یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 اینو تو فرودگاه سانفرانسیسکو نوشته بودم. ولی الان کاملش کردم دیگه:

--

ببخشید که این چند روز نشد بنویسم. آدم وقتی مهمونه خیلی اختیارش دست خودش نیست که کی بخواد بنویسه، کی بخواد بخوابه، کی بخواد بخوره یا هر کار دیگه ای بکنه! این شد که هی نمیشد بیام.

روز یکشنبه برادر کوچیک تر منو برد لب دریا دوباره. کلا اینجا همه جاش دریا و خلیج و از این چیزاس دیگه. اقیانوس که به این راحتی یهویی تموم نمی شه چشمک.

ناهار هم رفتیم یه جا غذای دریایی سفارش دادیم. با اینکه یه خورده بازم نسبت به آلمان گرون تر بود (حدود 18 تا 25 دلار بود غذاش) ولی خب خیلی خیلی ارزون تر از اون جاهای دیگه ای بود که من رفته بودم. آخه اینجا غذای خیلی بهتر و بیشتری می داد و رستورانش هم شلوغ تر بود، ضمنا زنجیره ای هم بود.

غذاش واقعا عالی بود به نظرم. واقعا خیلی زیاد بود، دیگه مطمئن شدم آمریکایی هم خیلی بیشتر می خورن. حتی از ما ایرانی ها هم بیشتر می خورن نیشخند.

یه روز هم رفتیم همین دور و بر شهرشونو بهم نشون داد. ناهار هم رفتیم یه سلف سرویس چینی مینی. همه جور غذا داشت البته. ورودیش نفری 9 یورو بود. هرچی می خواستی می خوردی دیگه. حتی دسر و نوشیدنی هم جزوش بود. خیلی خیلی خوب بود. البته نامردا غذا رو چرب کرده بودن که آدم زیاد نتونه بخوره چشمک.

من در نظر داشتم درست و حسابی از کیک های دسرش بخورم، ولی با همون غذاش انقد سیر شدم که فقط یه تیکه کیکو به زور خوردم. کیکش خوب بود، ولی خیلی شیرین بود. کلا ذائقه ی شیرینی دارن فک کنم! یه بیسکوئیت هم یه بار تو شهر خریدم، یه جوری بود که من دو سه روزی که خونه ی برادر کوچیک تر بودم ازش به صورت هر گاز به منزله ی یه قند استفاده کردم (برادر کوچیک تر چاییشو تلخ می خوره، کلا قند نداش تو خونه اش!)، آخرش یه دونه بیسکوئیت تموم نشد!!

اندازه ی نصف حبه ی قندشو گاز می زدم، باهاش نصف لیوانو می خوردم خنثی.

شب هم با برادر کوچیک تر و دوستاش رفتیم بیرون frozen yogurt خوردیم. فک نمی کردم دقیقا مزه ی بستنی بده، ولی دقیقا بستنی بود. تازه برادر کوچیک تر می گفت چون این کالریش کمتره، مردم اینو می خورن به جای بستنی! با خودم گفتم خب یه کمی از شیرینی بیسکوئیتاشون کم کنن، لازم نیست بستنی نخورن!

این مغازه ای که ماست یخزده (!) داشت، یه سری لیوان های خیلی کوچیک، اندازه ی دو بند انگشت یا شاید کمی بزرگتر داشت که می شد باهاش تست کنی. همه ی دستگاهای بستنی ها هم همونجا بود با طعم های مختلف. خودت تست می کردی، بعد یه لیوان بزرگ برمی داشتی از هر کدوم که دوست داشتی یا ترکیبی که دوست داشتی پر می کردی. آخرش وزنی حساب می کردن قیمتو.

من که دیدم اگه همه شو امتحان کنم سیر میشم، فقط یه تعدادیشو امتحان کردم! آخه فک می کنم 13 تا 15 تا مزه ی مختلف داشت! فک کن از هر کدوم اندازه ی یکی دو بند انگشت بخوری، خب دیگه بعدش آدم چی می تونه بخوره؟!!سوال

وانیلی رو که تست نکرده برداشتم لبخند. اصولا بستنی از نظر ما ایرانی ها یعنی وانیلی! یکی دو تا شکلاتی و از این چیزا هم بود که ریخت روش. ولی بقیه درست و حسابی از همه ی رنگ ها پر کردن لیواناشونو. اناریشو هم بهم توصیه کردن، ولی من خوشم نیومد زیاد. البته بد هم نبود. توصیه می کنم اگه جایی رفتین ماست یخزده می فروخت، امتحان کنین اناریشو، خیلی ها دوست داشتن چشمک.

بعد از خوردن بستنی یکی از بچه ها گفت بیاین بریم خونه ی ما. رفتیم خونه ی اونا. اونم یه دختر مجرد بود که با یه دختر دیگه هم اتاقی بود. الان مامان و خواهر و برادر هم اتاقیش مهمونشون بودن. یه ماهی بود اومده بودن و یکی دو هفته دیگه هم هنوز قرار بود باشن. خونه ی مهموناشون تو همین آمریکا بود، ولی یه شهر دیگه.

خلاصه، یکی دو ساعتی هم پیش اونا نشستیم و صحبت کردیم. بعد هم راهی خونه ی خودمون شدیم لبخند.

دوشنبه برادر کوچیک تر می خواست بره سر کار، منو برد گذاشت تو یه outlet، گفت عصری از سر کار میام دنبالت. وقتی منو پیاده کرد ساعت تقریبا یازده بود. گفت 4.5 اینا میام دنبالت. ساعت 5 که اومده بود من نصف خریدام مونده بود هنوز!

انقد مارکای خوب بود، همه هم با تخفیف که آدم نمی دونست کدومو بخره! اونم تخفیف های خیلی خوب. Tommy تخفیف های خیلی خوبی زده بود. اول رفتم یه تی شرت برای همسر از تامی ورداشتم با قیمت حدود 20 دلار، بعد رفتم یه دور زدم، دیدم چیز بهتری پیدا نمی کنم از اونجا، اومدم یه بلوز کاموایی هم برای همسر گرفتم. به خانومه گفتم میشه اون یکی رو پس بدم، دوباره بردارم؟ آخه می خوام توی یه رسید باشه*. آخه می ترسیدم اون طوری به حداقل لازم برای Tax free نرسیده باشه. گفت باشه. اون یکی رو پس گرفت، دوباره توی یه رسید دیگه هر دو تا رو نوشت.

یه لباس Polo هم برای همسر خریدم. بعد رفتم دیدم Calvin Klein تخفیف های مشابهی زده. نمی دونستم کدوم مارک بهتره. فکر کردم که پولو بهتر بوده. وقتی ظهر رفتم تو مک دونالد که غذا بخورم به همسر پیام دادن تو وایبر که کدوم بهتره؟ گفت کالوین کلاین بهتر بوده. بهش میگم ببرم پس بدم، از اون یکی بگیرم؟ (انتظار من از همسر: نه عزیزم، مهم نیست، دستت درد نکنه زحمت کشیدی همینم خریدیم. )جواب همسر: آره اگه میشه ببر پس بده، اگه نه که ولش کن خنثینیشخند.

منم نبردم پس بدم نیشخند. آخه پولو هم مارک خیلی خوبیه. منم خیلی خسته بودم و کلی هم فروشگاه مونده بود که می خواستم برم. برا خودم قصد نداشتم چیزی بخرم تا اینکه وقتی با همسر صحبت کردم بهم یاد آوری کرد که من به کفش و شلوار لی و یه بلوز خیلی احتیاج دارم. راست هم می گفت. مخصوصا اون دو تای اولیشو نیشخند. واسه همین دیگه دیدم حس و حال اینو ندارم که برم درگیر انجام کارهای پس دادن و این حرفا بشم.

دوباره رفتم تامی، یه دونه شلوار لی ورداشتم از قسمت خفیفی ها که دقیقا فیت سایز من بود! جالب بود که من بر اساس سایز هم برنداشتم. چون سایزهای آمریکایی فرق داره. مثلا نوشته 8 9 که من اصلا نمی دونستم اینا چنده تو سیستم اروپایی. چشمی یه نگاه انداختم و حدس زدم اندازه ام باشه که بود خدا رو شکر لبخند.

دیگه بعد از اون افتادم دنبال کفش ولی مگه پیدا میشد؟ صد بار همه ی فروشگاها رو رفتم، از هیچ کدوم هیچی نمی پسندیدم. بعضی مارکا رو که نمی شناختم اصلا جرئت نداشتم برم. گفتم شاید چیزی خریدم و بعد هم خوب نبود. نه میشه پس داد، نه میشه کاری باهاش کرد. کفش هم که ارزون نیست. آدم کلی پول بده، بعد دو روز نتونه پاش کنه، واقعا حیفه.

اینترنت هم نداشتم. هوا هم داغون گرم بود. سی درجه اینا بود، تو هوای شرجی اونجا. ساعت 4.5 شده بود و قرار بود برادر کوچیک تر بیاد جلوی فروشگاه نایک دنبالم، اون وقت من کلا توی یه بلوک دیگه بودم نیشخند.

اینترنت هم که نداشت به سلامتی که بهش اطلاع بدم یه کمی وایستا تا من بیام. دیگه رفتم سر قرار. حدودا ده دقیقه دیر رسیدم، ولی کسی نبود. رفتم جلوی Starbucks (استارباکس همیشه اینترنت مجانی داره) که اینترنت گوشیم وصل بشه. چک کردم، دیدم برادر کوچیک تر گفته تو ترافیکه و دیرتر میاد.

منم تا موقع رفتم یه گوشه موشه ای نماز خوندم و برگشتم جلوی همون استارباکس. بهش هم گفتم بیا اینجا. من جاهای دیگه اینترنت ندارم. نمی تونیم با هم تماس بگیریم.

ساعت 5:15 اینا رسید بالاخره. قبلش بهش گفته بودم من هنوز خریدام مونده. بیچاره از سر کارش هی هر یه ساعت یه بار به من پیام می داد اوضاع خوبه؟ خلاصه، خودش تو اون پیاما گفته بود که اگه خریدات تموم نشد اشکالی نداره، منم که اومدم میتونیم بریم چند ساعتی بچرخیم.

وقتی اومد انقدرررررر فروشگاها رو گشتیم که خدا می دونه. دریغ از اینکه من یه دونه کفش بخرم. حتی بلوز هم همین طور! یه فروشگاه رفتیم فک کنم من پنج شیش تا لباس انتخاب کردم، آخرشم هیچ کدومو نخریدم. جالب بود که همه شونو هم می گفتم خوشگلن نیشخند.

تماااااام فروشگاهای کفش رو چند بار رفتیم. برادر کوچیک تر با گوشیش ور می رفت، گفتم چیکار می کنی؟ میگه نگاه می کنم ببینم تا ساعت چند اینجا بازه. تا 9 بازه. آخر سر که می خواستیم برگردیم، گفت همین نایکو رفتی؟ گفتم نه خنثی. رفتیم نایک، ساعت یه ربع به نه بود، طرف داشت پیج می کرد می خوایم ببندیم لطفا خریداتونو بیارین دم صندوق که بالاخره من رضایت دادم یه کفش بخرم چشمک.

حالا اتفاقا کفشه هم شدیدا ورزشیه. من تمام فروشگاها رو رد می کردم کفشاشونو می گفتم اینا واسه دویدن خوبه، من می خوام تو شهر بپوشم. حالا یه کفش خریدم کَفِش و دور و برش و حتی بنداش همه فسفری خنثی نیشخند.

خلاصه دیگه آخر وقت اونم خریدیم و راهی خونه شدیم.

هرچی اونجا برادر کوچیک تر بهم گفت اینجا همه چی مفته بیشتر وردار، گفتم نه، همینا بسه. ضمن اینکه داشتم دنبال کفش هم می گشتم و اعصابم خورد شده بود که پیدا نمی کنم.

ولی بعد که اومدیم خونه واقعا پشیمون شدم که بیشتر نخریدم. شلوار لی های مارک های خیلی خوبی مثل کالوین کلاین 20 دلار بود. همه ی اینایی که من با این قیمت می خریدم، مثلا قیمت اصلیشون 50 60 به بالا بود. تازه اینا تو آلمان گرون ترن.

ولی خب من اون موقع اونقدر درگیر خرید همون کفش و بلوز آخری شدم که اصلا حوصله ی اینکه چیزای دیگه رو نگاه کنم نداشتم. اونم چیزایی که یه نسخه ازشون خریده بودم!

آه از نهادم وقتی بلند شد که اومدم خونه دیدم هر دو باری که از تامی خرید کردم، بهم ده درصد تخفیف خرید از کالوین کلاین داده! ولی خب دیگه راهش دور بود، ما حدود یه ساعتی تو راه بودیم تا رسیدیم، نمی شد فرداش دوباره برم.

--

فرداش رفتیم سان فرانسیسکو که این همه اسم و تعریفشو شنیدیم. به نظر من که اسمش هم باکلاس میاد. برا شما این طوری نیست؟متفکر

رفتیم گلدن گیتو دیدیم و باهاش یه سری عکس گرفتیم. بعدش  دوباره رفتیم لب دریا و اسکله و از این حرفا. یه زیردریایی هم اونجا بود که نرفتیم توش، ولی تور داشت برای داخلش. از همون بیرون ازش عکس گرفتیم و برگشتیم لبخند. ان شاءالله سر فرصت عکسا رو آپلود می کنم.

سر راه یه سوغاتی هم خریدیم. سوغاتی ای که خریدیم (که البته در واقع میشه گفت یادگاری بود، چون واسه خونه ی خودمون خریدم چشمک) یه قاب عکسه که بالاش نوشته سان فرانسیسکو و دور و برش هم نمادهای سان فرانسیسکو رو داره.

حالا من هی از این قاب عکسا ور می داشتم، هی برادر کوچیک تر می گفت این زشته. آخرش بهش گفتم خب الان این چیش زشته؟ میگه عکس توش خنثی. دیدین که توی قاب عکسا همیشه یه عکس به صورت پیش فرض هست! اونو می گفت. البته عکس توش بد نبود، همونم عکس گلدن گیت بود. ولی اصولا تو این مدل خریدا هدف خرید قاب عکسه، نه خود عکس.

خلاصه، بعد از همه ی این کارا، برگشتیم که بریم ناهار بخوریم و بریم خونه. تا خواستیم ناهار بخوریم، ساعت 4 5 اینا شده بود. آخه خونه ی برادر کوچیک تر دقیقا تو سان فرانسیسکو نبود و باید یه مدتی راه می رفتیم تا اونجا. علاوه بر اون، برادر کوچیک تر یه رستوران ایرانی می خواست ببره منو که خودش هفت هشت مایل دورتر بود از خونه شون! این شد که دیر شد تا رفتیم ناهار بخوریم.

اولین رستوران ایرانی ای بود که می دیدم درشت روی درش نوشته حلال (البته من کلا تو آلمان زیاد رستوران ایرانی نرفتم، ولی همون هایی که دیدم هیچ کدوم ننوشتن یا حداقل اون قدر درشت نبوده که به چشم من بیاد). حتی داخلش هم فکر می کنم جاهای مختلف اینو نوشته بود.

یه خوبی رستوران ها توی آمریکا این بود که آب مجانی بود کلا. حتی تو فرودگاه هم آب سرد کن دارن مثل ایران. کسی آب نمی خره لبخند.

خلاصه، دیروزمون هم به این ترتیب گذشت.

--

* وقتی شما ساکن یه کشور نیستین و مسافرتی میرین اونجا. موقع برگشت می تونین مالیات هایی که به چیزایی که خریدین (غیر از خوراکی) وارد شده رو پس بگیرین. برای این کار باید موقع خرید فروشگاه بهتون رسید بده + یه فرم Tax free یا Duty free. ضمنا هر کشوری یه قانونی داره، مثلا هر فاکتور نباید کمتر از 25 یا 50 یورو باشه (مبلغشو هر کشوری خودش تعیین می کنه).

--

موقع خرید لباسا از فروشنده ها می پرسیدم فرم tax free دارین، هیچ کدوم نداشتن. یکیشون گفت برو با مدیر اوت لت صحبت کن، شاید اون برگه ای داشته باشه که بهت بده یا راهنماییت کنه. تا وقتی من یادم اومد و برادر کوچیک تر اومد از ساعت اداری گذشت و ما هم کلا بی خیال پس گرفتن مالیاتمون شدیم.

تو فرودگاه هم نگاه کردم، مارک معروفی که بشناسم ندیدم که بخوام ازش خرید کنم. آخه بعد از گیت دوم که رد میشین هرچی فروشگاه هست قیمت هاش بدون مالیاته.


[ ۱۳٩٤/۳/٢۱ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب