یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

خب گفتم که هنوز یه سری پست مونده راجع به سفر آمریکا.

اول اینکه گفته بودین از خود کنفرانس بگم، نه فقط از خوردنی هاش نیشخند.

باید بگم که کنفرانسه خیلی خوب بود. اینکه آدم تمام کله گنده های رشته شو تو دنیا، تمام اونایی که یه بار اسمشونو تو مقاله ها خونده، تمام اونایی که اسماشونو شنیده، رو یه جا ببینه، خیلی حس خوبیه به نظرم لبخند. انگاری آدم تو کتاباس!

تمام آدمای مهمو نه تنها داره می بینه، بلکه بالقوه می تونه بره باهاشون حرف بزنه. البته اصولا بالفعل همچین چیزی امکان نداره نیشخند. چون نمیشه وقتی مثلا دو تا استاد دانشگاه MIT و Stanford دارن با هم حرف می زنن، شما برین بگین منم هستم، با منم حرف بزنین چشمک.

سطح کنفرانس هم که مثلا خیلی بالاس، وقتی یکی از بزرگترین کنفرانس های رشته تون باشه، مسلما بهترین ارائه ها هم اونجا ارائه میشه. ضمن اینکه تو رشته های کامپیوتر اصولا چاپ مقاله تو مجله ارزش نداره. البته منظورم ارزش علمی نیست، مسلما ارزش علمی زیادی داره داشتن مقاله تو مجله. اما وقتی سرعت علم زیاده، کسی ریسک نمی کنه چیزی رو بفرسته برای مجله. اون وقت تا اون بره تو روند چاپ و چاپ بشه، تا موقع ده تا بهتر از سیستم شما تو دنیا معرفی شده و دنیا از اون چیزی که شما تازه دارین چاپ می کنین رد شده!

واسه همینم هست که همه ی این کله گنده ها هستن تو این کنفرانسا. چون همه شون مقاله های کنفرانسی میدن که سریع سیستماشون به دنیا معرفی بشه و جا بیفته.

کنفرانس هم که کلا بین المللی بود مسلما و همه شرکت می کردن. این طوری نبود که بگم مثلا فقط استادای دانشگاهای آمریکا هست، یا حتی بگم بیشتر بچه های آمریکا بودن که ارائه میدادن. اصلا این طوری نبود. از همه جا بودن. از ژاپن، آلمان، سوئد و صد البته -به مقدار زیاد- از چین!

منم با کلی ایرانی دیگه و یه سری خارجی دیگه آشنا شدم که تو دانشگاهای مختلف درس می خوندن. اکثر ایرانی هایی که من دیدم، همه شون تو آمریکا درس می خوندن. چون ویزا گرفتن برای کنفرانس برای ایرانی های مقیم جاهای دیگه سخته. کنفرانس ددلاین داره و ممکنه ویزا انقد دیر صادر بشه که به کنفرانس نرسین و این اتفاق هم برای خیلی از بچه هایی که من دیدم اینجا افتاده. به عبارت دیگه من بین سه چهار نفری که می شناسم که برای کنفرانس توی آمریکا خواستن ویزا بگیرن، من تنها کسی بودم که موفق شدم به موقع ویزا بگیرم! بقیه یا نگرفتن، یا دیر گرفتن!

یه عالمه هم آگهی کار روی میز توی راهرو بود تو تمام مدت کنفرانس که می شد بری برداری. روی بعضی هاش هم با خودکار نوشته بود من تا فلان روز تو کنفرانس هستم با اسم فلان، اگه خواستین بهم مراجعه کنین، بیاین. البته شما هر زمان بخواین می تونین برای کار بهشون ایمیل بزنین، اون منظورش این بود که اگه سوالی داشتین و خواستین رو در رو صحبت کنین، بیاین پیشم.

خودتون هم می دونین دیگه، همه تو کنفرانس اسمشونو می اندازن گردنشون و راحت میشه طرفو پیدا کرد لبخند. البته من یه بار تو ایران رفتم کنفرانس، فک کنم کلا بهمون اسمامونو ندادن بندازیم گردنمون!خب بذارین اسماتونو آدم بدونه با کی داره حرف می زنه؟ از کدوم دانشگاه؟

خلاصه، این از کنفرانس لبخند.

--

اما در مورد متعلقات!

کلا تو آمریکا خیلی چیزای جالبی دیدم. بعضی جاها ایده هایی داشتن که من تو آلمان و صد البته تو ایران، ندیدم.

مثلا توی بزرگراهی که سه چهار تا لاین داشت، تو سمت چپی ترین لاین، به فواصل منظمی یه لوزی تو خالی کشیده شده بود. این لوزی معنیش این بود که این لاین فقط و فقط مخصوص ماشین هایی هست که بیشتر از یه سرنشین دارن. یعنی به این ترتیب مردمو تشویق می کردن که با ماشین تک سرنشین حرکت نکنن.

آخه تو آمریکا هم مثل ایران مردم بیشتر از وسیله ی نقلیه ی خودشون استفاده می کنن تا وسایل نقلیه ی عمومی. واسه همین همیشه هر کس یه ماشین ور میداره و برو که رفتیم! این جوری حداقل تشویق می شن یه نفر دیگه پیدا کنن و دو تایی با هم برن مسیرشونو.

برادر بزرگتر می گفت واقعا وقتی تو زمان شلوغی و ترافیک می خوای بری، این لاین واقعا تاثیر داره. چون با اینکه سه چهار تا لاین دیگه هم بود، زمان برگشتن از سر کار، ترافیک سنگینی میشه تو بزرگراها.

یه ایده ی دیگه ای که من ندیده بودم، یا شاید توجه نکرده بودم هیچ وقت تو اینجا یا ایران، این بود که جلوی ورودی به بزرگراه (یعنی خیابونی که از کنار به بزرگراه وصل می شد)، یه چراغ چشمک زدن بود که تقریبا هر یه ثانیه یا دو ثانیه، قرمز می شد و سبز می شد. یعنی بین این دو تا رنگ چشمک می زد. مسلما وقتی قرمز بود باید وای می ایستادی و وقتی سبز بود باید می رفتی. هدفش هم این بود که ماشینا دونه دونه به بزرگراه اضافه بشن و طوری نشه که یهویی مثلا پنج تا ماشین بخوان بلافاصله پشت سر هم وارد بزرگراه بشن. این ایده رو هم دوست داشتم لبخند.

--

دیگه اینکه تو آمریکا کلی انگلیسی یاد گرفتم تو همون چند روز. مثلا جلوی آسانسور وایستاده بودیم، آسانسور اومد، درش هم باز شد، ولی پر بود. دو نفر دیگه هم با من منتظر بودن. سوار نشدیم. وقتی آسانسور رفت، خانومه گفت it was full. آقاهه گفت They didn't want to cuddle up either. یاد گرفتم cuddle up اینجا یعنی نمی خواستن یه کمی جمع تر بشن. cuddle up خودش یعنی در آغوش گرفتن و چیزی تو این مایه ها.

دیگه اینکه چندین بار عبارت excuse us رو شنیدم. ما انقدر عادت کردیم به Excuse me که اصلا فکر نمی کردم واقعا این عبارت اولی وجود داشته باشه تو زبون انگلیسی! ولی خب داشت چشمک.

خب دیگه آموزش زبان انگلیسی بسه!

یه چیز دیگه که فهمیدم این بود که یه خورده سانتال مانتال بودن خانوما براشون مهمه. مثلا تو آلمان من اصلا مسئول بانکی ندیدم تا حالا که دامن داشته باشه. ولی اونجا نه تنها دامن داشتن، بلکه کفش پاشنه بلند هم داشتن و کلا شبیه اون چیزی که تو فیلم ها نشون میده! نمی تونم بگم این مدلی بودن خوبه یا بده. به نظرم خب از طرفی اینکه به خواسته های درونی خانم ها توجه بشه و مجبورشون نکنن مثل آقایون کت و شلوار یا پیرهن و شلوار بپوشن خوبه، ولی از طرفی ممکنه یه جور استفاده ی ابزاری از زن هم حساب بشه. فک می کنم این بحثیه که همیشه بوده و من الان نمی تونم بگم کدوم بهتره یا کدوم درسته ولی به هر حال این طوری بودن دیگه.

یه چیز جالب دیگه که دیدم، رفتار مسئول بانک (دقیقا یکی از مسئولینی که روز بعد که رفتیم پشت باجه دیدمش، یعنی آبدارچی یا چیزی تو این مایه ها نبود) بود. تو آلمان این طوریه که به محض اینکه یه صف طولانی تشکیل میشه جلوی باجه، یه مسئولی رو می فرستن، میاد از تک تک آدمایی که توی صف وایستادن سوال می پرسه شما کارتون چیه؟ من می تونم کمکتون کنم؟ مثلا اگه کسی فقط سوال داره، سوالشو می پرسه و میره و به این ترتیب صف کوتاه تر میشه.

اما اینجا نه تنها خانومه سوال می پرسید که اگه میشه کمکشون کنه، بلکه ازشون هم می پرسید آب نمی خواین؟ تشنه نیستین؟ آب بیارم براتون؟ تازه جالب بود اینو در حالی می پرسید که فلاسک آب جوش، چای لیپتون و لیوان اونجا روی میز بود برای مشتری ها.

خیلی دیگه مشتری مدار بودن. البته نمی دونم تمام بانک ها این طورین یا فقط این یکی این طوری بود، ولی هرچی بود خیلی خوب بود لبخند.

--

دیگه اینکه هر وقت سوار شاتل می شدیم (شاتل یه ون بود)، موقع پیاده شدن، راننده سریع می اومد درو برامون باز می کرد. حتی یه بار یه خانوم مسنی با دامن و کلا سانتال مانتال می خواست پیاده بشه، آقاهه براش یه چهارپایه ی کوچیک گذاشت که راحت پیاده بشه. چهار پایه رو هم نه که از جایی بره پیدا کنه و بیاره ها. تو عقب ماشینش داشت کلا برای همچین مواقعی. از اون پلاستیکی ها که توت حموما پیدا میشه.

به نظرم این صحنه خیلی فیلمی (یعنی از اونا که تو فیلما می بینه آدم) بود! یه آقایی درو برای خانومه باز کرده، چهارپایه هم براش میذاره که خانومه پیاده بشه. تازه می خواست کمکشم بکنه.

--

فعلا دیگه چیزی از این قضایای آمریکا به ذهنم نمی رسه. فک می کنم یه پست عکس هم بذارم دیگه کامل بشه لبخند.


[ ۱۳٩٤/۳/٢۳ ] [ ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب