یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

وقتی اومدم تو هتل چمدونمو باز کردم، دیدم یهویی یه چیزایی ازش افتاد بیرون! دیدم یه برگه هم توشه. برگه رو خوندم، نوشته بود ما چمدون شما رو چک کردیم و بعد هر چیزی رو برگردوندیم سر جاش. ما برای اینکه چمدون شما رو چک کنیم، قفلشو باز کردیم. اگه کارمندای ما موفق نشن قفلو باز کنن می شکنن، و ما مسئولیتی در قبال این موضوع نداریم تعجب.

خیلی برام جالب بود واقعا! خب این همه چ می کنن، اصلا بکنن، باشه اشکالی نداره، ولی خب مگه مجبورین وقتی طرف نیست چک کنین چمدونشو؟ خب جلوی خودمون بگن چمدونتو باز کن تا باز کنیم دیگه. یا حداقل قبلش اطلاع بدن که لطفا چمدونتونو رمزشو تنظیم شده قرار بدین که ما بتونیم باز کنیم.

اون موقع که من بارمو تحویل گرفتم و دوباره بردم دادم، در واقع دادم به اشخاصی که بارا رو می برن که چک بشه. اونا هم زحمت می کشن قفلا رو باز می کنن!

حالا خدا رو شکر قفل من سالم بود. جالب بود اتفاقا وقتی تو پرواز بعدی از رو گردونه برداشتم چمدونمو تعجب کردم که دیدم زیپ هاش هر دو تو منتهای الیه یه سمتن. در حالی که قفل چمدون یه جایی اون وسطا بود.

گفتم خب حتما من آخرین بار چیزی ورداشتم، بعد قفلش نکردم!

وقتی تو هتل اون نوشته رو دیدم فهمیدم من قفل کردم، اینا خودشون باز کردن.

وسایلمم که چقدر سر جاشون گذاشته بودن واقعا! در چمدونو باز کردم دقیقا یه چیزی پرت شد بیرون!

به هر حال آمریکاس دیگه، چی کار کنیم؟

--

با اینکه کلا زیاد نخوابیده بودم، حدود 2.5 ساعت تو هواپیمای دوم + دو تا حدود نیم ساعت تو هواپیمای اول، ولی اصلا خوابم نمی اومد. رفتم یه دوش گرفتم، گفتم بلکه خسته بشم بخوابم. آخرش ساعت 12.5 خوابیدم. ساعت 1:40 صبح بیدار شدم. متوجه شدم چند نفر دارن تو راهرو راه می رن، گفتم خب حتما به خاطر راه رفتن اینا بیدار شدم. دوباره راحت خوابم نمی برد، انگاری بدنم دلش می خواست بیدار باشه، عین وقتی که صبح بیدار میشم سر حال بودم!

به زحمت دوباره خوابیدم، 2.5 دوباره بیدار بودم، باز به زور خودمو خوابوندم، ولی دیگه از 4.5 اصلا راه نداشت. به هیچ وجه خوابم نمی برد. ساعت 5 از بی حوصلگی تلویزیونو روشن کردم. صداشو یه جوری گذاشته بودم که خودم به زور می شنیدم! آخه می گفتم الان اتاق بغلی با خودش میگه این دیگه کیه همسایه ی ما شده؟ نیشخند.

ساعت شیش بیدار شدم همه چی رو مرتب کردم که 6.5 برم صبحونه بخورم. حدود بیست دقیقه به هفت اینا بود که رفتم پایین. اون قدری که فکر می کردم خلوت نبود رستوران. فک می کردم همه اون موقع خواب باشن، ولی خب از من سحرخیزتر هم کم نبود انگار چشمک.

قبل از اینکه برم صبحونه بخورم از مسئول هتل پرسیدم کجا میشه مبدل 110 ولت به 220 ولت خرید؟ گفت دقیق نمی دونم ولی خیابون اصلی شهر (خیابون پاساژها و فروشگاها) مطمئنا توش مغازه هایی هستن که دارن.

بعد از صبحونه رفتم با لپ تاپی که اونجا گذاشته بودن آنلاین شدم و با همسر یه کمی چت کردم. آخه دیگه لپ تاپ و گوشیم هر دو تا عملا خاموش بودن. نمی شد باهاشون کاری کرد.

همونجا آنلاین چک کردم فهمیدم امروز اصلا کنفرانس نیست. گفتم خب پس امروز کامل مال خودمه دیگه. میرم می گردم لبخند.

شاتل هر یه ساعت یه باره، مثلا 8 9 10 ... راه می افته از هتل و تا یه ایستگاه های خاصی می بره آدمو. برای برگشتن، هر زمان که بخوای می تونی زنگ بزنی و بگی شاتل بیاد دنبالت و برت گردونه هتل.

با توجه به اینکه هتلم بیرون از شهره، خیلی خیلی گزینه ی خوبیه این شاتلی که گذاشتن، وگرنه کلی پول تاکسیم میشد.

با شاتل ساعت 8 رفتم مرکز شهر. خیابونی که شاتل توش نگاه می داشت، متقاطع بود با خیابون اصلی شهر. یه تیکه رو باید پیاده می اومدم. پیاده اودم تا رسیدم به خیابون اصلی شهر، درست سر نبش، یه سوپرمارکت بود. اول نمی خواستم برم تو، ولی از پشت شیشه دیدم یه قسمت نوشته photo، گفتم اگه قاب عکس و این جور چیزا داره، بعید نیست مبدل هم داشته باشه.

رفتم تو، اول از یه خانومی پرسیدم، یه مبدل هایی بهم نشون داد 35 یورو. گفتم دیگه ندارین؟ گفت باید یه مدل دیگه هم باشه، صبر کن. رفت به یه آقایی گفت، اون اومد راهنمایی کرد و یه مبدل بهم نشون داد که 12 دلار بود. دیدم خب این قیمتش خیلی معقول تره، دیگه همونو خریدم لبخند.

یه کمی هم تو همون خیابون دور زدم و از در و دیوار عکس گرفتم. تو همین حین هتلی هم که کنفرانس قرار بود توش برگزار بشه رو رویت کردم و کارم برای روز بعد آسون شد.

حدود یه ساعت و نیم بعد از زمانی که ما رو پیاده کرده بودن، زنگ زدم که بیان برم گردونن (چقد آدم حس مهم بودن بهش دست میده مژهچشمک).

البته من که تلفن نداشتم، خود اون آقایی که پیاده مون کرد، گفت اگه تلفن نداشتین برین این تو بگین براتون زنگ بزنه. منم رفتم پرسون پرسون ببینم کجا برام زنگ می زنه، رفتم طبقه ی چهارم همون ساختمون جلوی ایستگاهمون و خانومه برام زنگ زد.

وقتی رسیدم هتل سریع گوشیمو زدم به شارژ. بعدش هم با همسر و برادر کوچیک تر تماس گرفتم و اطلاع رسانی کردم که من از زندون در اومدم و الان دوباره می تونم با دنیا در تماس باشم چشمک.

بعدش هم نشستم با اینترنت یه کمی دنبال رستوران حلال گشتم (می تونین از سایت ذبیحه استفاده کنین). کلا دو تا تو مرکز شهر بیشتر پیدا نکردم. یکیشو که نظرای خواننده هاش خیلی خوب بود و خیلی ازش تعریف کرده بودنو انتخاب کردم که برم.

وقتی رفتم فهمیدم مال سوریه ای هاست. پرسیدم همه چی حلاله؟ گفت آره. منم نشستم یه چیزی سفارش دادم. یکی از استفاده کننده های این رستوران تو نظرش نوشته بود همه چیش خیلی خوب بود، ولی من هر لقمه رو یه عالمه می خواست بجوم، گوشتش اصلا خوب نپخته بود.

منم شدم مصداق بارز همون وضعیت! واقعا هر لقمه رو فک کنم باید 50 بار می جویدم حداقل!! اما برنجش خیلی عالی بود، مثل ما ایرانی ها پخته بود، مثل ترک ها نبود سیستمشون. مغازه اش هم منو یاد فیلم های سوریه ای قدیمی می انداخت، واقعا احساس می کردم تو حلبم تو اون فیلما.

یه فیلمی بود بچه بودیم میداد، اسمش یادم نیست، فقط یادمه یه دختری توش بود به اسم زکیه که خوشکل نبود. یه نامزدی داشت که این دختره رو دوست نداشت و چشمش دنبال یه دختر دیگه بود. نمی دونم یادتونه یا نه. عجیب حس می کردم تو حال و هوای اون فیلمم! نمی دونم واقعا چه شباهتی به اونجا داشت، ولی من واقعا حس می کردم دارم تو یه فیلم سوریه ای غذا می خورم!

به هر حال ناهارو خوردم و برگشتم. به لطف این ناهار خوردن یه سری جاهای تاریخی شهرم کشف کردم نیشخند. چند تا عکس هم اونجا گرفتم و گفتم برگردم مرکز شهر. کم کم داشت بارون می گرفت. کم کم شدت گرفت، کم کم شر شر شد!!

می خواستم برگردم هتل که یادم اومد برای شام هیچی نگرفتم. قصد نداشتم شامو دوباره برم بیرون یا غذای گرم بخورم، دلم می خواست یه چیز خالی ساده مثل یه نون و پنیر بخورم. گفتم میرم از یه سوپرمارکت یه کمی پنیر می خرم با یه ذره نون. دریغ از یه فروشگاه که همچین چیزی داشته باشه.

سه چهار تا فروشگاه بهم آدرس دادن، هیچ کدوم اون چیزی که من می خواستم نداشت. بعضی هاشون که اصلا پنیر نداشتن، بعضی هاشونم پنیر ورقه ای داشتن فقط!

آخرش تو یه فروشگاه یه بسته بیسکوئیت برداشتم و اومدم بیرون. می خواستم بیام خونه، باز با خودم گفتم بذار برم از همین میوه هایی که دونه ای می فروشن هم یکی دو دونه بردارم. دو تا nektarine برداشتم که هر کدوم 50 سنت بود، با یه گلابی که 0.79 سنت بود. بعد که رفتم حساب کردم معلوم شد هر کدوم از نکتارینا 1 دلار بوده!!

به این ترتیب یه شام کاملا سردستی شامل سه عدد میوه (به ابعاد فوق الذکر!) و یه بسته بیسکوئیت کرمدار (که توش شاید هشت تا ده تا بیسکوئیت باشه) شد حدود 4 یورو!

اومدم خونه اصلا گرسنه ام نبود. فقط یه دونه از نکتارینا رو خوردم و خوابیدم.

صبح باز همون بساط بود، از ساعت 4 کلا خوابم نمی برد!! به زحمت هی خودمو می خوابوندم تا ساعت 5 اینا که دیگه دیدم فایده نداره و کلا از جام بلند شدم و روزمو شروع کردم.

تا بدن من بخواد عادت کنه من برگشتم آلمان، باز یه هفته هم اونجا دردسر دارم مطمئنا!!


 

[ ۱۳٩٤/۳/۱٢ ] [ ٥:۱٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب