یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز آخرین روز از کنفرانس اول بود.

صبح رفتم مثل هر روز صبحونه خوردم. گفتم که دیروز کارتمو تو اتاق جا گذاشته بودم و طرف بهم یه جفت کارت دیگه داده بود. حالا امروز که می خواستم برم صبحونه بخورم، قبلش یکی از کارتا رو گذاشتم تو کیفم، اون یکی رو برداشتم که فعلا برم صبحونه بخورم و بیام، بعد که خواستم کلا برم بیرون، اون یکی رو تحویل بدم.

فرض کنید کارتی که روز اول بهم داده بودن اسمش باشه کارت 1، و کارت المثنی ای که بهم دادن اسمش باشه کارت 2.

موقع صبحونه خوردن، گفتم اینا که با هم فرقی ندارن، کارت 1 دم دست بود، همونو برداشتم و رفتم که صبحونه بخورم. همین که درو بستم، گفتم نکنه وقتی کارت 2 رو تحویل دادن، کارت 1 غیرفعال شده باشه. امتحان کردم دیدم بعععله، دقیقا همین طوره و این کارت دیگه درو باز نمی کنه!

رفتم صبحونه مو خوردم، بعد به طرف گفتم این طوری شده، میشه این کارتو دوباره فعالش کنین؟ گفت باشه. فعالش کرد، گفت الان هر دو تا کارتت کار می کنه. اون یکی رو غیرفعال نکردم. منم تشکر کردم، کارتو گرفتم و اومدم.

کارتو زدم تو در، باز کرد. وقتی می خواستم برم رفتم جلوی پذیرش وایستادم که یکی از کارتا رو بهش بدم. اونایی که پشت پیشخون بودن سرشون شلوغ بود. یکی از مسئولاش که اومد رد بشه، دید کارت دستمه، گفت می خوای تخلیه کنی؟ گفتم نه، قضیه این جوریه، الان اومدم اینو تحویل بدم. تشکر کرد و کارت 2 رو بهش دادم.

صبح مقاله هاش اصلا به درد من نمی خورد، نرفتم. ظهر یه business meeting بود که من تا حالا نرفته بودم و نمی دونستم چیه، گفتم برم. جلسه ساعت 1 بود. منم با شاتل ساعت 12 راه افتادم. دوازده و بیست دقیقه اینا رسیده بودم محل کنفرانس. یه دوری زدم و یه کمی نشستم تا ساعت یک شد.

جلسه چیز خاصی نبود. یه نفر اومده بود راجع به اینکه برگزار کننده ی کنفرانس چه سازمانیه و چی کار می کنه توضیح می داد، آخه بالاخره این سازمان کارش که برگزاری کنفرانس نیست، کارش چیز دیگه ایه، حالا سالی یه بار هم کنفرانس دارن.

نیم ساعت خودش صحبت کرد، نیم ساعت هم گفت شما نظراتونو بگین، به چیا اعتراض دارین؟ چیا به نظرتون باید بهتر بشه و خلاصه از این حرفا.

من تا آخرش نموندم، چون برام جذاب نبود آخراش. اومدم بیرون، گفتم برم یه جا ناهار بخورم. از پذیرش هتل پرسیدم رستوران گیاهی کجا هست اینجاها؟ یه جا بهم آدرس داد.

داشتم می رفتم اونجا که دیدم بچه های ایرانی دارن میان. یکیشون گفت دنبال جایی برای غذا می گردی؟ گفتم آره، گفت برو فلان جا (یه جایی رو همون دور و بر نشون داد)، ما منوشو دیدیم ماهی سالمون های ( نمی دونم ماهی آزاد ترجمه ی درستشه یا قزل آلا، ولی اون چیزی که من خوردم که شباهتی به قزل آلای ایران نداشت) خوبی داشت.

منم تشکر کردم و رفتم یه سر بزنم به این رستورانا. اول رفتم رستورانی که اون آقاهه گفته بود، اصلا خوشم نیومد از غذاهاش، دیگه خیلی گیاهی بود. یعنی حتی مثلا پاستا و ماکارونی هم نبود. کلا کلم و کاهو و این جور چیزا بود. کلا سالاد بود انگاری!

اومدم بیرون، رفتم همون جایی که بچه ها گفته بودن. فقط دو تا ماهی داشت که یکیش همون سالمون بود، یکی دیگه اش یه ماهی دیگه بود که نمی دونم تو آبجو چی شده بود (یه چیزی تو مایه های تو آبجو خوابوندن یا همچین چیزی بود احتمالا! معنی کلمه شو بلد نبودم). دیگه منم دیدم هیچ گزینه ای ندارم، همون سالمونو سفارش دادم.

برام آورد، یه تیکه ماهی وسط بشقاب بود، با چهار پنج تا سیب زمینی خیلی کوچیک آب پز که با پوست آب پز شده بودن و توی بشقاب گذاشته شده بودن.

علی رغم اینکه فکر می کردم خیلی کمه، ولی سیر شدم باهاش. اما خیلی گرون بود. البته مثل اینکه این ایالتی که من رفتم تازه جزء ارزون های آمریکاس. یه کولا با همون بشقاب ماهی شد 30 دلار.

وقتی برگشتم کنفرانس یکی از ارائه ها گذشته بود. رفتم سر ارائه ی دوم نشستم، اصلا خوب نبود. بعضی ها واقعا مقاله رو حروم می کنن از بس بد ارائه می دن!!

بعد از اون ارائه حوصله ام سر رفت، دوباره اومدم بیرون. کم کم داشتن بساط عصرانه رو می چیدن. انواع پنیر بود با دو مدل نون. یه کمی برداشتم از هر کدوم. خوشمزه بود پنیراش، ولی حیف که من سیر بودم. راستش اگه می دونستم قراره پنیر بدن، اصلا نمی رفتم ناهار. آخه واقعا هم پنیراش خوشمزه بود، هم آدم با نون و پنیر قشنگ می تونه سیر بشه.

این وسط با همسر و برادر کوچیک تر هم وایبری صحبت کردم. بعد دوباره رفتم سر ارائه ها. سه تا مقاله ی آخر بودن که best paper award ها رو به دست آورده بودن. من نمی دونم معیار دادن جایزه ی بهترین مقاله چیه، ولی خب هرچی بود، ارائه ی یکیشون اصلا خوب نبود. دو تای دیگه چیزهای جالبی ارائه دادن، من کلا خوشم اومد از سبک ارائه شون.

بعد از ارائه ها هم مسئول برگزاری اومد از ما تشکر کرد، بعدش اسم مسئولین برگزاری رو خوند، گفت هر کدومشون که هستن توی سالن سر جاشون بلند بشن که ما ببینیم، برای هر کدوموشون دست زدیم و خلاصه به این ترتیب این کنفرانس به آخر رسید لبخند.

برگشتنی اومدم هتل، رفتم اتاقم، دیدم باز کارت 1 درو باز نمی کنه خنثی. معلوم شد وقتی طرف کارت 2 رو فعال کرده، باز کارت 1 غیرفعال شده. دوباره رفتم پایین گفتم میشه اینو برام فعال کنین، کار نمی کنه. دیگه توضیح ندادم چی شده قضیه! فقط طرف گفت کارت شناساییتو میشه ببینم؟ بهش نشون دادم و برام فعالش کرد. اومدم درو باز کردم لبخند.

--

اتاق مثل وقتی بود که خودم رفته بودم. معمولا میان نایلون سطل زباله ها رو عوض می کنن، ولی نیومده بودن. صبح چون تو اتاق بودم، برگه ی please don't disturb رو گذاشتم پشت در که کسی نیاد تو. فکر می کردم وقتی آدم این کارو می کنه، وقتی اون برگه رو بر می داره، مسئولا خودشون حواسشون هست، ولی مثل اینکه این طور نیست.

یعنی یا صبح میان و سطل زباله رو خالی می کنن، یا کلا اون روز نمیان (من فکر می کردم مثلا عصر هم یه بار دیگه سر می زنن برای اون مواردی که صبح don't disturb بودن، ولی ظاهرا این طوری نیست).

--

فردا کنفرانس بعدی شروع میشه. منم ساعت دو ارائه دارم. می خواستم یه کمی تمرین کنم الان، ولی خیلی خسته ام. می خوام برم بخوابم. صبح تمرین می کنم چشمک.

--

کنفرانس تموم شد، من آرزو به دلم موند که یه تیکه کیک به عنوان میان وعده بهمون بدن خنثی. اصلا از این به بعد هرجا برم ازشون بد می گم، میگم به ما کیک ندادن کلا نیشخند.

--

وقتی می خواستم از آلمان بیام، به همسر گفتم چتر ببرم، گفت نه نمی خواد. هوا رو چک کردیم، فقط یه روزش نیمه ابری بود (یا یه همچین چیزی)، گفت ارزششو نداره یه چتر سنگینو بذاری تو کوله ات هی از این ور به اون ور، نمی خواد ببری. منم گفتم باشه.

حالا الان سه روزه من اینجام، دو روزش بارون اومده که هیچ، کلا الان انگاری آسمون سوراخه. صدای شر شر میاد قشنگ، درست مثل زمانی که آب داره از تو ناودون می ریزه تو کوچه خنثی.

--

امروز یکی از دوستامون تو وایبر اطلاع داد بهمون که ازدواج کرده و دوست داره میزبانی ای دفعه ی جلسه ی قرآنو به عهده بگیره و جزئیاتو در اختیارمون بذاره چشمک.

یکی دیگه هم که اون دفعه که ما ایران بودیم، با خانومش اومده بود جلسه ی قرآن و خانومشو معرفی کرده بود به جمع.

یه نفر دیگه هم که رفته ایران که ازدواج کنه و برگرده!!

کلا نمی دونم چی شده همه ی دور و بری هامون یهویی هم زمان ازدواج کردن!


[ ۱۳٩٤/۳/۱٤ ] [ ۳:٢٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب