یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز هم مثل روز قبل صبح صبحونه رو تو هتل خوردم و بعد رفتم کنفرانس. هتلی که کنفرانس توش هست خیلی هتل گرونیه ولی بازم خیلی ها هتلشون همون جاست. من هتلم خیلی دوره، رفت و آمدش واسم واقعا سخته. مخصوصا که هر دفعه باید برم به یکی بگم برام زنگ بزنه نیشخند.

صبحونه رو تو هتل خودم تقریبا مفصل خوردم، ولی تو هتل کنفرانس هم یه کیک برداشتم. از همون در هم که رسیدم همون هم کلاسی قدیمی و خانومشو دیدم و رفتم پیششون.

قبلا بهتون گفته بودم من تو دوستی ها خیلی سخت گیرم. کلا تعداد دوست هایی که دارم به تعداد انگشت های یه دست هم نمی رسن. چون واقعا برای خودم معیارهای خیلی سفت و سختی دارم که باعث میشه خیلی زود یه سری آدما رو از حلقه ی ارتباطیم خارج کنم.

امروز هم حس کردم این بچه ها یه طوری هستن که من ترجیح میدم حتی بقیه ی روزای کنفرانسو هم زیاد باهاشون نباشم.

همون اولش یه کمی با هم داشتیم صحبت می کردیم. من راجع به قیمت های کرایه ها ازشون پرسیدم و اینکه آیا مثلا اون تاکسی که از من 70 دلار گرفت زیاد نگرفته و از این حرفا. جوابی که شنیدم این بود که خب دانشگاه پولشو می ده، اصلا مشکلی نیست (به این مفهوم که هر جور دلت می خواد خرج کن حالا که دانشگاه پولشو میده).

ناهار هم با همین بچه ها رفتیم همون رستوران سوریه ای که دیروز هم من رفته بودم. اونجا هم یکیشون گفت حالا که پولشو استاد میده بذار درست و حسابی بخوریم و گرون ترین غذای رستورانو سفارش داد.

البته من به هیچ وجه مشکلی با اینکه چرا اون طرف این طوری فکر می کنه ندارم، من مسئول فکر کردن دیگران نیستم، دیگران می تونن هر طور دلشون می خواد فکر کنن. چیزی که بیشتر از این منو ناراحت می کرد این بود که همین آدم روز قبلش با من داشت بحث می کرد که آمریکا و اروپا و اینا هیچ کدوم تفکر شیعه رو ندارن و کلا خیلی مادی فکر می کنن و یه چیزایی تو شیعه بهش توصیه شده و ما باید دنبالش باشیم که خیلی معنوی هستن و ال و بل و ... .

برگشتنی از رستوران راحت از چراغ قرمزا رد می شدن، می گم خب یه دقیقه صبر کنین، سبز میشه دیگه. میگن ماشین نمیاد، اینجا خودشون رد میشن همین طوری!

وقتی برگشتیم اونا رفتن اتاقشون که تو همون هتل بود، منم گفتم میرم یه سر به برنامه ی ارائه ها بندازم و اگه حوصله شو نداشتم برگردم. بعد دیدم کلا حوصله شو ندارم، برگشتم هتل.

البته برگشتنم هم ماجرایی داشت. اول که ساعت 2 رسیدم سر ایستگاهی که همیشه پیاده مون می کردن. با خودم گفتم شاتل همیشه راس ساعتا از هتل راه می افته، احتمالا دو و ربع اینا می رسه اینجا. این ده دقیقه، یه ربع رو صبر می کنم. اگه نیومد بعد میرم تو هتلی که اون جلو هست که برام زنگ بزنه.

هرچی وایستادم نیومد. بعدش هم تلاش کردم خودم به صورت اینترنتی زنگ بزنم که نشد. یعنی انقد رمز و نام کاربری رو غلط زدم که گفت تا 24 ساعت مسدود شد دسترسیت خنثی.

دیگه 2.5 خسته و کوفته از آفتاب اونجا رفتم تو هتل گفتم ببخشید میشه دوباره واسه من زنگ بزنین؟ خانومه دیگه منو می شناسه! هر روز می رم بهش می گم برا من زنگ بزن. اتفاقا خیلی خیلی خیلی هم خوش برخورد رفتار کرد و گفت حتما میشه، چرا نمیشه؟ من هر روز اینجا هستم، هر وقت خواستی بیا. بهش گفتم من تا پنجم بیشتر نمیام. قول می دم فقط دو سه روز دیگه بیام نیشخند. اونم همه اش می خندید، می گفت اصلا اشکالی نداره.

زنگ زد، گفت شاتل تو راهه. اومدم پایین تا سه وایستادم خبری نشد! دوباره رفتم بالا، دیگه اون خانومه رفته بود (اتفاقا وقتی رفت بیرون از هتل من دیدمش، اون منو ندید). رفتم به یه آقایی که اونجا بود گفتم میشه یه زنگ بزنی برام؟ تلفنو داد گفت بیا زنگ بزن. گفتم نه خودت زنگ بزن. چون یه وقت می بینی آدرس می خواد من بلد نیستم اصلا. گفت باشه. زنگ زد، گفت بیست دقیقه تا نیم ساعت دیگه میاد.

دوباره اومدم پایین بیست دقیقه وایستادم، تازه یه کمی بیشتر، تا شاتل اومد. یعنی ساعت 3:25 اینا. تا رسیدیم هتل نزدیک یه ربع به چهار اینا بود.

اومدم دم در اتاقم، تازه فهمیدم کارت اتاقمو (کارتی که در باهاش باز میشه) جا گذاشتم تو اتاق. دوباره رفتم پذیرش گفتم ببخشید من کارتمو تو اتاق جا گذاشتم. یه کارت دیگه بهم داد، بهش گفتم اینو الان باید بیارم برات؟ گفت نه، بذارش تو همون اتاق. دوباره اومدم بالا، دیدم بله کارتمو تو اتاق جا گذاشته بودم.

از وقتی هم اومدم از دیدن منظره ی در و دیوار اتاقم لذت می برم نیشخند. کار دیگه ای که نمی تونم بکنم!

--

خوابم کم کم داره درست میشه مثل اینکه لبخند. صبح تو کنفرانس شدیدا خوابم می اومد!

--

پارسال که رفته بودم کنفرانس یه فلش بهمون دادن همون اول که خیلی مفید بود به نظرم، نه به خاطر اینکه فلش بعدا به دردمون می خوره، بلکه به این دلیل که همیشه موقع ارائه ها یه لپ تاپو می ذارن اونجا و ترجیحا آدم باید اسلایداشو با فلش ببره و دیگه هی لپ تاپو از پروژکتور جدا نکنن، یه لپ تاپ دیگه رو بزنن. این طوری هر کس احیانا یادش رفته باشه با خودش فلش ببره، یه فلش گیرش اومده و این مشکل هم رفع میشه.

ولی تو این کنفرانس خبری از فلش نبود. کیفی که دادن توش عملا هیچی نبود، حتی یه خودکار و کاغذ هم نبود. فقط یه سری تبلیغ بود مال شرکت هایی مثل یاهو و این جور جاها! به نظرم خیلی خسیس بازی در آورده بودن راستش!

از روی میزای شرکت هایی مثل IBM و گوگل لااقل یه چند تا خودکار و از این چیزا نصیبمون شد چشمک.

امروز تو کنفرانس یه خانومه بود یه کارتن دستش گرفته بود یه چیزایی پخش می کرد، به همه می داد. وقتی اومد به منم بده دیدم یه هاب usb ه. گفت این باید دیروز تو بسته هاتون می بوده، یادشون رفته بذارن، الان داریم میدیم خنثی.

یعنی واقعا مدیریت کنفرانس در حد آیتم های جهانیه واقعا!

حتی صبح هم بچه ها می گفتن برگر داره برای صبحانه ولی با گوشت خوکه، اگه بخوای باید به مسئولاش بگی از آشپزخونه برات برگر گیاهی بیاره!!

میان وعده هم که نداره، کلا فقط قهوه و چایی هست که همیشه هست (هرچند همونم یه بار این قدر آب جوش نبود که لیوان منو پر کنه!!)، نه کیکی، نه هیچی! من واقعا نمی دونم چرا این قدر کم خرج می کنن. آیا هر سال همین طوره؟ متفکر

البته اینو هم بگم که طبق آمار خودشون ( اول هر کنفرانسی همیشه آمار مربوط به اون کنفرانس ارائه میشه، مثلا اینکه چند تا مقاله ارسال شدن، چه درصدی پذیرفته شدن و ... .) امثال تعداد مقالات ارسال شده حدود 45 درصد افزایش داشته نسبت به پارسال تعجب و این رقم رکورد کل سال های قبل رو هم شکسته (البته واضح بود مسلما). شاید به همین خاطر، تعداد بیشتر بوده و مسئولاش انتظارشو نداشتن.

البته 45 درصد ارسال مقاله ی بیشتر لزوما به معنی این نیست که تعداد آدمای شرکت کننده هم 1.5 برابر میشه، چون ممکنه وقتی کسی مقاله اش پذیرفته نمی شه، دیگه کلا نیاد. ولی خب بازم ممکنه خیلی ها اومده باشن.


 

[ ۱۳٩٤/۳/۱۳ ] [ ٤:٤٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب