یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

روز آخر فقط مخصوص برگشتن بود. کار خاصی نداشتیم. فقط یه مبلغی دلار بود که باید یورو می کردیم و من برمی گشتم.

روز قبلش رفتیم بانک، چیزی حدود 800 یورو بود. برادر کوچیک تر گفت می خوام انقد یورو بگیرم. بانک گفت ما یورو نداریم. باید سفارش بدیم. امروز سفارش می دیم، فردا میارن.

گفتیم باشه فردا میایم می گیریم. جالب بود که این بانک ساعت 10 باز می کرد!! اولین باری بود می دیدم یه بانک انقد دیر باز می کنه. اصولا بانک یه جوری باز می کنه که مردم اول برن بانک کارشونو انجام بدن، بعد برن سر کار، ولی خب این بانکه دیگه خیلی باکلاس بود، مثل باکلاسا دیر می اومد باز می کرد چشمک.

روز آخر (الان دیگه نمی دونم بگم امروز یا دیروز، الان آلمانم، روز و شبمون فرق کرده!) ساعت 10:20 اینا را افتادیم، نزدیکای یازده رسیدیم بانک، قبلش هم رفتیم بنزین زدیم که یه کمی دیر شد. پولو از بانک گرفتیم و رفتیم فرودگاه.

برادر کوچیک تر منو فرودگاه گذاشت، خداحافظی کردیم و اون رفت سر کارش. اونجا اولین لحظه ای بود که دلم گرفت. وقتی برادر کوچیک تر از آلمان رفت من ندیدمش. الان که فکر می کردم ممکنه دوباره تا چند سال کلا همو نبینیم، اصلا حس خوبی نبود.

طفلکی اینایی که میرن آمریکا واسه تحصیل، همه شون از این ویزای آمریکا می نالن. خیلی سخته آدم بدونه پنج سال توی یه قاره زندونیه. ولی خب این طوریه دیگه.

تو فرودگاه نشستم تااااااا وقت پروازمون شد نیشخند.

این دفعه پروازم فرق داشت، با یه هواپیمای فرانسوی اومدم پاریس، از پاریس اومدم آلمان. پرواز این دفعه طولانی تر بود ده ساعت و 50 دقیقه تو هواپیما بودم. اصلا تموم نمی شد هرچی می گذشت!

جالب بود که وقتی رو هوا بودیم، هوا روشن بود هنوز، چون ما عصر راه افتادیم. مسئولای هواپیما اومدن به همه گفتن پرده ها رو بکشن پایین که نور نیفته. اول با خودم گفتم خب شاید کسی بخواد بیرونو نگاه کنه، چرا همه باید ببندن؟ بعد دیدم واقعا حق داشتن. تمام طول راه مسیر روشن بود، هر وقت کسی یه پرده رو یه ذره می داد بالا ببینه چه خبره، بدجوری نور می زد تو هواپیما. آخه مثلا 5 ساعت بعد از اینکه ما از آمریکا اومدیم، هوا اونجا رو به تاریکی بود، ولی ما داشتیم به اروپا نزدیک می شدیم که دیگه صبح شده بود! و به این ترتیب نماز صبح منم پرید! من تو هواپیما مغرب و عشا رو خوندم، وقتی رسیدم پاریس ظهر بود خنثی.

بعدش هم دوباره یکی دو ساعت تو هواپیما بودم، بعدش هم یکی دو ساعت تو قطار. ساعت 4.5 عصر بود تقریبا که رسیدم خونه. خستگیمو نگرفته، دوباره ساعت یه ربع به شیش راه افتادم رفتم جلسه ی گروه لبخند.

ساعت هشت هم جلسه ی گروه تموم شد و اومدم خونه لبخند.

الان یه عالمه ایمیل دارم که باید جواب بدم، یه عالمه کار دارم که باید بکنم، فردا باید برم ویزامو تمدید کنم، صبح ساعت 11.5 هم با استاد قرار اسکایپی دارم.

ان شاءالله که همه اش به خوبی و خوشی انجام بشه لبخند.

--

هنوز دو سه تا پست دیگه باید راجع به این مسافرت بنویسم تا پرونده اش بسته بشه چشمک!

 

[ ۱۳٩٤/۳/٢٢ ] [ ٩:٥٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب