یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دیروز روز اول کنفرانس خودمون بود، همونی که من توش ارائه داشتم.

صبح می خواستم با شاتل ساعت 9 برم، که احتمالا با این حساب حداقل صحبت های سخنران مدعو رو از دست می دادم. ولی آخرش تصمیم گرفتم همون ساعت 8 برم که ببینم چه خبره.

شاتل یه کمی دیر حرکت کرد، تا رسیدم ساعت 8.5 اینا بود. یه سری کارگاه هم که مال کنفرانس قبلی بودن، یه کارگاه دیگه هم بود که برای خودش مستقل بود. هر کدوم هم توی یکی از اتاق های جلسه بودن.

یه سری صبحانه هم گذاشته شده بود که نوشته بود فقط برای شرکت کننده های کنفرانس فلانه، همون کنفرانسی که دیروز بود. ولی چون امروز روز کارگاهاش بود و من توی کارگاهاش شرکت نکرده بودم، دیگه چیزی نخوردم (البته فک نکنین خیلی بر هوای نفسم غلبه کردما، کلا گشنه ام هم نبود، تو هتل کلی خورده بودم نیشخند). ولی تا آخرش برام سوال بود که آیا برای منم بوده یا نه نیشخند.

رفتم سراغ کنفرانس خودمون. هنوز تازه رفته بودم تو که دیدیم یکی از بچه های دانشگاه دومم هم اومد، اونم دانشجوی دکترائه و با استاد من کار می کنه. سلام کرد و گفت تو اینجا می شینی؟ گفتم آره. یه خورده عقب بود، ولی من کلا زیاد دوست ندارم به تابلو نزدیک باشم، نورش چشممو اذیت می کنه.

سخنران مدعو مال یکی از دانشگاهای ایتالیا بود. خیلی تلفظاش جالب بود کلا، مثلا می گفتم تُلک (talk) یا پیکچور (picture). البته فکر می کنم تلفظای ما هم یه چیزی تو همین مایه هاس ها، فقط جاهایی که ما اشتباه می کنیم با آدمای ملیت های دیگه فرق داره چشمک.

من خیلی موضوع کارشو دوست داشتم. بعد از ارئه های دوره ی اول، رفتم باهاش صحبت کردم. گفت ما تو گروهمون الان جای خالی نداریم، اما یه دانشگاه تو هلند و یه دونه تو آمریکا می شناسم که روی موضوعات مشابهی کار می کنن. رزومه تو بفرست، بعد با هم در ارتباطیم.

حالا هنوز براش نفرستادم ببینم هیچ گونه امکان همکاری ای دارن یا نه.

دیگه تو ارائه های بعدی چیز خاصی توجهمو جلب نکرد که بخوام برم با ارائه دهنده اش صحبت کنم.

ظهر هم رفتم از همون دونری ای که سر راه دیده بودم. تنها مشکلش این بود که فقط بردنی بود، نمی شد بشینی اونجا بخوری. فقط یه دکه بود که دونفر می فروخت.

یه عالمه هم تو صف بودن. تا ساعت 1.5 اینا تو صف بودیم. مسئول اون دکه فقط یه نفر بود، یه آقای عرب که بیست سال پیش اومده آمریکا. خانوم جلوی منم مصری بود که اونم تو کنفرانس بود. دو نفر جلویی هم مال کنفرانس بودن. دیگه کلا ما کم و بیش شروع کردیم با هم دیگه به حرف زدن. آقاهه (احتمال بر اساس برخوردهایی که تو این دو سه روز داشته با مشتری هاش) می دونست که ماها هممون توی یه کنفرانس شرکت کردیم. بهمون گفت با هم پرداخت می کنین؟ گفتیم نه. گفت خب با هم باشین. بچه ها گفتن نه باید جدا پرداخت کنیم (آخه هر کس باید رسید می برد برای دانشگاهش)، گفت نه، منظورم اینه که کلا با هم باشین، با هم غذا بخورین، پیش هم باشین، با هم بشینین یه جا، شما با هم تو یه کنفرانسین، با هم منتظر یه آشپزین! کلا مشترکات زیاد دارین. سعی کنین با هم باشین لبخند. و کلا ما رو به وحدت تشویق می کرد، خیلی جالب بود لبخند.

از ماها که روسری داشتیم هم (با پیش فرض اینکه عربی بلدیم) پرسید لحم یا دجاج؟ بعدم روی ساندویچامون به عربی می نوشت لحم یا دجاج. حالا ما که عربی بلد بودیم که مشکلی نداشتیم، ولی اون دو تای دیگه نمی دونستن این چیه نوشته!!

این وسط تشابه تلفظ لحم و lamb برای من خیلی جالب بود لبخند. وقتی آقاهه یهویی زبونشو تغییر می داد به انگلیسی، واقعا تشابه تلفظ این دو کلمه خیلی تو چشم می زد.

خیلی خیلی آقای گرم و مهربونی بود. یکی از بچه ها لیموناد سفارش داد به عنوان نوشیدنی، گفت لیموناد دارین؟ آقاهه میگه نمی دونم، پشت این دکه، سمت چپ، شیر فلان سمتو باز کن ببین لیموناد میاد یا نه نیشخند.

من چون دیرم شده بود دیگه نوشیدنی نگرفتم. آخه اصلا وقت خوردن ساندویچمو نداشتم. می خواستم بذارم تو کیفم و تند تند برم تا برسم به کنفرانسم. تو شیف عصر، من اولین نفری بودم که ارائه داشتم.

زودتر از بقیه پرداخت کردم و رفتم.

تو اتاق نشسته بودم، منتظر بودم زمان ارائه ام بشه که همون پسر هم دانشکده ایم اومد خیلی با لبخند و مهربونی گفت برات آرزوی موفقیت می کنم و رفت سر جاش نشست لبخند. گفتم اینو حتما بیام براتون بنویسم که برای اولین بار دیدم آلمانی ها هم همچین رفتاری از خودشون نشون بدن. تا حالا واقعا ندیده بودم همچین چیزی از یه آلمانی که بلند شه از اون ور کلاس بیاد این ور، برات آرزوی موفقیت کنه و بره.

پنج دقیقه به ارائه ام یه نفر اومد خودشو معرفی کرد و گفت که مدیر جلسه است. تابلوهایی که دستش بودو بهم نشون داد: 5 دقیقه، 2 دقیقه، 0 دقیقه، -1 دقیقه و -2 دقیقه لبخند.

بیست دقیقه وقت ارائه ام بود و ده دقیقه برای سوال و جواب. وقتی تابلوی 5 دقیقه رو بهم نشون داد، دیگه دو سه تا اسلاید بیشتر نمونده بود. منم آروم تر توضیح دادم. رسیدم به اسلاید خلاصه، 2 دقیقه رو بهم نشون داد. در نهایت هم حدود یه دقیقه وقت اضافه آوردم لبخند.

سوال خاصی هم ازم نشد، سه تا سوال ساده که مربوط به ارائه ام بود. فقط واقعا برام سواله از همه همین قدر سوالای چرت و پرت میشه همیشه؟ نیشخند من فکر می کردم اونایی که سوال می پرسن همیشه خیلی چیزای خفنی می پرسن، ولی فک کنم این طوری نیست!!

بعد از اینکه اون session تموم شد، زنگ تفریح بود. این دفعه خوردنی های خیلی خوبی داشتن چشمک. سه چهار مدل کیک و بیسکوئیت و قهوه و چایی به عنوان نوشیدنی.

بشقابمو پر کردم و داشتم برای خودم قدم می زدم که همون هم دانشکده ای رو دیدم، خیلی با من فاصله داشت، ولی اومد پیشم و دوباره ازم تعریف کرد و گفت ارائه ات خوب بود. بعد هم از چندین در مختلف با هم حرف زدیم نیشخند.

دیگه داشتیم از هم جدا می شدیم که هر کس بره جایی که می خواد که ازم پرسید تو پروازت کیه؟ گفتم من فردا میرم سان فرانسیسکو، دهم برمی گردم. تو چی؟ گفت من می خوام برم خانواده مو ببینم، همه ی مرخصیمو الان گرفتم، اواسط جولای برمی گردم. گفتم مگه خانواده ات اینجان؟ گفت آره، من آمریکایی ام خنثی.

هیچی دیگه، معلوم شد که همچنان اینکه "از آلمانی ها این رفتارها بعیده" به قوت خود باقیه، مگه اینکه بعدا خلافشو ثابت کنن چشمک.

گفت باباش دندون پزشک ارتش بوده تو آمریکا و واسه همین خیلی جا به جا شدن و مدت زیادی هم تو آلمان بودن. بعد از اینکه پدر و مادرش از هم جدا شدن، یه برادرش مثل اینکه برگشته آمریکا، یکیشون تو آلمان مونده و اینم تصمیم گرفته تو آلمان بره دانشگاه.

یه چیزی که این وسط برای من خیلی جالب بود (و همیشه همین طور بوده البته) اینه که چطور دو نفر بعد از مثلا 20 سال با داشتن سه تا بچه به این نتیجه می رسن که نمی تونن با هم زندگی کنن؟ سوال

خلاصه، گفت که الان دیگه داره تموم می کنه و تزشو می نویسه. اما بعدش هنوز  تا سه سال دیگه قرارداد داره. برای بعدترش هنوز تصمیم نگرفته که اونم برگرده آمریکا یا بمونه آلمان.

بعد از اینکه اون رفت، منم دیگه کم کم رفتم تو اتاق جلسه تا ارائه های بعدی رو گوش بدم. یکی دو تا رو گوش دادم، باز اومدم بیرون. یه سری از بچه های ایرانی رو دیدم.

یه نفر برام جدید بود، خودمونو به هم معرفی کردیم و صحبت کردیم. بعد از چند دقیقه یه نگاهی به کارت من کرد و گفت ئه تو از آلمان اومدی؟ گفتم آره. همسرش آلمانی بود. گفت ما هر سال میایم آلمان، این دفعه اومدم حتما میام پیشت نگران. گفتم بفرمایید!

چندین بار هم تاکید کرد که حتما میام نیشخند، آخه از قضا گفت هر وقت میان آلمان حتما حتما شهر ما رو میان! واسه همین اگه بیان آلمان هیچ راهی نداره که نیان شهر ما نیشخند.

خلاصه، حالا باید منتظر مهمون هم باشیم!!

بعد از اینکه با بچه ها خداحافظی کردم، راهی هتل شدم. نمی دونم چرا روزا انقد خسته میشم، دیروز هم خیلی زود خوابیدم. البته قطع شدن اینترنت لپ تاپم هم بی تاثیر نبود چشمک.

به جاش امروز صبح از ساعت 4 بیدارم! الان سر صبحه و من همه ی کارامو کردم! حتی چمدونمم بستم لبخند.

حالا فقط صبح می رم کنفرانس، عصری که اومدم باید بگم برام تاکسی بگیرن و برم فرودگاه لبخند.


[ ۱۳٩٤/۳/۱٦ ] [ ٢:٢۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب