یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

صبحونه مو خوردم و رفتم کنفرانس. با اینکه کنفرانس خودش صبحونه داشت، گفتم بذار همین هتل بخورم، شاید اونجا غیر از کیک و این چیزا چیزی نباشه واسه صبحونه. صبحونه ی هتلم زیاد دوست نداشتم، کالباس و این چیزاشو که ما نمی تونیم بخوریم، بقیه ی چیزاشم اون چیزی که ما می خوایم نبود. مثلا اصلا کره و عسل و پنیر نداشت. یه چیزی داشت شبیه مربا و یه چیزی شبیه کره که من از همونا خوردم.

لوبیا هم داشت که روز دوم کشفش کردم که خیلی خوشمزه است، فک نمی کردم این قد خوشمزه باشه. له له کردن لوبیا رو، عین غذایی که مامانا برای بچه ی هفت هشت ماهه درست می کنن!

تخم مرغ هم هست که فکر می کنم فقط زرده شه، انگاری پختنش و بعد کلی همش زدن، من زیاد دوسش ندارم، ولی خب بهتر از گرسنه موندنه!

یه سری هم کیک و مافین گذاشتن که اونا هم بد نیستن، ولی هیچ کدوم از صبحونه هاش منو جذب نمی کنه.

ضمنا اینجا اولین هتلیه که می بینم ظرف یه بار مصرف گذاشته برای صبحونه.

بعد از صبحونه رفتم هتلی که کنفرانس اونجاست. همون اول رفتم جلوی پذیرش و کیف و این چیزایی که به همه میدنو گرفتم. میزهای صبحونه هم اون وسطا چیده شده بود. صبحونه ی اونجا از هتل خودم بهتر بود، حداقل از نظر کیک هایی که گذاشته بود چشمک. ولی من دیگه سیر بودم چیزی نخوردم.

داشتم قدم می زدم که یکی از بچه های همه دوره ی کارشناسی رو دیدم. اول یه لحظه شک کردم که درست می بینم یا نه، ولی خب بعدش یادم اومد که اونم الان آمریکاست. با یکی از بچه ها ازدواج کرده بود که اونم یه سال پایین تر خودمون بود.

خانومش هم اونجا بود، دیگه سلام و علیک کردیم و از اون به بعدشو کم و بیش با هم بودیم. کلی ایرانی دیگه هم دیدم و باهاشون آشنا شدم.

یکی از این ایرانی هایی که دیدم کسی بود که من خیلی کاراشو دنبال می کردم، دقیقا می دونستم رو چی کار می کنه، کجا بوده، الان با کی کار می کنه.

خلاصه، کلا با ایرانی های اونجا هم آشنا شدم. تو زمان هر زنگ تفریح هم یه چیزایی برای خوردن گذاشته بودن که من هیچ کدومو دوست نداشتم. یعنی یه بارش که ما اصلا نفهمیدیم این کیکا کجاست؟!! فقط دست تک و توکی دیدیم، هرچی هم دور و برو نگاه کردیم میزی ندیدیم که روش کیک باشه!

تو زنگ تفریح بعدی هم که کلا خیار و گوجه و مارچوبه و از این چیزا گذاشته بودن!! که من فقط یه کمی خیار خوردم. یه مقداری هم سس مانند بود که انگاری باید اینا رو می زدیم اون تو و می خوردیم که من اصلا از مزه شون خوشم نیومد. کلا هم اصلا دوست نداشتم به عنوان میان وعده مثلا گوجه بخورم!

ناهار هم برای دانشجوها داشت که شامل لوبیا سبز نپخته (یا شاید خیلی کم پخته)، یه کمی برنج و توفو بود. سالاد هم داشت. اول سالاد آوردن. منم یه کمی خوردم. بعد روش یه کمی سس ریختم. دوباره که خوردم دیدمد بله، سس توش سیر داره!! تو ناهار روز قبلش هم طرف یه سسی برام گذاشته بود که توش یه عالمه سیر داشت. من نمی دونم این آمریکایی ها چه علاقه ای به سیر دارن!! آخه آدم تو سالاد ناهار کنفرانس سیر می ریزه؟!سوال

برنامه های عصرشو من کلا نرفتم، یعنی کل session رو دوست نداشتم، اصلا به من نمی خورد، منم نمی تونستم سر در بیارم.

اما یه قسمت برنامه بود که حدود 1.5 ساعت بود. باید تمام کسایی که پوستر داشتن می اومدن تو یه دقیقه کارشونو ارائه می دادن و پوسترشونو تبلیغ می کردن. آقای مسئول برگزاری (که ظاهرا بچه ها می شناختنش و خیلی آدم فعالیه تو این زمینه های خلاقانه) همه رو به صف کرده بود (فک کنین خیلی از اونایی که به صف شده بودن استادای دانشگاها بودن با چندین سال سابقه!!)، گفته بود هر کس حدود 57 ثانیه وقت داره کارشو ارائه بده. بعد چون فرصت نیست برای همه دست بزنیم کامل، برای هر کس فقط یه بار دستمونو به هم می زنیم و تموم. یکی دو بارم ما رو تمرین داد که بلد باشیم دست بزنیم نیشخند.

هر نفر پوسترش تو یه اسلاید بود، تمام اسلایدها به هم پیوست شده بودن و اسلایدا به صورت اتوماتیک بعد از یه دقیقه عوض میشد. هیچ کس نمی تونست بیشتر از همون یه دقیقه صحبت کنه.

کلا خیلی ایده ی خوبی بود. اصلا آدم خسته نمی شد، هر یه دقیقه داشتی یه موضوع جدیدی می شنیدی. بعضی ها خیلی بد ارائه می دادن، بعضی چینی ها یه جوری حرف می زدن که اگه به من نمی گفتن این داره انگلیسی حرف می زنه، قطعا فکر می کردم داره چینی صحبت می کنه خنثی.

حتی موقع ارائه ها هم یه نفر اسپانیایی بود، واقعا اولش من هی گوش می دادم که بفهمم چی میگه، اصلا داره انگلیسی حرف می زنه یا نه، کلا انگاری داشت اسپانیایی حرف می زد!!

قبل از اینکه ارائه ها شروع بشه، مسئولش بهشون گفت فک کنین می خواین کارتونو بفروشین، یه جوری ارائه بدین که بیان پوسترتونو ببینن. راست هم می گفت آخه مثلا 100 تا پوستره، هیچ کس که نمی ره تک تک پوسترا رو بخونه.واسه همین خیلی مهم بود که آدم یه جوری ارائه بده که بعد مردم بیان پوسترشو بخونن. تو تمام ارائه ها یه نفر واقعا به نظرم کارشو فروخت. دقیقا عین یه تبلیغ، می گفت موضوع کارش فلانه، دنبال گراف می گردین؟ ما یه عالمه داریم تو پوسترمون. برای هر کدومشم یه قصه ی جدایی داریم، بیاین براتون تعریف کنیم نیشخند.

موقع پوسترها، شام هم به صورت بوفه بود. من که از اون شام چیزی نصیبم نشد. باز یه سری خرت و پرت بود، مثل کلم که یه کمی امتحان کردم، ولی اصلا خوشم نیومد. مرغ هم که من نمی تونستم بخورم. فقط رفتم از کیک هایی که به عنوان دسر بود، دو قطعه برداشتم و خوردم.

بعدش هم یه دوری تو پوسترها زدم و برگشتم هتل. واقعا خسته شده بودم دیگه، حوصله نداشتم بیشتر از اون بمونم.

خدا رو شکر خوابم یه کمی بهتر شده لبخند.


[ ۱۳٩٤/۳/۱۳ ] [ ۱:٥٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب