پاسپورتمو کشید تو دستگاه نتونست بخونه.

آخرش نگاه کرد، دید پانچ شده (آخه ویزا تو پاسپورتی بود که از اعتبار ساقط شده بود، وقتی پاسپورتی رو می خوان ساقط کنن از اعتبار، کل صفحه هاشو با هم پانچ می کنن. قبلا دقیقا پانچ می کردن، یعنی هر دو طرف پاسپورت سوراخ می شد. ولی مال منو یه ورشو فقط پانچ کردن، یعنی باهاش مثل برگه ی آچهاری که می خواین بذارین تو زونکن رفتار نکردن!

خانومه گفت این پاسپورت سوراخ شده. در حالت نرمال نباید هیچ خدشه ای روی برگه ی ویزا باشه. این اعتبار نداره. بیا به همکارم بگم ببینم چی میگه. اومد به همکارش گفت، اونم گفت باید زنگ بزنم بپرسم. زنگ زد به مسئولین مربوط به سفارت آمریکا (فکر میکنم به یه جایی تو همون آلمان زنگ زد، احتمالا سفارت آمریکا تو آلمان). فامیلیمو خوند و قضیه رو گفت. طرف ازش اعتبار پاسپورتو پرسید. اعتبار پاسپورتو خوند، کم کم هی تعجبش زیاد می شد. می گه اعتبارش تا نوامبر 2015 بوده؟ بوده؟این که هنوز اعتبار داره متفکر.

منم با اینکه داشت با خودش حرف می زد بهش جواب دادم، گفتم آره، ولی کمتر از شیش ماه بود، خود سفارت آمریکا بهم گفت باید پاسپورت جدید بگیرم. گفت آها!

به طرف می گفت حرف آخری که توی برگه نوشته شده رو نمی تونم واقعا بگم مخدوش شده، ولی خب کامل هم نیست. حالا من بعدا یه اسکن از اون قسمت میذارم شما ببینین چقدر "مخدوش" هست یا نیست اون عدد!

خلاصه، خانومه بعد از تلفنش گفت مشکلی نیست. بارو دوباره بردم گذاشتم رو گردونه.

--

اینجا شارژ لپ تاپم تموم شد و فهمیدم که نمی تونم لپ تاپمو شارژ کنم. چون مبدل 110 ولت به 220 ولت ندارم و از اون موقع در به در دنبال مبدل بودم خنثی.

--

حالا از این بعدشو با مبدلی که خریدم دارم می نویسم لبخند.

بارمو تحویل دادم و رفتم تو صف بعدی وایستادم. آخه خانومه گفت دیرتر از 10:30 نباید جلوی گیت باشی. منم دیدم با معطلی هایی که پیش اومده داره 10.5 میشه، دیگه رفتم تو صف. تا نوبتم شد همون ده و نیم شد.

وقتی می خواستم کارت پروازمو نشون بدم و برم که سوار هواپیما بشم، آقاهه دوباره پاسپورتا رو چک می کرد. مال منو که دید خندید، به همکارش نشون داد سوراخی که نزدیک حرف آخر خورده بود و گفت مشکلی نیست، برو. البته بازم قبلش کلی سین جیمم کرد که آیا چیزی خریدی بعد از گیت؟ کسی چیزی بهت نداده؟ کیفتو جایی نذاشتی؟

بعد از این سین جیما دیگه بالاخره ما وارد هواپیما شدیم بالاخره.

هواپیمای خیلی خوبی بود. بعدا که زنگ زده بودم به همسر راجع به کیفیت هواپیما می پرسید، می گفتم خب همه مثل همن دیگه، خوب بود. ولی وقتی بعدا پروازمو عوض کردم و رفتم نشستم تو هواپیمای دوم فهمیدم هواپیماها هم چقدر می تونن با هم فرق داشته باشن نیشخند.

مسئولای خیلی مهربونی داشت هواپیما که همه اش داشتن بهمون چیزی می دادن که بخوریم. البته خب 9 ساعت هم راه بود. واقعا دیگه آخراش خسته شده بودم. کتابی که آورده بودم با خودم تقریبا تموم شد. دو تا حدود نیم ساعتشو هم خوابیدم. ولی کلا اصلا خوابم نمی اومد. یه کمی هم بیرونو نگاه کردم. آخراشم که کشف کردن مونیتور جلوم سودوکو هم داره! تا قبلش فکر می کردم فقط فیلم داره، منم که قصد نداشتم فیلم ببینم اصلا گوشی نگرفتم از خدمه ی هواپیما. ولی وقتی دیدم سودوکو داره یکی دو تا سودو کو حل کردم تا رسیدیم.

اول پرواز یه حرفی راجع به وای فای زد، ولی من حواسم خیلی نبود، یهویی تا گفت گوشام تیز شد، ولی خب دیگه دیر شد. فقط حدس زدم که وای فای داشته باشه. گوشیمو وای فایشو روشن کردم، ولی چیزی پیدا نکرد.

هواپیمای دوم که سوار شدم، دیدم نوشته وقتی ارتفاعمون بالای 10 هزار پا باشه، on request وای فای داریم! من نمی دونم این بنا به درخواستش دیگه چیه!! خب شبکه رو روشن کنین ملت بتونن وصل شن دیگه!

پرواز دوم هم کلا سه ساعت بیشتر نبود، اونجا هم من دیگه همه اش خوابیدم و اصلا درخواست وای فای هم نکردم. آخه تو سه ساعت مگه چند ساعتشو تو ارتفاع ده هزار پایی هستیم؟!

--

تو هواپیمای اول که بودیم با خودم داشتم فکر می کردم چرا تو هیچ هواپیمایی بستنی نمی دن؟ دفعه ی بعدی که برامون خوردنی آوردن بستنی بود. گفتم کاش چیز بهتری خواسته بودم از خدا چشمک.

--

بین دو تا پروازم حدود چهار ساعت اختلاف بود.

--

ایرانی ها یه چیزی دارن به اسم entry point. اولین جایی که وارد آمریکا میشن، باید برن باراشونو تحویل بگیرن، دوباره ببرن تحویل بدن، چون دوباره باراشون چک میشه، حتی اگه پروازشون ترانزیت هم باشه، بازم باید بارشونو تحویل بگیرن. منم همین کارو کردم.

از این تیکه ی رفتار آمریکایی ها خوشم نیومد. به نظرم دیگه خیلی توهین آمیز بود. من تو سفارت آمریکا هر ده تا انگشت دستام انگشت نگاری شده بود. حتی چشماتو هم چک می کنن، میگن به یه دوربین نگاه کن. حالا نمی دونم اون عکس کلی می گیره یا چشما رو فقط می گیره، ولی فکر می کنم چشما رو تشخیص میده. حالا که رسیده بودم اینجا دوباره هر ده تا انگشتمو انگشت نگاری کردن، دوباره گفتن تو دوربین نگاه کن.

بعد رفتم بارمو گرفتم که برم دوباره تحویل بدم. سر راه که داشتم می رفتم، یه مسئولی که اونجا نشسته بود گفت میشه بیای اینجا پیش من؟ رفتم پیش اون. پاسپورتمو گرفت، دوباره چک کرد. ازم پرسید چرا اومدم؟ کی از ایران خارج شدم؟ گفتم چهار سال پیش برای تحصیل خارج شدم، ولی ... (داشتم می گفتم ولی ماه پیش ایران بودم برای مسافرت) هنوز کامل نگفته بودم که گفت خب، اکی ه. ازم پرسید چه کنفرانسی می خوام برم؟ و یه سری سوال اینجوری. بعد گفت برو.

از اونجا رفتم بارمو تحویل دادم به یه آقایی که اشاره کرد بیارش اینجا. بعد دوباره یه pre-check داشتیم. کیف لپ تاپو گذاشتم رو گردونه که از دستگاه رد بشه. خودم که می خواستم رد شم، رد شدنش یه مدل دیگه بود. آقاهه گفت دستاتو بیار جلو. یه چیزی که جنسش شبیه دستمال بود (یه کمی پرزهای نرم داشت) رو کشید به دستام، زد تو دستگاه، گفت اکی ه، برو. دوباره یه نفر پاسپورتمو گرفت نگاه کرد و گفت بر. رفتم از اون دستگاهی که همیشه رد میشیم (و به فلز حساسه و میگن کمربرنداتونو در آرین و از این حرفا) رد شدم و بالاخره وارد سالن شدم!!

البته اینم بگم که در تمام مدت چک کردن کاملا با من با احترام برخورد شد، حتی خوش و بشی هم می کردن و می گفتن آلمان چطوره؟ ایران کشور بزرگیه، نه؟ مثل روسیه و چین نیست، ولی بزرگه. امیدواریم بهت خوش بگذره و سفر خوبی داشته باشی و از این حرفا. خیلی هم خوشرو و خندون بودن.

اما به هر حال این همه چک کردن از نظر من واقعا توهین آمیز بود.

--

رفتم تو سالن نشستم و اون چیزای بالا رو براتون نوشتم که بعد معلوم شد هیچ راهی برای شارژ کردن لپ تاپم نیست. رفتم مغازه های تو فرودگاهو نگاه کردم، حدود 35 دلار، دیگه کمترینشون 30 دلار اینا بود مبدل های 110 به 220 ولت. منم گفتم باشه فردا میرم از تو شهر می خرم.

بعد از چهار ساعت که واقعا خودمو با کلی دردسر سرگرم کردم، بالاخره سوار هواپیما شدم و در نهایت ساعت 9.5 اینا رسیدم فرودگاه شهر مقصد. البته دیگه تا رسیدم واقعا زمانو گم کرده بودم. آخه خود این دو تا شهر هم با هم حدود دو ساعت اختلاف ساعت داشتن. یعنی به ظاهر من مثلا 8 راه می افتادم، 9.5 می رسیدم، ولی در اصل من سه ساعت پرواز داشتم!

نمی دونستم الان روزم چند ساعت بوده؟ چند ساعته من بیدارم؟!! خیلی دیگه خسته بودم، واقعا خوابم می اومد. تو هواپیمای دوم همه شو خوابیدم.

تو فرودگاه از قسمت اطلاعات پرسیدم من چطوری می تونم برم هتلم؟ آدرسو بهش نشون دادم، گفت الان خیلی دیره، بهتره بری با شاتل بری. بقیه ی چیزا الان راحت نمی برنت اون قسمت شهر. گفتم باشه.

رفتم سوار شاتل بشم، اون دکه ای که روش نوشته بود شاتل بسته بود. همین جوری حیرون بودم که یکی ازم پرسید تاکسی می خوای، منم که فرق شاتل و تاکسی رو نمی دونستم (و دکه ی شاتل هم بسته بود)، گفتم آره. به دوستش اشاره کرد و اومد منو سوار کرد. همون اول گفت 70 دلار میشه. گفتم خب باشه دیگه، چیکار کنم؟ فقط به من رسید بدی که ... گفت براری شرکت می خوا؟ باشه. گفتم آره.

تو راه ازش پرسیدم شاتل چیه؟ تاکسی چیه؟ گفت شاتل یعنی چند نفرو با هم سوار می کنه، هر کسو سر جایی که می خواد پیاده می کنه (همون تاکسی تو سیستم ایرانی) ولی تاکسی دربسته دیگه.

و به این ترتیب برام قضیه روشن شدنیشخند.

زیاد تو راه نبودیم تا هتل، ولی هتل یه جورایی تو بر و بیابونه نگران. به آقاهه گفتم این الان تو شهره؟!! گفت نه، با شهر یه کمی فاصله داره. ولی شاتل داره. نگاه کن، نوشته Free shuttle. دیدم یه ماشین اون جلوی هتل وایستاده، همینو روش نوشته.

--

بقیه شو بعدا میام می نویسم. الان شاتلم یه ربع دیگه میره، باید برم!!


[ ۱۳٩٤/۳/۱٠ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب